Showing posts with label Iran. Show all posts
Showing posts with label Iran. Show all posts
20 March 2015
29 December 2014
غربت خره - ۱
Posted by
Reyhan
at
11:22 AM
از غریبانه ترین لحظات غربت آن است که عکس پدر و مادر و برادرت رو نگاه میکنی و با خودت میگی این غریبه ها کین که من اینقدر نسبت بهشون احساس دارم؟
Labels: All, Confessions, Facts, Feelings, Iran, Life, MissYou, Quotes, Separation, That was so harsh, USA
06 September 2013
یعنی ایرانی جماعت هر جای دنیا باشه باید از سانسورچی بکشه!
Posted by
Reyhan
at
5:29 PM
گویا در راستای زدن مشت محکمی به دهان استکبار پرشین بلاگ آی.پی یه عکسایی که روش آپلود میشه رو به روی خارجی ها بسته!
قضیه ی اون کلاغ ماتحت دریده هست.
قضیه ی اون کلاغ ماتحت دریده هست.
Labels: All, Grumbles, Iran, Tell me why?, USA
11 October 2012
خانواده ی خوش شانس
Posted by
Reyhan
at
3:14 PM
علیرضا هر چند وقت یه بار میره حساب بانک ملیش رو چک میکنه ببینه کی اینا از رو میرن و بعد از 7 ماه پول ندادن بالاخره حقوق باقیماندش رو میریزن به حسابش!
اون روز صدام کرد ریحان!
صداش میلرزید!
گفتم خدایا حتما بیشتر از اون چیزی که فکر میکرده به حسابش ریختن اینقده ذوق زده شده.
جیغ میزنم میگم پولتو دادن؟
میگه نه بابا!
تو قرعه کشی جوایز بانک برنده شدم.
میگم ها؟ کو؟ ببینم؟
رفتم دیدم 20 هزار تومن برنده شده!
یعنی از دل درد پخش زمین شده بودم و نفسم بالا نمیومد اینقده خندیدم!
خدائیش خیلی لطف کرده بودن.
حسابی که مثه کون لخت بچه سفیده سفیده 20 هزار تومن جایزه از سرشم زیاده.
اگه ایران بودم چه کارائی که با این 20 هزار تومن نمیکردم =))
خدایا این خوشی ها رو از ما نگیر.
اون روز صدام کرد ریحان!
صداش میلرزید!
گفتم خدایا حتما بیشتر از اون چیزی که فکر میکرده به حسابش ریختن اینقده ذوق زده شده.
جیغ میزنم میگم پولتو دادن؟
میگه نه بابا!
تو قرعه کشی جوایز بانک برنده شدم.
میگم ها؟ کو؟ ببینم؟
رفتم دیدم 20 هزار تومن برنده شده!
یعنی از دل درد پخش زمین شده بودم و نفسم بالا نمیومد اینقده خندیدم!
خدائیش خیلی لطف کرده بودن.
حسابی که مثه کون لخت بچه سفیده سفیده 20 هزار تومن جایزه از سرشم زیاده.
اگه ایران بودم چه کارائی که با این 20 هزار تومن نمیکردم =))
خدایا این خوشی ها رو از ما نگیر.
26 July 2012
به این سرعت عمل باید آفرین گفت!
Posted by
Reyhan
at
4:45 AM
دیروز تو مجلس مطرح کردن حالا رو گزینه حذف ارز مسافرتی هم فکر کنیم!
امروز هویجوری زنگ زدم بانک سامان فرودگاه امام.
میگم آقا فکر میکنید دیروز که این خبرو گفتن تا کی قانونشو بردارن؟
میگه خانم تا امروز 12 ظهر فقط فروش ارز مسافرتی هست بعدش تعطیل میشه :))
تازه اونم تا جائی که میدونم اینجوریه که میری بانک و اگه تا دو روز آینده پروازت باشه پول رو میریزی به حسابشون و تو فرودگاه بعد از گرفتن کارت پرواز پول رو بهت میدن :-|
خدائیش همچین سرعت عملی تو ایران عجیب نیست؟ D:
حالا اگه قرار بود یه قانونی بذارن ارز مسافرتی به ملت بدن یه 3-4 سالی طول میکشید!
از امروز صبح دلار آزاد باز داره به طرز وحشیانه ای بالا میره!
گه بگیره این مملکتو!
امروز هویجوری زنگ زدم بانک سامان فرودگاه امام.
میگم آقا فکر میکنید دیروز که این خبرو گفتن تا کی قانونشو بردارن؟
میگه خانم تا امروز 12 ظهر فقط فروش ارز مسافرتی هست بعدش تعطیل میشه :))
تازه اونم تا جائی که میدونم اینجوریه که میری بانک و اگه تا دو روز آینده پروازت باشه پول رو میریزی به حسابشون و تو فرودگاه بعد از گرفتن کارت پرواز پول رو بهت میدن :-|
خدائیش همچین سرعت عملی تو ایران عجیب نیست؟ D:
حالا اگه قرار بود یه قانونی بذارن ارز مسافرتی به ملت بدن یه 3-4 سالی طول میکشید!
از امروز صبح دلار آزاد باز داره به طرز وحشیانه ای بالا میره!
گه بگیره این مملکتو!
11 July 2012
خدایا هستی؟ می بینی؟ مگه نمی گی از هر کی برای بنده هات مهربون تری؟ پس کو؟
Posted by
Reyhan
at
4:48 AM
سوار ماشین که شدم پسره اومد کنار پنجره و گفت خانوم سبد نمیخوای؟ به خدا سبدای خوبیه ها. میخری ازم؟
گفتم نه نمیخوام لازم ندارم، و واقعا هم به تنها چیزی که احتیاج ندارم این روزا سبده!
اومدم دور بزنم همچنان ادامه می داد که خواهری کن از این سبدا بخر. دوباره بهش گفتم باور کن اصلن سبد لازم ندارم وگرنه ازت می خریدم. دور دو فرمونم داشت تموم می شد و سر پژی رو کج کردم برم که دوباره گفت خواهر پس اگه صدقه ای چیزی داری که گذاشتی کنار از اونا بهم بده.
ماشینو نگه داشتم صدقه هایی که تو داشبورد میذارم رو بهش بدم.
تازه صدقه ها رو خالی کرده بودم و 2000 تومن بیشتر نداشتم.
همون رو بهش دادم و کلی تشکر کرد.
کلی دعای خیر و آرزوی سلامتی کرد.
حالم بد شد.
حالم بد شد از اینکه بابت صدقه ای که من برای رفع دردسر و بلا میذارم کنار و بهش داده بودم این همه ازم تشکر کرده بود!
حالم بد شد از اینکه اونقدر شعور نداشتم که بفهمم شاید من به اون سبدا هیچ احتیاجی نداشتم ولی اون به پول سبدائی که می فروخت احتیاج داشت.
حالم بد شد از اینکه خودمو تو خونه ایزوله کردم و حس می کنم دنیا دیگه برام تموم شده ولی بیرون از این خونه ی راحتی که توش هستم یه عالمه زندگی جریان داره که به سختی می گذره.
حالم بد شد از اینکه 27 سالم شده و حداکثر کاری که می تونم برای امثال این پسرها و دخترها بکنم اینه که چیزی ازشون بخرم، که اونم هیچ کمکی بهشون نمی کنه.
بغض هنوزم تو گلوم گیر کرده و داره خفم می کنه.
گفتم نه نمیخوام لازم ندارم، و واقعا هم به تنها چیزی که احتیاج ندارم این روزا سبده!
اومدم دور بزنم همچنان ادامه می داد که خواهری کن از این سبدا بخر. دوباره بهش گفتم باور کن اصلن سبد لازم ندارم وگرنه ازت می خریدم. دور دو فرمونم داشت تموم می شد و سر پژی رو کج کردم برم که دوباره گفت خواهر پس اگه صدقه ای چیزی داری که گذاشتی کنار از اونا بهم بده.
ماشینو نگه داشتم صدقه هایی که تو داشبورد میذارم رو بهش بدم.
تازه صدقه ها رو خالی کرده بودم و 2000 تومن بیشتر نداشتم.
همون رو بهش دادم و کلی تشکر کرد.
کلی دعای خیر و آرزوی سلامتی کرد.
حالم بد شد.
حالم بد شد از اینکه بابت صدقه ای که من برای رفع دردسر و بلا میذارم کنار و بهش داده بودم این همه ازم تشکر کرده بود!
حالم بد شد از اینکه اونقدر شعور نداشتم که بفهمم شاید من به اون سبدا هیچ احتیاجی نداشتم ولی اون به پول سبدائی که می فروخت احتیاج داشت.
حالم بد شد از اینکه خودمو تو خونه ایزوله کردم و حس می کنم دنیا دیگه برام تموم شده ولی بیرون از این خونه ی راحتی که توش هستم یه عالمه زندگی جریان داره که به سختی می گذره.
حالم بد شد از اینکه 27 سالم شده و حداکثر کاری که می تونم برای امثال این پسرها و دخترها بکنم اینه که چیزی ازشون بخرم، که اونم هیچ کمکی بهشون نمی کنه.
بغض هنوزم تو گلوم گیر کرده و داره خفم می کنه.
Labels: All, Facts, Iran, Tell me why?
30 June 2012
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
Posted by
Reyhan
at
8:52 PM
فاحشه گی عمدتا و در بیشتر نقاط دنیا شغل پر درآمدی نیست.
فاحشه خانه هائی وجود دارد که زنان و دختران در قبال داشتن جائی و غذائی که از مسئولش می گیرند چوب حراج بر بدن خود می زنند.
ایران اما به لطف لایه ی بیرونی و ظاهر اسلامی اش فاحشه خانه ندارد.
بیشتر خانه های تیمی است که چند نفر با هم کار می کنند و یا انفرادی.
فاحشگی به سبب حذف دلال ها شغلی پردرآمد در اینجا محسوب می شود هر کس هر چقدر بدهد همان قدر هم می گیرد!
پس ما می توانیم.
توانایی و پتانسیل حذف دلال ها در ایران هم وجود دارد.
فقط نمی دانم چرا تنها فاحشه ها موفق به انجام این کار شده اند!
فاحشه خانه هائی وجود دارد که زنان و دختران در قبال داشتن جائی و غذائی که از مسئولش می گیرند چوب حراج بر بدن خود می زنند.
ایران اما به لطف لایه ی بیرونی و ظاهر اسلامی اش فاحشه خانه ندارد.
بیشتر خانه های تیمی است که چند نفر با هم کار می کنند و یا انفرادی.
فاحشگی به سبب حذف دلال ها شغلی پردرآمد در اینجا محسوب می شود هر کس هر چقدر بدهد همان قدر هم می گیرد!
پس ما می توانیم.
توانایی و پتانسیل حذف دلال ها در ایران هم وجود دارد.
فقط نمی دانم چرا تنها فاحشه ها موفق به انجام این کار شده اند!
Labels: All, Iran, Tell me why?
06 May 2012
انتخابات
Posted by
Reyhan
at
2:12 AM
یه کاندیدایی مد نظرم بود که متاسفانه رای نیاورد، وگرنه مطمئنم اوضاع ایران خیلی خیلی تغئیر می کرد بس که این مرد تخم داشت!
نماینده ی ولی فقیه بودن در کل آمریکا کار هرکسی نیست!
بعد من یه سوالی که برام پیش اومده اینه که اوباما هم تو ایران احتمالا نماینده داره؟
منظورم اینه یه کار فرهنگی-سیاسی یه رسیپرکال بوده؟
26 April 2012
خر در چمن
Posted by
Reyhan
at
4:52 AM
چند وقت پیش همون موقعا که اون برادر دلسوز از وطن گریخته برداشت شماره کارتا و رمزش رو گذاشت رو بلاگش اومدم یه مطلبی بنویسم که وسطش وی.پی.ان ام پکید و دیگه نشد.
خدا بهش عوض خیر بده ما بلاگش رو باز کرده بودیم جلومون و شماره کارتامون رو یکی یکی پیدا میکردیم و اونقدر می خندیدیم از رو صندلی پرت می شدیم پائین.
کار باحالی بود!
ما که حسابامون مثه ماتحت بچه سفید سفید بود و ترسی نداشتیم چیزی بپره. حتی اگه داشتیم هم باز تابلو بود طرف قصدش چی بوده و کبریت بی خطره.
این وسط ولی دلم سوخت واسه مردم بیچاره ای که هر کس و ناکسی بهشون استرس وارد میکنه و نمی تونن با خیال راحت یه شب سرشونو راحت بذارن زمین.
خدا بهش عوض خیر بده ما بلاگش رو باز کرده بودیم جلومون و شماره کارتامون رو یکی یکی پیدا میکردیم و اونقدر می خندیدیم از رو صندلی پرت می شدیم پائین.
کار باحالی بود!
ما که حسابامون مثه ماتحت بچه سفید سفید بود و ترسی نداشتیم چیزی بپره. حتی اگه داشتیم هم باز تابلو بود طرف قصدش چی بوده و کبریت بی خطره.
این وسط ولی دلم سوخت واسه مردم بیچاره ای که هر کس و ناکسی بهشون استرس وارد میکنه و نمی تونن با خیال راحت یه شب سرشونو راحت بذارن زمین.
Labels: All, Huh?, Iran, Let's kill him, Life
14 March 2012
چهارشنبه سوری های قدیم
Posted by
Reyhan
at
12:02 AM
بچه تر(1) که بودم، شب چهارشنبه سوری از شب های مورد علاقه ی من بود.
همه خونه ی حاج آقا و مادرجون(2) جمع می شدیم و یه عالمه آجیل و تخمه و شیرینی یه درجه یک تبریز که حاج آقا سفارش داده بود می خوردیم.
همه شاد بودیم و از زمین و زمان و می گفتیم و می خندیدیم. از خاطرات قدیمی و جوک های بالای 18 سال بگیر تا روضه خوانی(3)!
وقتی هوا تاریک میشد خاله می رفت و آتش چرخان رو بر میداشت و ذغال می گذاشت توش و الکل می ریخت روشون و آتیش می زد. بعد شروع می کرد به چرخوندن آتش چرخان. صدای چرخوندن آتش چرخون هنوزم تو گوشمه. کم کم ذغال ها رنگشون عوض میشد و گر میگرفتن. تیکه های گر گرفته از آتش چرخان جدا می شدن و مثه شهاب به سمت زمین سقوط می کردن و خاموش می شدن. وقتی همه ی ذغال ها گر می گرفتن، اگه سرعت چرخشت زیاد می بود یه دایره ی قرمز آتیشی رو مدار چرخش درست می شد و ما اونقدر از دیدنش ذوق می کردیم و جیغ می کشیدیم که حد نداشت.
بعدش که آتیش کوچیکی درست می شد با همون ذغال های گر گرفته آتش چرخون رو می ذاشتن روی زمین و ما بچه ها (حتی یادمه خاله و مامان و مادرجون و دائی هام هم میومدن می پریدن) مثه خرگوش از روش می پریدیم و زردی من از تو، سرخی تو از من می خوندیم. من و دائی کوچیکه معمولا یه 100 باری می پریدیم و تا ذغال ها کلن خاموش نمی شدن دل نمی کندیم!
شام هم همیشه سبزی پلو و آش رشته بود.
(1) خوب من دوست ندارم بزرگ بشم!
(2) پدر و مادر مادرم، البته مادرجونم الان یه هشت سالی میشه که دیگه نیست.
(3) این روضه با اون روضه فرق میکنه ها! یکی از دائی هام وقتی میره بالا منبر و شروع میکنه روضه خوندن، که معمولن هم روضه ی دائی بزرگم، پدرم، مامانم، خالم، شوهرخاله ی مرحومم، و پسر کوچیکه ی دائی بزرگه (صدرا، الان 7 سالشه D:) رو میخونه این پائین منبری ها نفشون میره! البته از خنده :)
همه خونه ی حاج آقا و مادرجون(2) جمع می شدیم و یه عالمه آجیل و تخمه و شیرینی یه درجه یک تبریز که حاج آقا سفارش داده بود می خوردیم.
همه شاد بودیم و از زمین و زمان و می گفتیم و می خندیدیم. از خاطرات قدیمی و جوک های بالای 18 سال بگیر تا روضه خوانی(3)!
وقتی هوا تاریک میشد خاله می رفت و آتش چرخان رو بر میداشت و ذغال می گذاشت توش و الکل می ریخت روشون و آتیش می زد. بعد شروع می کرد به چرخوندن آتش چرخان. صدای چرخوندن آتش چرخون هنوزم تو گوشمه. کم کم ذغال ها رنگشون عوض میشد و گر میگرفتن. تیکه های گر گرفته از آتش چرخان جدا می شدن و مثه شهاب به سمت زمین سقوط می کردن و خاموش می شدن. وقتی همه ی ذغال ها گر می گرفتن، اگه سرعت چرخشت زیاد می بود یه دایره ی قرمز آتیشی رو مدار چرخش درست می شد و ما اونقدر از دیدنش ذوق می کردیم و جیغ می کشیدیم که حد نداشت.
بعدش که آتیش کوچیکی درست می شد با همون ذغال های گر گرفته آتش چرخون رو می ذاشتن روی زمین و ما بچه ها (حتی یادمه خاله و مامان و مادرجون و دائی هام هم میومدن می پریدن) مثه خرگوش از روش می پریدیم و زردی من از تو، سرخی تو از من می خوندیم. من و دائی کوچیکه معمولا یه 100 باری می پریدیم و تا ذغال ها کلن خاموش نمی شدن دل نمی کندیم!
شام هم همیشه سبزی پلو و آش رشته بود.
(1) خوب من دوست ندارم بزرگ بشم!
(2) پدر و مادر مادرم، البته مادرجونم الان یه هشت سالی میشه که دیگه نیست.
(3) این روضه با اون روضه فرق میکنه ها! یکی از دائی هام وقتی میره بالا منبر و شروع میکنه روضه خوندن، که معمولن هم روضه ی دائی بزرگم، پدرم، مامانم، خالم، شوهرخاله ی مرحومم، و پسر کوچیکه ی دائی بزرگه (صدرا، الان 7 سالشه D:) رو میخونه این پائین منبری ها نفشون میره! البته از خنده :)
05 October 2010
هی روزگار
Posted by
Reyhan
at
10:36 AM
یعنی تو این شریف از استاد و دانشجو و کارمند یه حالی به ما داده تا اون خانومه که دستشویی رو میشوره!
امروز رفتم مسجد وضو بگیرم تی خیس رو گرفته بالا طرف من که انگار بیای تو سر و کارت با اینه. بعد میگه نمیای تو تا تی کشیدنم تموم شه. رفته از ته دستشویی تی میکشه تا بیاد این جلو. یه ۵ دیقه ای وایسادم دیدم انگار نه انگار! بعد رفتم تو اون جایی که هنوز نرسیده تندی وضو بگیرم برم. اون ته رو ول کرد اومد زیر پای من! هی با تی میزنه به پام میگه برو بیرون دیگه میخوام تی بکشم!
یعنی دانشجو میشه مصداق بارز اون شعری که میگه:
اون که به ما ن...ده بود
کلاغ اون دریده بود
امروز رفتم مسجد وضو بگیرم تی خیس رو گرفته بالا طرف من که انگار بیای تو سر و کارت با اینه. بعد میگه نمیای تو تا تی کشیدنم تموم شه. رفته از ته دستشویی تی میکشه تا بیاد این جلو. یه ۵ دیقه ای وایسادم دیدم انگار نه انگار! بعد رفتم تو اون جایی که هنوز نرسیده تندی وضو بگیرم برم. اون ته رو ول کرد اومد زیر پای من! هی با تی میزنه به پام میگه برو بیرون دیگه میخوام تی بکشم!
یعنی دانشجو میشه مصداق بارز اون شعری که میگه:
اون که به ما ن...ده بود
کلاغ اون دریده بود
Labels: All, In-Grad Life, Iran, SUT, Weird
27 September 2010
کپی رایت
Posted by
Reyhan
at
10:53 AM
داشتم کامنتای یه سایتی رو میخوندم که قهوه تلخ رو برای دانلود گذاشته بود. بهش لینک نمیدم. ولی جالب بود.
یه سری گفته بودن سایتت خیلی خوبه و ما چیزای زیادی دانلود کردیم ولی این رو نذار برای دانلود!
یه سری دیگه بودن قسم و آیه که حالا هرچی میخوای واسه دانلود بذار ولی این یکی رو نذار.
و انواع و اقسام اینا.
من برام این فرهنگمون جالبه که وقتی یه چیزی واسمون مهم میشه روش پافشاری میکنیم و به اصلش هیچ اعتقادی نداریم. اصلا کاری به این یه نمونه ندارم ها. بحثم کلیه!
واسه دانلود غیر قانونی نرم افزارها و فیلمهای خارجی هزار دلیل میاریم. به پای یه چیزی میرسه که نمیدونیم پشت پردش هم چیه، خودمون رو پاره میکنیم.
کلا آدم باشیم، نه جزیا!
اگه یه کاری زشته همیشه زشته، نه بعضی وقتا.
یه سری گفته بودن سایتت خیلی خوبه و ما چیزای زیادی دانلود کردیم ولی این رو نذار برای دانلود!
یه سری دیگه بودن قسم و آیه که حالا هرچی میخوای واسه دانلود بذار ولی این یکی رو نذار.
و انواع و اقسام اینا.
من برام این فرهنگمون جالبه که وقتی یه چیزی واسمون مهم میشه روش پافشاری میکنیم و به اصلش هیچ اعتقادی نداریم. اصلا کاری به این یه نمونه ندارم ها. بحثم کلیه!
واسه دانلود غیر قانونی نرم افزارها و فیلمهای خارجی هزار دلیل میاریم. به پای یه چیزی میرسه که نمیدونیم پشت پردش هم چیه، خودمون رو پاره میکنیم.
کلا آدم باشیم، نه جزیا!
اگه یه کاری زشته همیشه زشته، نه بعضی وقتا.
15 May 2010
شهر من، تهران
Posted by
Reyhan
at
9:38 AM
شما را نمیدانم.
اما من،
هر بار که از تهران خارج شده ام،
چه به قصد داخل و چه به قصد خارج،
احساس غریبی کرده ام.
آشکارا در و دیوار شهر مقصد برایم ناآشنا بوده اند.
وقتی که بازگشته ام،
این احساس ناب را داشته ام،
که اینجا با همه شلوغی و آلودگی و ترافیک و امثال اینها،
شهر من است.
حس مالکیت داشته ام نسبت به آن.
حس مالکیت همراه با آرامش.
با دیدن نامش، به تهران خوش آمدیدش،
نفسی عمیق از سر خیال کشیده ام،
و لبخندی بر لبانم نشسته است.
--------------------------------------------------------------------
مربوط نوشت: از قم رسیدیم تهران، یه لکچر تو مایه های اونایی که بالا گرفتم واسه علیرضا رفتم. اون دستیش که رو دنده بود رو گذاشته رو پام و یه اوهوم گفته به نشان همدردی. برای حسن ختام گفتم خیلی حس خوبی بهم دست داده. حس ولکام هوم!
سکوت میکنه و بعد از یه مکث کوتاه میگه گفتی حس چی؟ میگم ولکام هوم! میگه شنیدم میگی حس ول کن پامو. بعد با خودم میگم خوب رک بهم میگفت دستتو از رو پام بر دار دیگه D:
اما من،
هر بار که از تهران خارج شده ام،
چه به قصد داخل و چه به قصد خارج،
احساس غریبی کرده ام.
آشکارا در و دیوار شهر مقصد برایم ناآشنا بوده اند.
وقتی که بازگشته ام،
این احساس ناب را داشته ام،
که اینجا با همه شلوغی و آلودگی و ترافیک و امثال اینها،
شهر من است.
حس مالکیت داشته ام نسبت به آن.
حس مالکیت همراه با آرامش.
با دیدن نامش، به تهران خوش آمدیدش،
نفسی عمیق از سر خیال کشیده ام،
و لبخندی بر لبانم نشسته است.
--------------------------------------------------------------------
مربوط نوشت: از قم رسیدیم تهران، یه لکچر تو مایه های اونایی که بالا گرفتم واسه علیرضا رفتم. اون دستیش که رو دنده بود رو گذاشته رو پام و یه اوهوم گفته به نشان همدردی. برای حسن ختام گفتم خیلی حس خوبی بهم دست داده. حس ولکام هوم!
سکوت میکنه و بعد از یه مکث کوتاه میگه گفتی حس چی؟ میگم ولکام هوم! میگه شنیدم میگی حس ول کن پامو. بعد با خودم میگم خوب رک بهم میگفت دستتو از رو پام بر دار دیگه D:
Labels: All, Confessions, Iran, Life, ReAl
14 April 2010
آدم ها-۶
Posted by
Reyhan
at
11:58 AM
کسی این مطلب را شیر کرده بود.
خوب در نگاه اول مسلما هرکسی باشی با هر عقیده ای و دین و مذهبی یک چیزی ته دلت غلیان میکند و به زبان و یا ته دلت فحش میدهی به باعث و بانی اش!
اما اگر آگاه باشی و یا از فرد آگاهی سوال کنی میفهمی قضیه چیه!
مساله این است که شما مریضی دارید که حالش وخیم است. او را به بیمارستان میرسانید. قاعدتا! اورژانس باید پذیرش کند. متاسفانه ما در این بخش هنوز مشکل داریم و گاهی پذیرش مریض در اورژانس مدت زمان زیادی (منظورم از این مدت زمان زیاد یک-دو ساعت است که پر واضح است برای حال وخیم بیمار مدت زمان زیادی است) طول میکشد. اینکاره نیستم و نمیدونم راه حلش چیه که در این مساله ی طرح شده مهم هم نیست. چون بیمار در اورژانس پذیرش بوده و دکتر متخصص هم بوده و تشخیص داده که باید عمل بشه. تا جایی که من فهمیدم دکتر گفته تا پول ندید عمل نمیشه! خوب یه چنین چیزی عملا وجود نداره! چون دو حالت وجود داره. حالت اول اینه که شما بیمه هستید و خوب بیمارستان وقتی میبینه بیمه هستید پذیرش رو انجام میده (هرچند سر همین بیمه های درمانی من خودم اونقدر کامنت دارم که سیستمشون ضعیف و نادرسته که خدا میدونه). حالت دوم اینه که شما بیمه نیستید! اما الان این مشکل هم حل شده. یه چیزی وجود داره به اسم بیمه خود درمان. تا جایی که من شنیدم توی خود بیمارستان یه بخشی هست که میرید و یه مبلغی حدود بیست هزار تومان پرداخت میکنید و بعدش بیمه اید! یعنی همون حالت اول میشه و مریض شما هر کاری داشته باشه انجام میشه.
حالا من کاری ندارم واقعا برای اون بنده خدا چنین مشکلی واقعا پیش اومده که میتونه هزار دلیل داشته باشه مثل اینکه کسی درست راهنماییش نکرده چیکار کنه و اون عصبانی بوده و دست به یقه شده و .... ولی به نظر من نویسنده قصد خاصی! از بیان این مطلب داشته که اگه قصدش این بوده که بدانید و آگاه باشید چنین پروسه ای برای کسایی که پول ندارن وجود داره. شاید اگه این چیزا درست اطلاع رسانی بشه و کسایی که بیمار دارن بدونن میتونن حمایت بشن اتفاقاتی از این دست که تو اون مطلب اومده هیچ وقت نیفته. به امید اینکه همه سالم باشن و در کنار عزیزانشون.
------------------------------------------------
کمی مربوط نوشت: جالبه بدونید آدمهای سودجویی هستند که با وجود چنین امکانی اون بیست هزار تومن رو هم پرداخت نمیکنن که مریضشون عمل نشه و از دست بره! اونوقت خیلی راحت دیه ی مریضی که حالا یه کسی بوده که براشون اهمیت نداشته رو میگیرن و میرن پی زندگیشون. یه مدت هم گرد و خاک میکنن که آی مریض ما تو فلان جا مرد و چقدر دکتر و رییس بیمارستان رو به دادگاه پزشکی قانونی میکشونن و آخرشم مملکته داریم؟ ای میگن و نمیگن که با این کاری که اینا میکنن باید گفت مملکته داریم؟
مربوط به پست قبل نوشت: بابا ما یه چیزی گفتیم دور هم باشیم D:. این همه شما به ما گفتید مهندس ویندوز مگه ما چیزی گفتیم؟ :))
خوب در نگاه اول مسلما هرکسی باشی با هر عقیده ای و دین و مذهبی یک چیزی ته دلت غلیان میکند و به زبان و یا ته دلت فحش میدهی به باعث و بانی اش!
اما اگر آگاه باشی و یا از فرد آگاهی سوال کنی میفهمی قضیه چیه!
مساله این است که شما مریضی دارید که حالش وخیم است. او را به بیمارستان میرسانید. قاعدتا! اورژانس باید پذیرش کند. متاسفانه ما در این بخش هنوز مشکل داریم و گاهی پذیرش مریض در اورژانس مدت زمان زیادی (منظورم از این مدت زمان زیاد یک-دو ساعت است که پر واضح است برای حال وخیم بیمار مدت زمان زیادی است) طول میکشد. اینکاره نیستم و نمیدونم راه حلش چیه که در این مساله ی طرح شده مهم هم نیست. چون بیمار در اورژانس پذیرش بوده و دکتر متخصص هم بوده و تشخیص داده که باید عمل بشه. تا جایی که من فهمیدم دکتر گفته تا پول ندید عمل نمیشه! خوب یه چنین چیزی عملا وجود نداره! چون دو حالت وجود داره. حالت اول اینه که شما بیمه هستید و خوب بیمارستان وقتی میبینه بیمه هستید پذیرش رو انجام میده (هرچند سر همین بیمه های درمانی من خودم اونقدر کامنت دارم که سیستمشون ضعیف و نادرسته که خدا میدونه). حالت دوم اینه که شما بیمه نیستید! اما الان این مشکل هم حل شده. یه چیزی وجود داره به اسم بیمه خود درمان. تا جایی که من شنیدم توی خود بیمارستان یه بخشی هست که میرید و یه مبلغی حدود بیست هزار تومان پرداخت میکنید و بعدش بیمه اید! یعنی همون حالت اول میشه و مریض شما هر کاری داشته باشه انجام میشه.
حالا من کاری ندارم واقعا برای اون بنده خدا چنین مشکلی واقعا پیش اومده که میتونه هزار دلیل داشته باشه مثل اینکه کسی درست راهنماییش نکرده چیکار کنه و اون عصبانی بوده و دست به یقه شده و .... ولی به نظر من نویسنده قصد خاصی! از بیان این مطلب داشته که اگه قصدش این بوده که بدانید و آگاه باشید چنین پروسه ای برای کسایی که پول ندارن وجود داره. شاید اگه این چیزا درست اطلاع رسانی بشه و کسایی که بیمار دارن بدونن میتونن حمایت بشن اتفاقاتی از این دست که تو اون مطلب اومده هیچ وقت نیفته. به امید اینکه همه سالم باشن و در کنار عزیزانشون.
------------------------------------------------
کمی مربوط نوشت: جالبه بدونید آدمهای سودجویی هستند که با وجود چنین امکانی اون بیست هزار تومن رو هم پرداخت نمیکنن که مریضشون عمل نشه و از دست بره! اونوقت خیلی راحت دیه ی مریضی که حالا یه کسی بوده که براشون اهمیت نداشته رو میگیرن و میرن پی زندگیشون. یه مدت هم گرد و خاک میکنن که آی مریض ما تو فلان جا مرد و چقدر دکتر و رییس بیمارستان رو به دادگاه پزشکی قانونی میکشونن و آخرشم مملکته داریم؟ ای میگن و نمیگن که با این کاری که اینا میکنن باید گفت مملکته داریم؟
مربوط به پست قبل نوشت: بابا ما یه چیزی گفتیم دور هم باشیم D:. این همه شما به ما گفتید مهندس ویندوز مگه ما چیزی گفتیم؟ :))
Labels: All, Amoode Atashin, Facts, Iran, People
09 March 2010
15 January 2010
گودرز و شقایق-۲
Posted by
Reyhan
at
1:20 PM
آن سوی دنیا نشسته اند و از آمیزش گودرز و شقایق چه دستاوردهای بشری و فوق بشری که نتیجه نمیگیرند، ما هم منتظریم تقی به توقی بخورد و گودرز شقایق را مورد تجاوز قرار دهد و شرت این حرامزاده را پیراهن عثمان کنیم و دانشگاه را تعطیل کنیم و اسمش را بگذاریم انقلاب فرهنگی دیگر و یه چند سالی خوشحال بگردیم و وقتی برگشتیم ببینیم تنها یکسری پلهای پشت سر خراب شده است و دیگر هیچ.
جهان سومی یعنی ما که پس از هر چند سال خواستار کن فیکون نوع حکومت هستیم و تجمع و تظاهراتمان برای ریشه کن کردن است! و نه برای بهبود.
مثل آدم میرفتیم واسه حقوقمون اعتراض میکردیم. معلومه وقتی تبر برداریم که ریشه کن کنیم تبر بر میدارن که ریشه کنمون کنن!
مثلا دانشجو میرفت علیه استاد بی سوادش تحصن میکرد که یا درست بشه یا اخراجش کنن.
مثلا دانشجو تحصیلات تکمیلی میرفت اعتراض میکرد مثل همه جای دنیا بهش یه حقوق بدن تا با خیال راحت وقتش رو بذاره رو ریسرچش.
مثلا دانشجو میرفت میگفت من رو تزهای احمقانه کار نمیکنم تا مجبور بشن مساله هایی که تو صنعت تعریف میشه رو بیارن تو دانشگاه.
از ریشه درست کردن یعنی این! نه ریشه زنی!
جهان سومی یعنی ما که پس از هر چند سال خواستار کن فیکون نوع حکومت هستیم و تجمع و تظاهراتمان برای ریشه کن کردن است! و نه برای بهبود.
مثل آدم میرفتیم واسه حقوقمون اعتراض میکردیم. معلومه وقتی تبر برداریم که ریشه کن کنیم تبر بر میدارن که ریشه کنمون کنن!
مثلا دانشجو میرفت علیه استاد بی سوادش تحصن میکرد که یا درست بشه یا اخراجش کنن.
مثلا دانشجو تحصیلات تکمیلی میرفت اعتراض میکرد مثل همه جای دنیا بهش یه حقوق بدن تا با خیال راحت وقتش رو بذاره رو ریسرچش.
مثلا دانشجو میرفت میگفت من رو تزهای احمقانه کار نمیکنم تا مجبور بشن مساله هایی که تو صنعت تعریف میشه رو بیارن تو دانشگاه.
از ریشه درست کردن یعنی این! نه ریشه زنی!
13 December 2009
اینجا شریف است-۱
Posted by
Reyhan
at
3:54 AM
اینجا شریف است.
اداره ی دانش آموختگان.
جایی که اگر شریفی بوده باشی، باید برای کارهای مربوط به فارغ التحصیلی و هر آنچا از زیر و رو به آن مربوط است مراجعه کنی. و خدا رحم کناد بر بندگانی که کارشان به اینجا می افتد.
جهت ذکر عمق فاجعه تنها به اکسپریمنت خودم اشاره میکنم در شرح آن همین بس که:
این جانب نزدیک به یک سال و اندی است که مقطع لیسانس خود را به پایان رسانیده و فرم ها رو پر کرده و تحویل داده ام. گویا یک مدرکی از پیش دانشگاهی باید به دانشگاه داده میشده که از طرف پیش دانشگاهی ما داده نشده بود. بعد از حدود یک سال یک روز زنگ زدند که چه نشسته ای که تو که فارغ التحصیل نشدی! برو این کارت رو بکن(نمیدوانم که چرا اینها این موضوعات را آن موقع که آدم دنبال کارهایش است نمیدانند!) بعد چون تابستان بود ما هم کمی تنبلی کردیم و با یک ماه تاخیر رفتیم فرم را گرفتیم و تحویل پست دادیم و از روی حماقت رسید اون رو به اداره ی پذیرش و نظام وظیفه تحویل ندادیم که دیگه وقتی پست کردی حتما کار انجام میشه دیگه!
چندی پیش، یعنی حدود ۳-۴ ماه بعد که رفتیم کارنامه لیسانسمان را بگیریم دیدیم هنوز وضعیتمان به فارغ التحصیلی تغییر نکرده است! علت را جویا شدیم گفتند شما کارهایتان را نکرده اید! رفتیم پذیرش و گفتند فلان مدرک(همونی که گفتم رفتم پست و ...) رو نداری تو مدارکت. برآشفتم که من ۴ ماه پیش آن را ارسال کردم و گفتند وا؟! خوب بگذار که استعلامی بکنیم. استعلام را کردند و معلوم شد که ما آن کار را کرده ایم. به همین خاطر پس از یک سال و اندی تازه پرونده ی ما به جریان افتاد!
یک هفته بعد رفتیم اداره دانش آموختگان که به گفته ی خودشان از ۸-۱۱ هر روز باز است ولی در واقع از ۹ می آیند و از ۱۰:۴۵ درها بسته میشود. ساعت ۹:۱۵ آنجا رسیدیم و نزدیک به نیم ساعت پشت پنجره ای که مربوط به ما بود ایستادیم و خانمی که باید می آمد و آن پشت به کارها رسیدگی میکرد نیامد! ما هم خسته شدیم و گفتیم فردا می آییم!
فردا آمدیم و باز هم خانوم نبودند و یک ربعی ایستادیم تا آمدند. کارمان را گفتیم و گفتند این که به من مربوط نیست! برو پنجره ی سوم. دست از پا درازتر و فحش به خود دهان راه افتادیم به سمت پنجره سوم. خانومی که باید آنجا میبود هم نبود. یک ربع دیگر ایستادیم تا یک خانومی آمد و یک پارچ چایی رو گذاشت رو میزش و دوباره رفت! ما هم از تعجب فکمان تا زمین. بعد از ۱۰ دقیقه برگشت و جایی اش را که داشت سرد میشد برداشت و میخواست دوباره برود که یک گوشه ای آن را بخورد! که ما شاکی شدیم که ببخشید میشه این کار ما رو انجام بدید؟ کار را پرسید و گفتم فلان گفت این که کار من نیست برو پنجره اول(همون جایی که اول رفته بودم). گفتم الان اونجا بودم و من را فرستادند اینجا که برگشت به آن پنجره اولی گفت این که کار تویه چرا فرستادیش اینجا؟!
خانوم پنجره اولی به ناگاه متوجه شد که کار من مربوط به ایشان است. رفتم آنجا و شماره دانشجویی من را پرسید و بعد رفت در لابلای پرونده ها ببیند وضعیت به چه گونه است. یک دور با چشم به یک تلنبار از پرونده ها نگاه کرد و گفت نیست! اینبار من که کلافه شده بودم کمی صدا را بالا برده و گفتم یعنی چی که نیست؟ همین یک هفته پیش از پذیرش دادن بالا! صدام که بالا رفت یه کم کار رو جدی گرفت و رفت اینبار گشت واقعا! بعد پرونده پیدا شد! و گفت این که تازه اومده ۵ هفته ی کاری دیگه بیا!
من که شاکی شده بودم این بار با صدایی بلندتر گفتم که شما مرا به سخره گرفته اید که اینگونه اینور و آنور میشوم؟! یک سال و نیم است تمام شده کارهایم و فرم ها را تحویل داده ام هنوز اینجایم؟! اینها را که گفتم یک خانومی پرید بیرون که عزیزم عصبانی چرا هستی و تو که فوق هم اینجایی حالا بیا و سر بزن و .... گفتم هفته ی دیگه میام باید آماده شده باشه! گفت محاله هفته دیگه آماده شده باشه. حالا ده روز دیگه بیا. من هم گفتم وقتی بعد از ۴ ماه باید برم بگم پرونده ام رو بدید بالا تا بیاد کارهاش راه بیفته معلومه یک هفته ای انجام نمیشه! بعدشم خانومه خندید و گفت اینجا ایرانه!!!
بله. اینجا ایرانه. من اگه صدام رو بالا نبرده بودم و مثل سیب زمینی بودم اونا هم هی این دست و اون دست میکردن. ولی نشان به آن نشان که از دو روز بعد مدام تلفن میزدن و کارهام رو پی گیری میکردن و کارم یک هفته ای انجام شد!
اداره ی دانش آموختگان.
جایی که اگر شریفی بوده باشی، باید برای کارهای مربوط به فارغ التحصیلی و هر آنچا از زیر و رو به آن مربوط است مراجعه کنی. و خدا رحم کناد بر بندگانی که کارشان به اینجا می افتد.
جهت ذکر عمق فاجعه تنها به اکسپریمنت خودم اشاره میکنم در شرح آن همین بس که:
این جانب نزدیک به یک سال و اندی است که مقطع لیسانس خود را به پایان رسانیده و فرم ها رو پر کرده و تحویل داده ام. گویا یک مدرکی از پیش دانشگاهی باید به دانشگاه داده میشده که از طرف پیش دانشگاهی ما داده نشده بود. بعد از حدود یک سال یک روز زنگ زدند که چه نشسته ای که تو که فارغ التحصیل نشدی! برو این کارت رو بکن(نمیدوانم که چرا اینها این موضوعات را آن موقع که آدم دنبال کارهایش است نمیدانند!) بعد چون تابستان بود ما هم کمی تنبلی کردیم و با یک ماه تاخیر رفتیم فرم را گرفتیم و تحویل پست دادیم و از روی حماقت رسید اون رو به اداره ی پذیرش و نظام وظیفه تحویل ندادیم که دیگه وقتی پست کردی حتما کار انجام میشه دیگه!
چندی پیش، یعنی حدود ۳-۴ ماه بعد که رفتیم کارنامه لیسانسمان را بگیریم دیدیم هنوز وضعیتمان به فارغ التحصیلی تغییر نکرده است! علت را جویا شدیم گفتند شما کارهایتان را نکرده اید! رفتیم پذیرش و گفتند فلان مدرک(همونی که گفتم رفتم پست و ...) رو نداری تو مدارکت. برآشفتم که من ۴ ماه پیش آن را ارسال کردم و گفتند وا؟! خوب بگذار که استعلامی بکنیم. استعلام را کردند و معلوم شد که ما آن کار را کرده ایم. به همین خاطر پس از یک سال و اندی تازه پرونده ی ما به جریان افتاد!
یک هفته بعد رفتیم اداره دانش آموختگان که به گفته ی خودشان از ۸-۱۱ هر روز باز است ولی در واقع از ۹ می آیند و از ۱۰:۴۵ درها بسته میشود. ساعت ۹:۱۵ آنجا رسیدیم و نزدیک به نیم ساعت پشت پنجره ای که مربوط به ما بود ایستادیم و خانمی که باید می آمد و آن پشت به کارها رسیدگی میکرد نیامد! ما هم خسته شدیم و گفتیم فردا می آییم!
فردا آمدیم و باز هم خانوم نبودند و یک ربعی ایستادیم تا آمدند. کارمان را گفتیم و گفتند این که به من مربوط نیست! برو پنجره ی سوم. دست از پا درازتر و فحش به خود دهان راه افتادیم به سمت پنجره سوم. خانومی که باید آنجا میبود هم نبود. یک ربع دیگر ایستادیم تا یک خانومی آمد و یک پارچ چایی رو گذاشت رو میزش و دوباره رفت! ما هم از تعجب فکمان تا زمین. بعد از ۱۰ دقیقه برگشت و جایی اش را که داشت سرد میشد برداشت و میخواست دوباره برود که یک گوشه ای آن را بخورد! که ما شاکی شدیم که ببخشید میشه این کار ما رو انجام بدید؟ کار را پرسید و گفتم فلان گفت این که کار من نیست برو پنجره اول(همون جایی که اول رفته بودم). گفتم الان اونجا بودم و من را فرستادند اینجا که برگشت به آن پنجره اولی گفت این که کار تویه چرا فرستادیش اینجا؟!
خانوم پنجره اولی به ناگاه متوجه شد که کار من مربوط به ایشان است. رفتم آنجا و شماره دانشجویی من را پرسید و بعد رفت در لابلای پرونده ها ببیند وضعیت به چه گونه است. یک دور با چشم به یک تلنبار از پرونده ها نگاه کرد و گفت نیست! اینبار من که کلافه شده بودم کمی صدا را بالا برده و گفتم یعنی چی که نیست؟ همین یک هفته پیش از پذیرش دادن بالا! صدام که بالا رفت یه کم کار رو جدی گرفت و رفت اینبار گشت واقعا! بعد پرونده پیدا شد! و گفت این که تازه اومده ۵ هفته ی کاری دیگه بیا!
من که شاکی شده بودم این بار با صدایی بلندتر گفتم که شما مرا به سخره گرفته اید که اینگونه اینور و آنور میشوم؟! یک سال و نیم است تمام شده کارهایم و فرم ها را تحویل داده ام هنوز اینجایم؟! اینها را که گفتم یک خانومی پرید بیرون که عزیزم عصبانی چرا هستی و تو که فوق هم اینجایی حالا بیا و سر بزن و .... گفتم هفته ی دیگه میام باید آماده شده باشه! گفت محاله هفته دیگه آماده شده باشه. حالا ده روز دیگه بیا. من هم گفتم وقتی بعد از ۴ ماه باید برم بگم پرونده ام رو بدید بالا تا بیاد کارهاش راه بیفته معلومه یک هفته ای انجام نمیشه! بعدشم خانومه خندید و گفت اینجا ایرانه!!!
بله. اینجا ایرانه. من اگه صدام رو بالا نبرده بودم و مثل سیب زمینی بودم اونا هم هی این دست و اون دست میکردن. ولی نشان به آن نشان که از دو روز بعد مدام تلفن میزدن و کارهام رو پی گیری میکردن و کارم یک هفته ای انجام شد!
Subscribe to:
Posts (Atom)