Showing posts with label Confessions. Show all posts
Showing posts with label Confessions. Show all posts

02 August 2015

چقدر دلم برای شاعر درونم تنگ شده

برای من همیشه عشق* و شعر مترادف بودن.
شعر عشق درونم رو شعله ور میکنه.
شب مورد علاقه ام یلدا بود**، که حافظ میخوندم و برای بقیه فال میگرفتم و کلی تفسیرای جورواجور از توش در میاوردم.
دوست دارم رو بورد محل کارم شعر بنویسم.
با ارزش ترین هدیه ای که میتونم بگیرم اینه که یکی برام شعر بگه، یا یه کتاب شعر بهم بده که به یادم شعراش رو خونده.
باید با دلم آشتی کنم. دلم دلش تنگه.

*عشق نه لزوما عشق زمینی، حس والای عشق، حس ناب عشق

**نه که الان نباشه. ولی شب یلدای سال گذشته یه سفره ی خیلی خوش رنگ و لعاب با یه عالمه خوراکی های خونگی چیدم که دیدنش هر کسی رو به ذوق میاورد. حافظ فقط بخشی از تزیین سفره بود که باز هم نشد. وات ا لیم.

01 August 2015

I hate classic music, and I like it this way

من از شنیدن صدای شجریان بدم میاد و بیشتر از چند دقیقه گوش کنم سر درد میگیرم.
در کارنامه ی افتخارم خوابیدن سر کنسرت شهرام ناظری در ردیف دوم و جایی که به وضوح توسط گروه و خواننده دیده میشد میدرخشه. واقعیت اینه که حس شعفم وقتی با دست زدن ملت از خواب بیدار شدم و با چشم های خودم دیدم که کنسرت تموم شه از مال خیلی ها که از موسیقی و آواز لذت بردن بیشتر بود.
البته عصار و محمد اصفهانی رو خیلی دوست دارم. میتونم ساعتها به آهنگهای تکراریشون گوش بدم
گروه بروبکس رو هم خیلی دوست دارم*.

*از آخرین وقتی که تنهایی هام رو با آهنگ پر میکردم خیلی سال میگذره. یه خورده علایقم اولدفشن شده.

07 July 2015

ﺷﺎﻳﺪ ﻭاﻗﻌﺎ ﻫﻤﻪ ي ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ

ﺣﺲ ﺷﺐ اﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﻭ ﺩاﺷﺘﻦ و ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩﻥ،
ﺣﺲ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ،
ﺣﺲ اﻳﻨﻜﻪ اﮔﻪ ﺧﺪا ﺻﺪاﻣﻮ ﻧﺸﻨﻮﻩ،
ﺣﺲ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻪ ي ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎﺷﻪ؟

24 June 2015

ﺧﺪا ﺭﺣﻤﺘﺶ ﻛﻨﻪ

ﺗﻮ ﻛﻠﻨﺪﺭﻡ اﻳﻮﻧﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻢ: ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﻓﻮﺕ ﺣﺎﺝ ﺧﺎﻧﻮﻡ, ﺑﺎ ﻓﺮﻛﺎﻧﺲ ﺗﻜﺮاﺭ 10 ﺳﺎﻟﻪ, ﻛﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﭘﺪﺭم ﺗﺴﻠﻴﺖ ﺑﮕﻢ و اﮔﺮ ﺷﺪ ﺧﻴﺮاﺗﻲ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺣﺲ ﻣﻨﻔﻲ ﻳﻪ ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﻫﺎﻱ اﻣﺮﻭﺯ ﭘﺮﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ اﺯ ﺧﻮﺩﺗﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺰ اﻳﻮﻧﺖ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻛﻠﻨﺪﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ.

10 June 2015

درست بنویسیم،‌ یا شاید برای شما هم پیش بیاید

به خاطر گذروندن بیشتر دوران کودکی (سالهای اولیه ای که خوندن رو یاد گرفته بودم و عطش فراوونی به خوندن هر چیزی که دستم می رسید داشتم) توی خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ که آرشیوی غنی از انواع و اقسام کتابهای دینی و تاریخی و مجله ی گل آقا داشتن، املا و نگارشم همیشه خوب بود; در حد تیم ملی. کمتر پیش میومد کلمه ای برام ناآشنا باشه، اگر هم بود راحت میتونستم املاش رو درست بنویسم (الانم رو نگاه نکنید سیستم آموزشی یه درپیتمون استعدادهامو به فنا داده. همچین دختر بااستعدادی بودم، بعله!). دیشب ولی وقتی دیدم تقریبا به حد یک عمر کلمه ی معتنابه، همون معتنی به، رو به غلط متنابه مینوشتم خیلی برام سخت بود. اصلا باورم نمیشد! صحبت یه عمره، یه عمر.

هیچی دیگه پست تموم شد. انتظار داشتین چی بشه آخرش؟

08 June 2015

Take the middle, avoid extremes

With all respects to vegan, the almond milk sucks!

26 April 2015

مهمان

چیزکیک موز در یخچال در حال بستن و آماده شدن برای رفتن در شکمهای همایونیمان،
پرزنتیشن که قرار بود امروز اسلایدهایش را آماده کنم و تا ۵شنبه تمرین کنم که بجز صفحه ی اول چیز دیگری ازش ساخته نشده،
و پیپر لعنتی که برای نوشتنش هیچ حوصله ای ندارم!
روزهای آخر ترم و دغدغه ی پایان ترم و پروژه های تحویلی، و دغدغه ی ۳-۴ ماه آینده.
با همه ی اینها، باز هم ذهنم درگیر مهمان ناخوانده ی درونم است.
دوست دارم که دوران دوستیمان کوتاه باشد.
دوست دارم که مدتی مسالمت آمیز مهمانم باشد و بعد با سلام و صلوات بند و بساطش رو بردارد برود، شخصیتش را حفظ کند و بدون خون و خونریزی و چاقوکشی برود پی کارش.
کاش مهمان بماند و صاحبخانه نشود و جای اون باشد و جای من نه.

29 December 2014

غربت خره - ۱

از غریبانه ترین لحظات غربت آن است که عکس پدر و مادر و برادرت رو نگاه میکنی و با خودت میگی این غریبه ها کین که من اینقدر نسبت بهشون احساس دارم؟

26 February 2014

سروده ها - ۵

نوشت:
در سر کوی تو چندان که نظر یاد کند
دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای

نوشتم:
دین کجا بود؟ از آن روز که دیدم رخ یار
عقل و دین جمله فدای مه رویش کردم

08 September 2013

خل شدم رفت!

ددلاین خره،
گاو منه،
ولی متاسفانه اونه که سوار من شده و رام میبره :(((((

01 September 2013

یه حرفایی هست که به هیشکی نمیتونی بگی

نه که کسی نفهمه،
نه که کسی نتونه درکت کنه،
فقط اینکه اون حرفا رو باید همیشه تو دلت نگه داری تا کسی بجز خودت جادجت نکنه.
بعضی وقتا چشاتو باز میکنی میبینی اونقدر زیر و بم خودتو برای کسی رو کردی که حق خودش میدونه آسفالتت کنه یه دست بشی.

19 September 2012

کلن الان چند وقته میخوام بشینم زار بزنم ولی حسش نیست خو

اونقدر اومدنمون هول هولی شد و تو فرودگاه دیر رسیدیم و کلی هم گیر و گور داشتیم که اصلن نشد تو فرودگاه عکس بندازیم و درست حسابی خدافظی کنیم.
بعدشم اونقدر درگیر پیدا کردن خونه و جور کردن وسایل و اینجور چیزا شدیم که فرصتی واسه دلتنگی نبود.
اما من الان دلم تنگ شده.
فقط هم واسه مامانم و پدرم و برادرم.
اون موقع که داشتیم چمدون ها رو میبستیم و هی وزن میکردیم و هی میگفتیم اینو ببریم و اونو نبریم، همش تو دلم میگفتم کاش به جای این همه بار میتونستم مامان و پدرم رو با خودم بیارم.
کاش میشد واقعا.

27 July 2012

کلن اجابت مزاج هم به اندازش خوبه! کم و زیادش هر دو ضرره

واسه بعضی آدما،
چه برینی، چه بمیری،
فرقی نمیکنه!
تحویلش بگیری و باهاش بگو بخند بکنی و همش به یادش باشی و حال و احوالشو بپرسی و براش کادو بخری، یا محل نذاری و سال تا سال هم خبری ازش نگیری و حتی وقتی میبینیش تو صورتش نیگا هم نکنی فرقی نمیکنه براش.
بعد بدیش اینه که آدم دیر میفهمه طرفش تو این دسته کتگورایزد میشه یا نه و تهش بدجوری دوگانه سوز میشه.

19 July 2012

یکی از کارای سخت بلاگ نویسی همین انتخاب عنوان واسه پستاست!

از فردا ماه رمضان شروع میشود و من اصلا احساس جالبی ندارم!
قاعدتا باید ماهی که در آن بخور و بخواب عرف جامعه میشود به گشاد بانوئی چون من عجیب بچسبد ولی نمی دانم چرا اصلا ذوق و شوق خاصی ندارم!
شاید برای این باشد که آدم در ماه رمضان مجبور است بخورد!
من در طول روز قبلتر ها یک وعده ی شام و الان یک وعده ی صبحانه دارم!
نه اینکه شکمو نباشم یا غذا خوردن را دوست نداشته باشم که خوردن جزو بهترین زمان های عمرم محسوب می شود؛ ولی خوب اجباری خوردن را اصلن دوست ندارم. 
یک دلیل دیگرش هم شاید این باشد که ماه رمضان ماه مهمانی است!
خدایش را که فاکتور بگیریم فرت و فرت باید خونه ی فلانی و باغ فلانی و فلان تالار بروی برای افطار.
حقیقتا مدتی است حضور آدم ها کلافه ام می کند.
دلم نمی خواهد کسی را ببینم و سر صحبتی باز کنم.
از سوال هایی که می پرسند و خودم هم جوابی برایش ندارم خسته شده ام.
بعد خوب آدم اگر بگوید باسنگ لق مردم و هیچ جا نمی رم  هر کی هم ناراحت میشه مشکل خودشه، از اون طرف باید خودش افطار و سحر درست کنه!
یعنی آدم خودش هم نخواد بخوره چیز خاصی یا روزه اصلن نخواد بگیره بالاخره برای شوهرش که میره سر کار و خسته و گرسنه میشه مجبوره چیزی درست کنه که بیچاره تلف نشه.
خلاصش اینکه اصلن حال ندارم.

31 May 2012

بگو شب بخوابه، من بیدارم

این روزها روزهای خوبی نیست.
هر چه خواستم  ننویسم نشد. اینجا هم ننویسم میمیرم، هرچند کاش میشد انتخاب کرد مرد.
بیداری ام شده است گریه و فشارهای عصبی، تنهایی و انزوا از همه کس، و نقش همه چی آرومه بازی کردن برای همسری که ۸:۳۰ میاد خونه و دیگه ۱۰ خواب هفت پادشاه میبینه.
خودم هم نمیدونم چمه، یعنی میدونم بات ایتز سو هارش تو کانفس بی اینگ ئه لوزر.
شب ها تا صبح بیدارم و خوابم نمیبره.
ماکزیمم ۳ ساعت اونم هر نیم ساعت از خواب میپرم.
تم اصلی خوابام شده گورستان، یا یکی که میاد طرفم تو صورتم اینقدر چنگ میندازه تا بیدار شم.
از شرایط رو هوای فعلیم ناراضی ام ولی هیچ امیدی به آینده ندارم.
از خودم حالم به هم میخوره که چه دلخوشی های الکی داشتم.
تو این مدت به حداقل یه دوست احتیاج داشتم کنارم باشه و با هم تفریح کنیم یه کم روحیم عوض شه ولی هیچ دوسی وجود نداشت.
از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.

از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.

20 December 2010

این روزها

این روزها زندگی دارد به یکی از گندترین جایگشت های ممکنش سپری میشود.
تو بگو یک دلخوشی، یک خبر خوش، یک گشایش.
هیچی!
کنار گرفتاری ها درد هم دارم.
هفته ی پیش همه اش با درد گذشت.
دندانم دارد بیداد میکند.
رفتم دکتر.
گفته از اونجا که خودت خیلی خوشگلی دندونات هم ریشه های خوشگلی داره! (اون تیکه اولشو خودم اضافه کردم به خودم انرژی مثبت بدم). ریشه هایش پوسیده و به استخوان هم چسبیده. فعلا قرص بخور التهابش کم شود تا آخر هفته جراحی کنم. بی حس هم نمیشود خودت رو آماده کن که یه جراحی با درد خواهیم داشت!
دکتر دایی ام هستش. بهش اعتماد دارم. اگه نداشتم تا حالا پس افتاده بودم.
اینها به کنار.
هر روز صبح که از خواب بلند میشوم، میگویم امروز یک روز خوب است! امروز همه چی درست میشه! امروز روز تو هستش!
شب با چشم گریون و خسته برمیگردم خونه. هچیزی که درست نمیشه هیچ، خراب تر هم میشه.
این وسط دیگر تحمل آدمها را ندارم.
کسی که خودش را برایم ... میکند دیگر نگاهش نمیکنم و به زور بوی گندش را تحمل نمیکنم. سیفون را میکشم که برای همیشه برود!
استعاره ی تلخی است!
ولی با اینکه خودم نمیخواهم دقیقا همین کار را میکنم.
اعصابم به اندازه ی کافی از مسایل مهم خورد است. نمیتوانم اجازه بدهم یک آدمی که شعورش به اندازه ی نخود هم نمیرسد سر مسایل بی اهمیت خراب ترش کند.
تمام شد روزهای شاد و بی دغدغه.
میدانستم این روزها می آید.
قد رروزهای پیشین را ندانستم.

15 May 2010

شهر من، تهران

شما را نمیدانم.
اما من،
هر بار که از تهران خارج شده ام،
چه به قصد داخل و چه به قصد خارج،
احساس غریبی کرده ام.
آشکارا در و دیوار شهر مقصد برایم ناآشنا بوده اند.
وقتی که بازگشته ام،
این احساس ناب را داشته ام،
که اینجا با همه شلوغی و آلودگی و ترافیک و امثال اینها،
شهر من است.
حس مالکیت داشته ام نسبت به آن.
حس مالکیت همراه با آرامش.
با دیدن نامش، به تهران خوش آمدیدش،
نفسی عمیق از سر خیال کشیده ام،
و لبخندی بر لبانم نشسته است.
--------------------------------------------------------------------

مربوط نوشت: از قم رسیدیم تهران، یه لکچر تو مایه های اونایی که بالا گرفتم واسه علیرضا رفتم. اون دستیش که رو دنده بود رو گذاشته رو پام و یه اوهوم گفته به نشان همدردی. برای حسن ختام گفتم خیلی حس خوبی بهم دست داده. حس ولکام هوم!
سکوت میکنه و بعد از یه مکث کوتاه میگه گفتی حس چی؟ میگم ولکام هوم! میگه شنیدم میگی حس ول کن پامو. بعد با خودم میگم خوب رک بهم میگفت دستتو از رو پام بر دار دیگه D:

22 April 2010

تب و مرگ

میگن،
برای کسی بمیر که برات تب کنه.
راست میگن.
ولی من نفهمم.
همون اول واسه همه میمیرم.
کم کم دارم یاد میگیرم آدما واسه کسی که براشون میمیره هیچ ارزشی قایل نمیشن.
آدم مرده که ارزش نداره...

14 April 2010

وجدان درد

همیشه دوست داشتم فرزند خوبی برای پدر و مادرم باشم. پدر و مادر من بر خلاف بعضی پدر و مادرهای دیگر که فرزندانشان در اولویتی بعد از خودشان قرار دارن، همیشه خود را فدای ما کرده اند. دیگر خسته شدم از اینکه میبینم با اینکه خرس گنده ای شده ام باز هم از ته چشمانم غم را میخوانند و خودشان را مسئول میدانند و غصه میخورند.
میخواهم برای دل انها هم که شده تظاهر به شادی کنم.
بگذار خیال کنند همچنان آب در دل دخترشان تکان نمیخورد.
بگذار فکر کنند شادترین آدم دنیا هستم.
شاید اینگونه کمی هم به زندگی خودشان برسند.کاش حداقل میدانستند دختر بی محبت در ظاهرشان چه شب هایی برایشان گریه کرده است و از درگاه خدا بابت اذیت شان طلب مغفرت کرده.
کاش بدانند حداقل که چقدر دوستشان دارم و قدرشان را میدانم و با هیچ چیز عوضشان نمیکنم.

08 April 2010

چاغاله بادوم

اینجانب یک عدد ریحان معتاد به چاغاله بادوم میباشم که دلم شدیدا درد میکنه D: