امروز خونه بودم و خواستم یه سری چیزایی رو که از دانشگاه آورده بودم و باهاشون کار داشتم رو بریزم رو لبی.
به نیت بنفشه از پشت لبی بلند شدم.
دست کردم تو جیب مانتو.
کلید رو در آوردم!
برگشتم پشت لبی.
کلید رو کردم تو پورت.
اومدم نشستم دیدم نیومد بالا.
بعد گفتم بذار درش بیارم دوباره بکنم تو شاید نشناخته!
دوباره کردم تو.
ایندفعه یه دور هم پیچوندم کلید رو نکنه قفل بوده باشه!
بعد نمیدونم گویا بهم الهام شد یا معجزه ای الهی رخ داد.
به خودم اومدم گفتم چرا داری کلید رو تو پورت یو.اس.بی میچرخونی؟
رفتم کلید رو گذاشتم سر جاش بنفشه رو آوردم.