02 May 2012

وقتی علیرضا سرباز بود-۲

دیشب هرجوری بود صبح شد.
دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم.
عین سگ پاچه میگیرم و عین گربه هرکی بیاد طرفم پنجول میندازم و عین خر عر میزنم.
بیچاره مامان و پدر که دارن تحملم میکنن.
دعا کن حالم یه کم خوبتر بشه.
خوب آخه هنوز هیچ خبری ازت ندارم.
سعی میکنم فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم.
تصور کنم الان داری چیکار میکنی.
دارن میدووننتون، یا دارین لباس سایز میکنین، یا داری رو لباسات و وسایلت اسمت رو مینویسی.
به این فکر میکنم که سردته؟ گرمته؟ اونجا وسط کویر الان چطوره اوضاع.
کاش زودتر بتونم صداتو بشنوم :'(



تاریخ نوشت:سوم آبان ۱۳۹۰، وقتی هنوز بعد از رفتنش هیچ خبری ازش نداشتم.

0 comments: