فردا شب اگه خدا بخواد این 3 ماه دوریمون تموم میشه.
دلم میخواد به محض دیدنت همدیگه رو محکم بغل کنیم و نهایت نزدیکی به هم رو بعد از این همه دوری داشته باشیم.
میخوام کنار هم بودنو تو آغوشت نفس بکشم و گرمای بدنت رو دوباره حس کنم.
میخوام همه این اشکائی که این مدت تو تنهایی ریختم و نذاشتم هیچوقت صدای غمگینم رو بشنوی تا فکر کنی حالم خوبه رو توی بغلت دوباره ببارم.
پس فردا صبح که از خواب بیدار بشیم دیگه اثری از کابوس تنهایی نیست.
تاریخ نوشت: بیست و هشتم آذر 1390
پایان نوشت: پست های وقتی علیرضا سرباز بود دیگه تموم شد. این ها رو وقتی دلم میگرفت تو یه دفترچه نوشته بودم و الان خواستم که برای همیشه توی بلاگم ثبتشون کنم. سخت ترین دوران سربازی علیرضا اون دو ماه آموزشی بود که سخت بود اما گذشت.
درسته بعد از اونم سخت بود که شبا مجبور بودیم زود بخوابیم تا علیرضا صبح زود بیدار شه، و تو طول روز فقط 1 یا ماکزیمم 2 ساعت همدیگه رو می دیدم که اونم علیرضا فوق العاده خسته بود؛ درسته میومد خونه ناراحت بود از اینکه باید چائی تعارف کنه یا ظرفای غذای یه عده رو بشوره و منم از ناراحتیش ناراحت میشدم؛ اما حداقل کنار هم بودیم.
خدا رو شکر میکنم که توی اون دو ماه و بعدش پدر و مادری داشتم که مثه کوه پشتم وایساده بودن و در نبود علیرضا هروقت بغض میکردم و گریم میگرفت یا با همدردی یا با کتک :)) آرومم میکردن. با اینکه تو حسابم به مقدار کافی پول بود ولی هر چند روز یه بار رو میز برام مقداری پول میذاشتن. مثل بعضیا به این اکتفا نمیکردن که فقط یکی دو بار بپرسن چیزی لازم نداری؟ که اگرم خدای نکرده داشتم هیچوقت بهشون نمیگفتم و همون بهتر پولشون خرج خودشون بشه. یا نه زنگی و نه خبری و ...
باز هم خدا رو شکر میکنم که همه چیز تموم شد.
فقط یه سری خاطرات تلخ و شیرینش برامون موند.
زمستون رفت، روسیاهی به ذغال موند...