Showing posts with label Dilemmas. Show all posts
Showing posts with label Dilemmas. Show all posts

07 June 2012

تصادف، بیمارستان، کما، فوت، پزشکی قانونی، غسالخانه، آرامگاه ابدی

دایی مادرم فوت کرد.
خوب خبر ناراحت کننده ای بود برای فامیل وقتی یک برادر هنوز سال اون یکی برادرش نشده به رحمت خدا میره.
ولی نکته اش اینجا بود که کیس دایی جان یک کیس قتل بود! البته نه به آن پیچیدگی که با شنیدن اسم قتل به ذهنتان خطور کرد.
ماجرا اینطوری بود که بنده خدا زبون روزه داشته میرفته واسه کسایی که روزه بودن و تو هیئت مشغول اعمال ام داوود بودن نون بخره. از خط عابری که خط ویژه رو کراس میکرده داشته رد میشده که یه موتوری با سرعت بالا که داشته خط ویژه رو! ورود ممنوع! میومده زده بهش و پرت شده و خدا بیامرز مغزش ترکیده.
اون بنده خدا که زبون روزه به قصد خیر اومده بوده بیرون و نیمه رجب فوت شد و ایشالا که الان روحش در آرامشه.
بیشتر اینا رو گفتم تا به ضارب برسم!
یه سرباز ۲۰ ساله که گواهینامه هم نداشته و تو ماه حرام زده یه بنده خدایی رو کشته.
هیچ جوره درک نمیکنم چرا وقتی گواهینامه نداشته موتور سوار شده و چرا وقتی بدون گواهینامه سوار موتور شده تو خط ویژه رفته و چرا وقتی بدون گواهینامه سوار موتور شده تو جای غیر مجاز داشته خلاف میرفته و چرا با این همه گه زیادی که خورده حواسش به جلوش نبوده تا رو خط عابر کسی رو پرت نکنه و به کشتن بده.
جدن چرا؟
چی به سرمون اومده ملت اینقدر هار شدن هر خلاف و کثافتی قبحش براشون ریخته شده؟

پی نوشت: فاتحه ای بخوانید خودتون هم ثوابشو میبرید :)

06 March 2012

قرعه به نام چه کسی است؟

بدترین شرایط زندگی من و تو آرزوی کس دیگه ای توی این دنیاست.
توئی که سالم و سلامتی یکی رو تخت بیمارستان افتاده و امیدی به زندگیش نداره.
توئی که رو تخت بیمارستان افتادی و پرستارا بهت میرسن یکی هست پول نداره گوشه یه خونه افتاده و امکاناتی نداره.
توئی که گوشه خونه افتادی و مریضی و پول نداری هزینه بیمارستان افتادی، یکی هست همین خونه رو هم نداره یا کسی که بهش برسه و حالشو بپرسه و مواظبش باشه.
جدی بدبخت ترین آدم روی زمین کیه؟

21 November 2010

پارادوکس

من دوست دارم روزی روزگاری برم تو گوگل کار کنم.
بعد ایده بزنم و ایده هام جهانی بشه و کلی آدم باهاش حال کنن و ازش استفاده کنن.
کلی آدم بجز همه دوستها و آشناهایی که تو ایرانن!

20 August 2009

تفالی بر حافظ-۲

فاش می​گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یاد

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

28 June 2009

یک سوال

برداشت شما از این جمله چیست؟

عشق دو چهره دارد.

29 May 2009

سهم؟

امیدوارم زهرا رهنورد تنها یک جاذبه ی تبلیغاتی در این انتخابات نبوده باشد!
نمیتوانم نظر قطعی بدهم، ولی بعید است به اندازه ای که در پیروزی سهم داشته باشد از آن سهم ببرد.
بگذار بعدا بحثش را باز کنیم.
این فقط یک نیمچه پیش بینی است.

21 May 2009

کوری-تنهایی

هیچ کس صدای ضجه های روحم را، صدای شکستن و خورد شدن وجودم را نمی شنود.
هیچ کس تلاطم وحشیانه ی ذهنم را نمی بیند.
همه کور شده اند.
جان خودم کور شده اند.
چه چیز چشمانشان را بسته است که واضحات را نمی بینند بیشتر روحم را خراش می دهد.
منتظر چه هستند نمی دانم.
منتظرند آب ها از آسیاب بیفتد،
بگویند خودت کردی.
آدم گاهی اوقات واقعا تنهاست.
حتی با اینکه خدای بالاسر نظاره گر اوست.
انگار تنهایی هم نوعی امتحان الهی است که خدا نظاره گر آن است.

14 May 2009

سناریوها- سری اول

سناریوی اول:
خانومی پس از چند سال زندگی مشترک واسه تنوع بخشیدن به زندگی به همسرش پیشنهاد بچه دار شدن میکنه. همسرش با اینکه از نظر مالی آمادگی اش رو داره زیر بار نمیره که فعلا حوصله بچه رو ندارم.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن
۲- بچه دار میشن، ولی آقای خونه هیچ مسیولیتی رو در قبال بچه قبول نمیکنه و میگه من آمادگی اش رو نداشتم و بهت گفتم!
۳- آقای خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه بچه دار بشن و زندگی به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکنه.
سناریو دوم:
آقایی پس از چند سال زندگی مشترک به همسرش میگه که دیگه وقت بچه آوردنه. خانوم بیرون از خونه مشغول به کار یا تحصیله و الان اصلا آمادگیش رو نداره و زیر بار نمیره.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن و زندگی روال عادی رو پیدا میکنه.
۲- فعلا بچه دار نمیشن و آقای خونه بعد از چند مدت با یه خانوم دیگه دیده میشه.
۳- خانوم خونه ۳۰-۴۰ روز بعد در کمال ناباوری متوجه میشه تست بارداری اش مثبته.
۴- خانوم خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه از موقعیت های فعلی اش صرف نظر کنه و بچه دار بشن با این امید که دوباره میتونه تلاش کنه این موقعیت رو به دست بیاره.

لطفا نظر بدید. اگر انتهای دیگه ای هم به نظرتون میرسه بگید تا اضافه کنم.

13 May 2009

انتخابات نوشت

بنده با تکیه بر اصل شکم سیری و اینکه این شکم سیری هم به اینکه آقای "میرحسن کروبی رضایی نژاد" یا هر کس دیگری که سر کار باشد اپسیلون بستگی ندارد، اصلا به اینکه چه کسی قرار است ریاست جمهوری بعدی را بر عهده بگیرد کاری ندارم. به هیچ جام هم نیست.
حالا اینکه من یک سیب زمینی گلابی صفت هستم یا نیستم با این طرز فکرم به خودم - با تاکید شدید بر روی خودم و نه هیچ کس دیگر - بستگی دارد.
به شخصه هم تا حد امکان سعی میکنم هیچ کس را قبول نداشته باشم، چون اینجوری آدم خیلی بهتر میتونه غر بزنه و احیانا در بعضی مواقع فحش بده، مگر اینکه صرفا بخوام لج کنم. با پالیسی انتخاب بد، از بین بد و بدتر هم از بیخ مشکل فلسفی دارم.
از طرفی هم دیدم خیلی ناجوره از هیجانات انتخاباتی دور باشم و بعدها یه کم ممکنه دلم بسوزه و تازه سیاسی بودن یه جور کلاس هم داره(داره؟!)
به خاطر همین به تازگی یک سرگرمی جدید مرتبط با انتخابات کشف کردم.
این روزا تو هرجای دانشگاه که پا بذاری روزنامه(در مقابل شب نامه؟) هایی وجود داره که جون میده واسه موشک درست کردن.
هرکسی هم که موشکهای تبلیغات انتخاباتی اش دیرتر سقوط کنه نامزد برتر خواهد بود!!

16 April 2009

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

نمیدانم.
نمیدانم که چرا بد بودن ساده تر از خوب بودن است.
مگه نه اینکه فطرت انسان خواهان همه ی خوبی هاست و خوب بودن با فطرت آدمی سازگارتر است؟
واقعا بدی چه خوبی ای دارد که خوبی ندارد تا انسان بیشتر خواهان و متمایل به آن باشد؟
شاید هم فطرت انسان خواهان آن احساس خوشایندی است که پس از انجام خوبی به آدم دست می دهد، که حتما لذت بدی در برابر آن هیچ به حساب می آید.

14 April 2009

تعویض

گاهی وقتها تعجب میکنم.
از آدمهایی که عوض میشوند.
در این شکی نیست که با گذر زمان، رفتارها و منشهای آدم اندکی تغییر می کنند، و یا حتی دیدگاه های آنها. اما اینکه کسی اعتقادی پیدا کند که با اعتقاد قبلی اش در تناقض است...
البته همیشه عوض شدن بد نیست.
گاهی در جهت اصلاح است.
اما بعضی ها هستند که عوضی میشوند.
خداوند عاقبت ما را ختم به خیر کند.

01 April 2009

صبر

یه روزی...
یه جایی...
یه جوری...
یه کسی...
یه چیزی...
...
...
...
صبر داشته باش...

31 March 2009

رحمت

هر آنچه که از آسمان می بارد رحمت نیست.
برفی که شکوفه ها را نابود می کند...
بارانی که سیل می شود...

04 March 2009

تصمیم

این روزها همه می گویند:
خاک بر سرت، NoC؟
شبکه رو ول کردی رفتی سر این؟
برگشتن دیگه سخته ها!
شما چطور؟

12 February 2009

نردبان

به مادرم که نگاه میکنم اگرچه تحصیلات عالیه دارد، استاد دانشگاه است که از نظر من یکی از بهترین جایگاه هاست و از نظر اجتماعی زنی موفق محسوب می شود در مجموع، ولی حقش خیلی بیشتر از اینها بوده است.

او همیشه خودش را فدا کرده است. درس خواندنش را به تعویق انداخته که چون همسرش همزمان درس میخوانده است، کار کنه که چرخ زندگی بچرخه. هر گونه سمت ریاستی را پس زده که در یک خانه دو رییس نمی گنجند!

تازه این فقط مربوط میشه به فدا شدن برای همسر. بیشتر از اون در نقش مادری خودشون رو فدای بچه هاشون می کنند.

برای من مادرم فقط یک مثاله از همه ی زنهایی که خودشون رو فدا می کنند. فدا می کنند تا همسرشون از خودشون بالاتر باشه. میشن نردبون ترقی همسراشون و بچه هاشون. حالا این وسط یا خودشون به طور کامل در حاشیه قرار میگیرند، یا با فشار خیلی زیادی که تحمل می کنند لنگان خرک خویش به مقصد می رسونند. طرف دیگری هم برای قضیه وجود داره. اون هم اینه که یک زن فرزندانش یا همسرش رو فدا کنه تا به اونجایی که میخواد برسه.

خودم هم نمیدونم که درستش چیه. گاهی وقتا حس میکنم که انگار یک زن آفریده شده برای فدا شدن. یه راه حلش اینه که اصلا طرف ازدواج و یا بچه دار شدن نره! که خیلی زود این راه حل رو خط میزنم. چون این خیلی بدتر از حالت قبلیه. بهره مندی از عشق و عشق ورزی، حالا چه به همسر و چه به فرزند به نظرم یکی از ارزشمند ترین چیزایی هستش که یه زن میتونه داشته باشه.

راه حل بهترش اینه که راهش رو جوری انتخاب کنه که خودش فدا نشه. راه خودش رو همونجوری ادامه بده که اگه تنها بود ادامه میداد. نه اون نردبون شریک زندگیش باشه و نه البته شریک زندگی اش نردبون اون. کنار هم سعی کنند پیش برن بدون اینکه رشد یکی لازمه اش توقف رشد اون یکی، حتی برای مدت کوتاهی باشه.

ولی اینم توی فرضیات فقط میتونه برقرار باشه. بخوای و نخوای مردا یه حس برتری نسبت به زنا تو وجودشون دارن که همین باعث میشه اگه یه زن خیلی وقتا کوتاه نیاد زندگی به چالش کشیده بشه.

راه حل دیگه ای وجود داره؟ آیا زن موفقی وجود داره که همسرش یا بچه هاش رو فدا نکرده باشه و خودش هم فدا نشده باشه؟

30 January 2009

دیوانه

اونائی که با خودشون حرف می زنند دیوونه اند؟
یا دیوونه ها با خودشون حرف می زنند؟
-------------------------------------------------------------
پی نوشت: دلم داره میمیره.