ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ,
ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ.
ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ,
ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺗﻮ ﺷﺮاﻳﻄ ﺳﺨﺖ ﺣﻤﺎﻳﺘﺶ ﻛﻨﻪ و ﻛﻢ ﻛﻢ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﭼﻂﻮﺭ ﮔﻠﻴﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮ اﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻜﺸﻪ.
19 June 2015
ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ, ﻭاﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻳﻪ ﭘﺎ ﻣﺮﺩه
Labels: All, Facts, Life, loneliness, Quotes, That was so harsh
09 June 2015
اینستا خره، گاو منه
آخه این چه بلایی بود سر لی آوت وبت آوردی؟ همه ی عشق من اون کلاژی بود که از عکسا تو هدر درست میشد خوووووو.
خیلی بی ادبی! خیلی
Labels: All, Daily, Tech, That was so harsh
04 May 2015
آقا دیگه ته تحمل من اینه. نمیتونم دیگه. نمیتونم.
درد منو از پا در میاره و همه ی امید به زندگی رو ازم میگیره.
ترس از آینده و اتفاقاتی که ممکنه بیفته خوره ی وحشتناکی به جونم انداخته.
اصلا تحمل این همه فشار که ددلاین حدود ۱۱ روز دیگه است و پروژه ی آخر ترم هست و پرزنتیشن برای کنفرانس هست رو ندارم.
دستام یخ میکنه و حالت تهوع و سردرد مداومی که سایدافکت قرصامه رو بدتر میکنه.
منو چه به اینجا؟
منو چه به آکادمی یا حتی کار؟
چرا جراتش رو ندارم بزنم زیر همه چی و برم دنبال آرزوهام؟
دلم میخواد حتی اگر وقت باقیمونده برای زندگیم کمه بتونم برم دنبال آرزوهام.
کار چریتی انجام بدم.
خودم رو وقف مردم کنم نه کار و ریسرچ بیهوده که به درد هیشکی نمیخوره.
خسته ام.
بریدم.
نمیتونم.
Labels: All, Grumbles, Guest, In-Grad Life, Life, That was so harsh
21 April 2015
لایه های زیرین
حتی آدمها نوشته هاشون هستن.
اما آدمها عکسای توی اینستاگرامشون نیستن.
درد رو نمیشه تو عکس نشون داد. غم رو نمیشه تو عکس نشون داد. ترس رو نمیشه تو عکس نشون داد. خیلی وقتها حتی باید خوشحالی و شادی و خوشبختی رو تو عکسهای اینستاگرام فیک کرد که مامانت وقتی میبینتشون خیالش راحت باشه که همه چی خوبه و هیچ مشکلی نیست.
نه که بخوام شکایت کنم، نه که بخوام ناشکری کنم، نه که بگم خوشحالی و خوشبختی الکیه. ولی جاج نکنیم آدما رو از رو ظاهرشون، از روی ظاهری که میسازن.
Labels: All, Fears, Life, Quotes, That was so harsh
29 December 2014
غربت خره - ۱
Labels: All, Confessions, Facts, Feelings, Iran, Life, MissYou, Quotes, Separation, That was so harsh, USA
19 October 2012
داغونم، داغون
دعا کردن و نذر کردن و ختم برداشتن هیچ فایده ای ندارد.
س هم دیروز رفت...
Labels: All, Facts, Life, Tell me why?, That was so harsh
28 September 2012
جای دنج
نمیدانم چرا به نظرش دنج ترین جای خانه پشت تخب به حساب می آمد، شاید برای اینکه وقتی مشغول ذکر گفتن است و کمرش خسته میشود به تخت تکیه دهد!
من هم جای خودم را دارم،
مادر و پدرم و علیرضا هم همینطور.
انگار هر کسی میگردد و میگردد و یک دفعه یک نقطه ای از خانه به دلش می نشیند که سجاده اش را همیشه آن جا پهن کند و آنتنش از آن جا به آسمان وصل شود.
داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
وقت هائی که زنگ میزدیم و در باز نمیشد مامان کلید مینداخت و می پریدیم توی خونه و چند بار صدا میزدیم و وقتی جوابی نمی شنیدیم میرفتیم سراغ جایگاه مخصوص.
نصف هیکل و سر که یه چادر سفید طرح دار پوشونده بودتش که معلوم میشد خیالمون راحت میشد مادرجون خونست و چند دیقه دیگه میاد پیشمون.
وقتی رفت من رفتنش باورم نمیشد.
با اینکه خیلی وقت بود مریض بودا، ولی خوب من همش فکر میکردم خوب میشه.
تو اون عالم خودم فکر میکردم هرچی از ته دل از خدا بخوای بهت میده.
حتی با خدا معامله کردم پشت کنکور بمونم ولی مادربزرگ خوب شه.
ولی خوب نشد دیگه.
چی داشتم میگفتم؟
آهان داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
البته تا وقتی حالش خیلی بد بشه و جاش همیشه رو تخت باشه.
اون آخرا دیگه کلید رو مینداختیم یه راست میومدیم سراغ تخت.
بعد از رفتنش تا مدتی تخت رو جمع نکردن.
یادم نیست کی بود ولی یه روز که اومدیم کلید انداختیم اصن حواسم نبود.
مثه خلا، هی صدا کردم مادرجون؟
بعد رفتم سراغ تخت دیدم خالیه.
هنوز حالیم نشده بود.
گفتم پس کجاست مادرجون؟
اولین چیزی که تو ذهنم اومد جای نمازش بود.
رفتم اونجا و دیدم هیچ حانمازی نیست.
بعد یهو یادم اومد.
خیلی بد بود.
یعنی هنوزم بعد 9 سال اون به یاد اومدنه جلو چشامه بس که سنگین بود.
یادم اومد جای دنجش عوض شده و دیگه هیچوقت هیچوقت اینجا نیست.
امروز به تاریخ قمری سالگردش بود.
حلوا درست کردم.
یه بشقاب واسه همسایه و یه بشقاب واسه دوستم و یه بشقاب واسه خودم.
میشه لطفا فاتحه براش؟
ممنون
Labels: All, Anniversary, Food, That was so harsh
07 July 2012
وقتی علیرضا سرباز بود- 4
کلا قبلنا هم که بودی، روز تا ساعت 5 اینا زود میگذشت.
بعدش تا ساعت حدود 7 بشه و برم آشپزخونه که بخوام شام رو آماده کنم کلی کسل میشدم و بغض میکردم و دلم برات تنگ میشد.
بعدش که مشغول شام میشدم هم زود میگذشت تا میومدی.
اصلا انگار تمام روز به سر میشد تا اون لحظه ای برسه که میای و میپرم بغلت و همدیگه رو بوس میکنیم و فشار میدیم و به هم میخندیم و من فضولی هام شروع میشه.
خوب میخوامت الانم.
نیستی چرا؟ :'(
تاریخ نوشت: سوم آبان 1390
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, That was so harsh
31 May 2012
بگو شب بخوابه، من بیدارم
هر چه خواستم ننویسم نشد. اینجا هم ننویسم میمیرم، هرچند کاش میشد انتخاب کرد مرد.
بیداری ام شده است گریه و فشارهای عصبی، تنهایی و انزوا از همه کس، و نقش همه چی آرومه بازی کردن برای همسری که ۸:۳۰ میاد خونه و دیگه ۱۰ خواب هفت پادشاه میبینه.
خودم هم نمیدونم چمه، یعنی میدونم بات ایتز سو هارش تو کانفس بی اینگ ئه لوزر.
شب ها تا صبح بیدارم و خوابم نمیبره.
ماکزیمم ۳ ساعت اونم هر نیم ساعت از خواب میپرم.
تم اصلی خوابام شده گورستان، یا یکی که میاد طرفم تو صورتم اینقدر چنگ میندازه تا بیدار شم.
از شرایط رو هوای فعلیم ناراضی ام ولی هیچ امیدی به آینده ندارم.
از خودم حالم به هم میخوره که چه دلخوشی های الکی داشتم.
تو این مدت به حداقل یه دوست احتیاج داشتم کنارم باشه و با هم تفریح کنیم یه کم روحیم عوض شه ولی هیچ دوسی وجود نداشت.
از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.
از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.
Labels: All, Confessions, Depressions, loneliness, That was so harsh
02 May 2012
وقتی علیرضا سرباز بود-۲
دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم.
عین سگ پاچه میگیرم و عین گربه هرکی بیاد طرفم پنجول میندازم و عین خر عر میزنم.
بیچاره مامان و پدر که دارن تحملم میکنن.
دعا کن حالم یه کم خوبتر بشه.
خوب آخه هنوز هیچ خبری ازت ندارم.
سعی میکنم فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم.
تصور کنم الان داری چیکار میکنی.
دارن میدووننتون، یا دارین لباس سایز میکنین، یا داری رو لباسات و وسایلت اسمت رو مینویسی.
به این فکر میکنم که سردته؟ گرمته؟ اونجا وسط کویر الان چطوره اوضاع.
کاش زودتر بتونم صداتو بشنوم :'(
تاریخ نوشت:سوم آبان ۱۳۹۰، وقتی هنوز بعد از رفتنش هیچ خبری ازش نداشتم.
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, ReAl, That was so harsh
01 May 2012
وقتی علیرضا سرباز بود-۱
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, ReAl, Separation, That was so harsh
25 February 2012
آرزوهای بر باد رفته
اولندش که کلا علیرضا زد زیر قولش که قرار بود بده من کله شو موقع سربازی رفتن تیغ بندازم و بعدش قیژ قیژ بازی کنم روش.
دومندش هم که یکی از مزخرف ترین لحظات عمرم بود اون لحظه ای که نشسته بود روی زمین و ماشین رو گذاشته بود رو نمره ی نمیدونم چند و من دسته دسته موهاشو می زدم.
گریه بود که میکردما!
همینجوری اشک از چشام میومد و میگفتم غلط کردم دلم میخواست کچل بشی.
من گریه میکردم و علیرضا بغض کرده بود.
تو دلم به خودم فحش می دادم مکه نمی تونم خودمو کنترل کنم و جو رو که به اندازه کافی سنگین بود سنگین تر میکردم.
هر چند وقت یه بار هم یه شات میگرفتم ازش که مثلا الان یه چهارراه وسط کله ات باز کردم، الان نصف راست کله ات کچل شد، الان نصف دیگه ی کله ات هم کچل شد و نشونش می دادم.
بعدش می زدم زیر خنده و اونم با بغض یه لبخند تلخ می زد و منم دوباره گریه می کردم.
الانم که یادش میفتم قلبمو انگار فشار میدن.
خدا قسمت هیشکی نکنه.
Labels: All, That was so harsh
