Showing posts with label ReAl. Show all posts
Showing posts with label ReAl. Show all posts
02 August 2015
حس خوب شمردن حس های خوب
Posted by
Reyhan
at
12:57 AM
چه خوبه که آدم وقتی شب خواب خیلی بد میبینه یکی باشه که بتونه از خواب بیدارش کنه و ترسش رو باهاش شریک شه. چه کنارش خوابیده باشه، چه ۲۰۰۲ مایل اونورتر.
11 June 2015
عکسای اینستاگرامی دیدم گشنه ام شده. حسودیمم شده تازه.
Posted by
Reyhan
at
2:12 PM
دلم لک زده برای غذای گرم خونگی، که ویکند بعد از زدن یه صبحونه ی مفصل بری پای گاز و برای نهار با ماست خیار یا سالاد شیرازی و ترشی سیر بزنی به بدن. بعدشم مثل سنگ بیفتی بخوابی و بعدترش هم یه چایی دمی بزنی به بدن.
ملولم از غذاهای آماده و چیزای سرسری و سالاد و این قبیل چیزا.
ملولم از غذاهای آماده و چیزای سرسری و سالاد و این قبیل چیزا.
31 May 2015
هوو
Posted by
Reyhan
at
11:15 AM
درسته که از عفت و ادب به دوره، ولی عن به روی سازنده ی Xbox. متنفرم ازش در حد تیم ملی!
03 March 2015
دلخوشی های کوچک زندگی
Posted by
Reyhan
at
10:48 AM
وقتی هوس قهوه ی تازه ی اینستین براز میکنی و چند دقیقه بعد همسر جان برات میاره میذاره روی میزت :)
10 February 2015
31 January 2013
دو بار اسباب کشی تو 6 ماه :((
Posted by
Reyhan
at
2:08 PM
اسباب کشی کلن خیلی موجودیت ناموجود بی تربیت و بی ناموسی است.
ترتیب آدم را میدهد و مذکر و مونث هم حالی اش نیست.
تازه در غربت که بدتر هم هست، خودت هستی و خودت (این خودت اولی خودم بود و خودت دومی علیرضا که او هم از خودمان است D:)
بدترتر هم اینه که خانوم خونه وسواس تمیزی داشته باشه و از یه هفته قبل از موو تا هفته بعد از موو در حال بشور و بساب باشد.
بدترترتر از همه هم اینه که خانوم خونه وسواس نظم داشته باشه و بعد از اینکه یک دور همه چی چیده شد دوبار جای 90% چیزها را بخواهد عوض کند و یک ماه این جابجائی ها ادامه داشته باشد تا به نقطه ی اپتیموم مورد نظرش برسد.
گاهی وقت ها دلم میخواهد همان دختر شلخته پلخته ی خانه ی پدری باشم که دنیا یه هیچ جایم نبود.
همینه که میگم خونه ی پدر نون و انجیر، خونه ی شوهر غل و زنجیر :))))
ترتیب آدم را میدهد و مذکر و مونث هم حالی اش نیست.
تازه در غربت که بدتر هم هست، خودت هستی و خودت (این خودت اولی خودم بود و خودت دومی علیرضا که او هم از خودمان است D:)
بدترتر هم اینه که خانوم خونه وسواس تمیزی داشته باشه و از یه هفته قبل از موو تا هفته بعد از موو در حال بشور و بساب باشد.
بدترترتر از همه هم اینه که خانوم خونه وسواس نظم داشته باشه و بعد از اینکه یک دور همه چی چیده شد دوبار جای 90% چیزها را بخواهد عوض کند و یک ماه این جابجائی ها ادامه داشته باشد تا به نقطه ی اپتیموم مورد نظرش برسد.
گاهی وقت ها دلم میخواهد همان دختر شلخته پلخته ی خانه ی پدری باشم که دنیا یه هیچ جایم نبود.
همینه که میگم خونه ی پدر نون و انجیر، خونه ی شوهر غل و زنجیر :))))
25 January 2013
ملت فانتزی دارن ما هم فانتزی داریم
Posted by
Reyhan
at
1:09 PM
اینقده دلم میخواد شیکم اول دوقلو بیارم.
یه دختر و یه پسر، قلی و گلی.
نصفه شبا یکی که بلند میشه جیغ جیغ اون یکی هم از صداش بلند شه.
من و علیرضا که هر دوتامون داریم از زور خواب میمیریم بلند شیم و من گلی رو بغل کنم آروم کنم علیرضا قلی رو.
یکی شون که میاد خوابش ببره اون یکی ونگ بزنه و روز از نو روزی از نو.
ما دو تا هم بشینیم پا به پاشون زار بزنیم و به بخت بد خودمون لعنت بفرستیم D:
یه دختر و یه پسر، قلی و گلی.
نصفه شبا یکی که بلند میشه جیغ جیغ اون یکی هم از صداش بلند شه.
من و علیرضا که هر دوتامون داریم از زور خواب میمیریم بلند شیم و من گلی رو بغل کنم آروم کنم علیرضا قلی رو.
یکی شون که میاد خوابش ببره اون یکی ونگ بزنه و روز از نو روزی از نو.
ما دو تا هم بشینیم پا به پاشون زار بزنیم و به بخت بد خودمون لعنت بفرستیم D:
20 December 2012
امشب شب مهتابه...
Posted by
Reyhan
at
9:05 PM
یلدای امسال،
یک یلدای دو نفره بود.
بر خلاف هر سال که همیشه دورمون شلوغ بود خونه پدربزرگم جمع میشدیم و صدا به صدا نمی رسید.
این هم سفره ی یلدای ReAl:
هندونه رو خودم کرو کردم.
یه عکسی رو گذاشتم جلوم پر گل رز بود نتیجه اش این شد :))
برای تلاش اول بد نبود D:
کیکش رو هم خودم درست کردم. روش عکس اناره!
همچین دختر کدبانوئی ام من P:
فال نوشت: آقای صادقی، من فال شما رو گرفتم. ولی ایمیلی ازتون نداشتم براتون بفرستم. دوست داشتید یه ایمیل به من بزنید که براتون بفرستم.
یک یلدای دو نفره بود.
بر خلاف هر سال که همیشه دورمون شلوغ بود خونه پدربزرگم جمع میشدیم و صدا به صدا نمی رسید.
این هم سفره ی یلدای ReAl:
یه عکسی رو گذاشتم جلوم پر گل رز بود نتیجه اش این شد :))
برای تلاش اول بد نبود D:
کیکش رو هم خودم درست کردم. روش عکس اناره!
همچین دختر کدبانوئی ام من P:
فال نوشت: آقای صادقی، من فال شما رو گرفتم. ولی ایمیلی ازتون نداشتم براتون بفرستم. دوست داشتید یه ایمیل به من بزنید که براتون بفرستم.
19 October 2012
We're never ever getting back together
Posted by
Reyhan
at
1:24 AM
اینکه هیچوقت نتونستی عاشق باشی، دلیل نمیشه که عشق وجود نداره و فقط مال تو قصه هاست.
عشق وجود داره.
فقط بعضی آدم ها بلد نیستن عاشق بشن.
عشق وجود داره.
فقط بعضی آدم ها بلد نیستن عاشق بشن.
Labels: All, Facts, Life, ReAl, Tell me why?
07 October 2012
آبگوشت بزباش
Posted by
Reyhan
at
10:39 PM
عجیب هوس آبگوشت کرده بودیم هر دو تامون.
به خاطر همین رفتیم نون سنگک خریدیم و بعدشم من یه آبگوشت بزباش بار گذاشتم.
خیلی چسبید.
حس و حال ظهرهای جمعه که خیلی وقتی خانوادگی دور هم جمع میشدیم و بیشتر وقتا نهار آبگوشت بود به یادمون اومد و خلاصه خیلی حال داد.
ماست هم خودم درست کرده بودم که در بی ماستی بلاد کفر* اونم خیلی حال داد.
جای همگی خالی.
فقط جای ترشی سیر خالی بود که اونم هنوز سرکه حلال تو حجم بالا پیدا نکردم که ترشی بذارم.
*نوشت: اینجا همه ی ماست ها ژلاتین دارن. اکثرا هم ژلاتینشون حیوانی یه که بسته به نظر مرجع تقلیدتون میتونید بخورید یا نمی تونید بخورید. علاوه بر اون ماست ها همه شیرین و خامه ای یه. ماستی که تو خونه زدم یه ترشی خاصی داشت. حالا میخوام تو کار ماست چکیده هم برم D:
به خاطر همین رفتیم نون سنگک خریدیم و بعدشم من یه آبگوشت بزباش بار گذاشتم.
خیلی چسبید.
حس و حال ظهرهای جمعه که خیلی وقتی خانوادگی دور هم جمع میشدیم و بیشتر وقتا نهار آبگوشت بود به یادمون اومد و خلاصه خیلی حال داد.
ماست هم خودم درست کرده بودم که در بی ماستی بلاد کفر* اونم خیلی حال داد.
جای همگی خالی.
فقط جای ترشی سیر خالی بود که اونم هنوز سرکه حلال تو حجم بالا پیدا نکردم که ترشی بذارم.
*نوشت: اینجا همه ی ماست ها ژلاتین دارن. اکثرا هم ژلاتینشون حیوانی یه که بسته به نظر مرجع تقلیدتون میتونید بخورید یا نمی تونید بخورید. علاوه بر اون ماست ها همه شیرین و خامه ای یه. ماستی که تو خونه زدم یه ترشی خاصی داشت. حالا میخوام تو کار ماست چکیده هم برم D:
03 October 2012
چه خوبه که آدم یه کودک درون داره :)
Posted by
Reyhan
at
1:07 PM
وقتی داشتم از خونه پدری میرفتم بوفه ای که توش پر از عروسکام بود رو گذاشتم تو اتاقم بمونه.
چون قرار بود موقت اونجا باشیم و فقط زحمت دو بار جا به جا کردنش میموند.
اینطوری شد که 4-5 تا از عروسکای کوچیکم رو برداشتم و بردم خونه خودمون.
توی اون دو سال یه چند تائی هم علیرضا به اون عروسکای کوچیک اضافه کرد و یه خرس گنده ی نرم و پشمالو هم دائی وسطیم به پیشنهاد دخترش D: برای تولدم و اولین بار که میومدن خونمون برام آوردن که عشق من بود.
داشتیم موو میکردیم اینجا هم که خیلی محدودیت بار داشتیم و تنها چیزی که تونستم بیارم این بود.
اون رو هم به خاطر نگاه مظلومش و کوچیک بودنش که توی کیف دستیم جا میشد برداشتم.
اینجا کلی درد خماری یه بی عروسکی کشیدم تا اینکه سر یه چیزی که با علیرضا شرط بسته بودیم بردم D: و قرار شد که جایزش برام یه عروسک گنده بخره.
اما به جای یه عروسک گنده 4 تا کوچولو خریده بود که من عاشقشون شدم.
حالا عزمم رو جزم کردم هی کارای خوب خوب انجام بدم که جایزه برام مدلای دیگه ی اینا رو بخره و من کلکسیونشون کنم >D:<
چون قرار بود موقت اونجا باشیم و فقط زحمت دو بار جا به جا کردنش میموند.
اینطوری شد که 4-5 تا از عروسکای کوچیکم رو برداشتم و بردم خونه خودمون.
توی اون دو سال یه چند تائی هم علیرضا به اون عروسکای کوچیک اضافه کرد و یه خرس گنده ی نرم و پشمالو هم دائی وسطیم به پیشنهاد دخترش D: برای تولدم و اولین بار که میومدن خونمون برام آوردن که عشق من بود.
داشتیم موو میکردیم اینجا هم که خیلی محدودیت بار داشتیم و تنها چیزی که تونستم بیارم این بود.
اون رو هم به خاطر نگاه مظلومش و کوچیک بودنش که توی کیف دستیم جا میشد برداشتم.
اینجا کلی درد خماری یه بی عروسکی کشیدم تا اینکه سر یه چیزی که با علیرضا شرط بسته بودیم بردم D: و قرار شد که جایزش برام یه عروسک گنده بخره.
اما به جای یه عروسک گنده 4 تا کوچولو خریده بود که من عاشقشون شدم.
حالا عزمم رو جزم کردم هی کارای خوب خوب انجام بدم که جایزه برام مدلای دیگه ی اینا رو بخره و من کلکسیونشون کنم >D:<
20 September 2012
07 August 2012
تو را من دوست تر از همه ی دوست داشتن ها دوست میدارم :)
Posted by
Reyhan
at
5:09 AM
چند وقت پیش و بعد از سالگرد عروسی مان بود که یکهو زد به کله ام ما پارسال سالگرد ازدواجمون چیکار کردیم؟
هر چی به مغزم فشار آوردم هیچی! یادم نیومد از اینکه چیکار کردیم و کجا رفتیم و چی هدیه گرفتم و ...
ناچار رفتم سراغ جعبه ی کارت هامون که به هر مناسبتی به هم میدیم و زیر رو روش کردم. دریغ از حتی یه کاغذ! در رابطه با دومین سالگرد ازدواجمون، چه برسه به کارت :(
خیلی ناراحت شده بودم از اینکه چرا هیچی یادم نمیاد و با نگرانی D: رفتم پیش علیرضا.
اونم هرچی زور زد هیچی یادش نیومد.
خلاصه من کلی ناراحت شدم و زانوی غم بغل گرفتم که پس فردا بچه هامو پرسیدن مامان سالگرد ازدواج دومتون رو چیکار کردید من چه جوابی باید به طفل های معصوم بدم D:
علیرضا هم دید ناراحت شدم گفت قول میدم امسال جبران کنم و ایشالا سالگرد ازدواجی بشه یادت بمونه همیشه :)
5شنبه شب که از خونه مامانم اینا اومدیم گفت تو یه چند لحظه تو ماشین بشین تا بعد من صدات کنم D:
منم حرف گوش کن تو ماشین نشستم تا بره کاراشو بکنه و بعد خبرم کنه بیام.
حالا دیگه جزئیاتش به شما ربطی نداره D:
ولی یه بلیط رفت و برگشت به اصفهان که من تا حالا نرفتم و ندیدم و خیلی دلم میخواست برم حتما هدیه سومین سالگرد ازدواجمون بود، به همراه یه قلب شیشه ای کوچولو که به یه بند چرمی قرمز وصل شده بود تا نماد سومین سالگرد باشه.
اصفهان خیلی قشنگ بود.
به همون اصالتی که فکر میکردم.
پر از مکان های تاریخی برای دیدن.
بازار میدان نقش جهان که من عشق میکردم وقتی توش قدم میزدم و میناکاری و منبت کاری و معرق کاری و قلم زنی ها رو می دیدم.
جاتون خالی بسیار سفر خوبی بود.
اگر اصفهان رو ندیدید مثل من توصیه میکنم حتما سفری داشته باشید.
در کنار تبریز و شیراز یکی از شهرهای اصیل دیگه ی ایرانه که هر گوشه کنارش حرفی واسه گفتن داره.
هر چی به مغزم فشار آوردم هیچی! یادم نیومد از اینکه چیکار کردیم و کجا رفتیم و چی هدیه گرفتم و ...
ناچار رفتم سراغ جعبه ی کارت هامون که به هر مناسبتی به هم میدیم و زیر رو روش کردم. دریغ از حتی یه کاغذ! در رابطه با دومین سالگرد ازدواجمون، چه برسه به کارت :(
خیلی ناراحت شده بودم از اینکه چرا هیچی یادم نمیاد و با نگرانی D: رفتم پیش علیرضا.
اونم هرچی زور زد هیچی یادش نیومد.
خلاصه من کلی ناراحت شدم و زانوی غم بغل گرفتم که پس فردا بچه هامو پرسیدن مامان سالگرد ازدواج دومتون رو چیکار کردید من چه جوابی باید به طفل های معصوم بدم D:
علیرضا هم دید ناراحت شدم گفت قول میدم امسال جبران کنم و ایشالا سالگرد ازدواجی بشه یادت بمونه همیشه :)
5شنبه شب که از خونه مامانم اینا اومدیم گفت تو یه چند لحظه تو ماشین بشین تا بعد من صدات کنم D:
منم حرف گوش کن تو ماشین نشستم تا بره کاراشو بکنه و بعد خبرم کنه بیام.
حالا دیگه جزئیاتش به شما ربطی نداره D:
ولی یه بلیط رفت و برگشت به اصفهان که من تا حالا نرفتم و ندیدم و خیلی دلم میخواست برم حتما هدیه سومین سالگرد ازدواجمون بود، به همراه یه قلب شیشه ای کوچولو که به یه بند چرمی قرمز وصل شده بود تا نماد سومین سالگرد باشه.
اصفهان خیلی قشنگ بود.
به همون اصالتی که فکر میکردم.
پر از مکان های تاریخی برای دیدن.
بازار میدان نقش جهان که من عشق میکردم وقتی توش قدم میزدم و میناکاری و منبت کاری و معرق کاری و قلم زنی ها رو می دیدم.
جاتون خالی بسیار سفر خوبی بود.
اگر اصفهان رو ندیدید مثل من توصیه میکنم حتما سفری داشته باشید.
در کنار تبریز و شیراز یکی از شهرهای اصیل دیگه ی ایرانه که هر گوشه کنارش حرفی واسه گفتن داره.
Labels: All, Anniversary, Life, ReAl, Travel
02 August 2012
هویت
Posted by
Reyhan
at
4:58 AM
قبلترها خیلی با این قضیه مشکل داشتم که چه معنی داره یه زن بعد از ازدواج به نام شوهرش شناخته بشه و از اون سخت تر بچه ای که از وجود من بیرون می یاد چرا باید اسم یکی دیگه رو داشته باشه.
حس میکردم این کار یعنی از بین بردن هویت مستقل زن و وابسته کردنش به شوهرش؛ یعنی محو کردن وجود زن.
اما الان نسبت به برداشتن اسم علیرضا دیگه حس بدی ندارم.
من 3 تا مرد عزیز تو زندگیم دارم که اسمم با دو تای اون ها یکی یه، چرا با سومی هم یکی نباشه؟
اسم خودم رو فراموش نمیکنم. یک "ج" هستم، یک "ج" هم باقی خواهم ماند، و تمام تلاشم را برای ماندگاری نامم جز از راه وراثت خواهم کرد.
اما دیگه نسبت به یک "ص" شدن حس بدی نخواهم داشت.
حس میکردم این کار یعنی از بین بردن هویت مستقل زن و وابسته کردنش به شوهرش؛ یعنی محو کردن وجود زن.
اما الان نسبت به برداشتن اسم علیرضا دیگه حس بدی ندارم.
من 3 تا مرد عزیز تو زندگیم دارم که اسمم با دو تای اون ها یکی یه، چرا با سومی هم یکی نباشه؟
اسم خودم رو فراموش نمیکنم. یک "ج" هستم، یک "ج" هم باقی خواهم ماند، و تمام تلاشم را برای ماندگاری نامم جز از راه وراثت خواهم کرد.
اما دیگه نسبت به یک "ص" شدن حس بدی نخواهم داشت.
21 July 2012
One day...
Posted by
Reyhan
at
7:56 AM
امروز می شود دومین سالگرد عروسیمان.
دومین سالگرد شروع یک زندگی مشترک.
من از روز عروسی خاطرات خوبی دارم.
یعنی روزی بود که خواستم شاد باشم و همه چیز به آنجایم باشد که در کمال تعجب توانستم!
برای آن روز برنامه ریزی دقیقی کرده بودیم و بارها با هم مرور کرده بودیم.
قرار بود صبح زود بیایم خانه مان (خانه ی خودمان، نه خانه پدری) و یکی از دوستانمان بیاید و در خانه آرایش و پیچیدن مو را انجام دهد. دوست نداشتم یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم را د رمحیط آرایشگاه که دوستش ندارم بگذرانم.
6 صبح بود که علیرضا اومد دنبالم و با هم اومدیم خونه مون.
نون سنگک تازه و پنیر لیقوان و چای قندپهلوی آن روز عجیب چسبید!
بعد علیرضا رفت که ماشین را بدهد گلفروشی و من ماندم و دوستمان.
مشغول به کار شد و بعدش زن دائیم و بعدترش هم مامان که بیچاره از همان صبح بلند شده بود تا صبحانه مهمانان خانه ی پدری را بدهد و بعد بیاید آمد.
از آن طرف هم علیرضا ماشین را تحویل داده بود و رفته بود آرایشگاه.
طبق قرار باید بعد از آرایشگاه میرفت خانه و همراه پدرش میرفت گلفروشی که ماشین رو برداره و با فیلم بردارا بیاد به سمت یار D:
نشون به اون نشون که اون همه سفارش کرده بودم ولی کلی معطل کرده بودن و نیاورده بودنش و آخرش با کلی تاخیر آژانس گرفته بود اومده بود! سر همین تاخیر متاسفانه باغمون رو از دست دادیم و فقط یه چند تا عکس و فیلمبرداری کوتاهی انجام دادیم.
از اون به بعد خیلی خوب بود.
با اینکه ناراحت بودم عکسای باغ رو از دست دادیم و پتانسلشو داشتم علیرضا رو درسته و خام خام قورت بدم D: ولی به روی خودم نیاوردم و حتی سعی کردم آرومش کنم که ناراحت نباشه از اتفاقی که افتاده :)
رفتیم آتلیه و نهاری که سفارش داده بودم رو خوردیم و بعدش هم دو ساعت فیگورهای مختلف.
با اینکه خسته کننده بود ولی الان که عکسا رو نیگا میکنم و یا فیلمائی که از پشت صحنه عکس انداختنمون گرفته بودن و پر از شیطونی های یواشکی و نگاه های قشنگ بود رو میبینم واقعا خوشحالم که چنین یادگاری هائی داریم.
بعد از آتلیه هم رفتیم سالن.
فامیل نزدیک رسیده بودن و منتظر بودن بیایم تا عقد خونده بشه.
خوب در کانون توجه بودن خیلی حس خوبیه!
این که همه منتظرت باشن و وقتی میرسی با نگاه تحسین آمیز نگاهت کنن و بهت لبخند بزنن واقعا احساس خوبی به آدم میده.
همه چیز عالی بود و سفره همونی بود که میخواستم.
مامان اینا سبد گیفت هامون رو که خودمون طراحی کرده بودیم و درست کرده بودیم آورده بودن و تو سفره گذاشته بودن.
اما کیک اونی نبود که سفارش داده بودیم!
یعنی بودا، ولی وقتی رفته بودیم سفارش داده بودیم گفته بودن گل رو خودتون روی طبقات بذارید و من اگر اپسیلون فکر میکردم محیطی ها قرار مثه مهمون بیان و مثه مهمون برن و روز عروسی پسرشون به خودشون هیچ زحمتی ندن کس دیگه ای رو میفرستادم کیک رو بگیره و گلاش رو بذاره.
خلاصه بازم گفتم به درک! الان عصبانیت من فقط امروزو به خودم تلخ میکنه.
بعد از اون عقد بود و بعدشم بخش زیبای تقدیم هدایا به عروس و داماد D:
یعنی بهترین لحظه اش اون لحظه بوداااااااااااااااااا :)))
بعد هم یه سری عکس یادگاری انداختیم و دیگه همه رفتن و ما با فیلمبردار تو اتاق موندیم و یه کم فیلم بازی کردیم P:
بعدترش هم علیرضا رفت و منم یه کم نشستم و بعدش رفتم پیش مهمونا.
سلام و علیک با مهمونا و چقدر از دیدن اینکه همه ی دوستام اومده بودن خوشحال شدم.
بعد یه کم نشستم بالای سالن و منتظر که یکی بیاد بلندم کنه و منم ناز کنم واسه رقصیدن. نه که خیلی بلدم، از اون جهت :))
نشون به اون نشون که من اون وسط با لباس عروس لزگی هم رقصیدم و وسطش پام هم به شیفونم گیر کرد و خوردم زمین D:
موقع شام بعد از اینکه مطمئن شدیم همه مهمونا رفتن سر میز منم رفتم تو همون اتاق عقد پیش علیرضا تا شاممون رو بخوریم. ولی اونقدر خسته بودم که اصلن نای خوردن نداشتم.
بعدش هم سبد گیفت ها رو برداشتم و دم در ایستادم که مهمون ها رو راه بندازم بزن خونشون :))
بعدترش هم بیب بیب بیبیب بیب کنان به همراه فامیل اومدیم سمت خانه ی پدری برای خداحافظی :(
کلی بغض گیر کرده بود تو گلوم و هر کاری کردم که گریه کنم نشد.
بعدش مامانم هم انگار منتظر من بود زد زیر گریه.
بعدترش هم پدرم.
همدیگه رو بغل کرده بودیم و گریه میگردیم.
علیرضا هم گریه اش گرفته بود. حالا نمی دونم واقعی بود یا می خواست همدردی کنه D:
دیگه زن عموها برامون آب آوردن و خوردیم و منم از خونه بیرون کردن که بساط آبغوره گیری جمع شه :))
دوباره همه راه افتادیم سمت خونه عروس و داماد P:
اونجا هم محارم و خانوما اومدن بالا و چقدر دائی هام و یکی دو تا از عموها خندوندن ما رو.
آخرشم پدرم دست ما رو تو دست هم گذاشت و بعدشم همه رفتن.
علی موند و حوضش =))
همینا دیگه.
خلاصه هپی انیورسری
دومین سالگرد شروع یک زندگی مشترک.
من از روز عروسی خاطرات خوبی دارم.
یعنی روزی بود که خواستم شاد باشم و همه چیز به آنجایم باشد که در کمال تعجب توانستم!
برای آن روز برنامه ریزی دقیقی کرده بودیم و بارها با هم مرور کرده بودیم.
قرار بود صبح زود بیایم خانه مان (خانه ی خودمان، نه خانه پدری) و یکی از دوستانمان بیاید و در خانه آرایش و پیچیدن مو را انجام دهد. دوست نداشتم یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم را د رمحیط آرایشگاه که دوستش ندارم بگذرانم.
6 صبح بود که علیرضا اومد دنبالم و با هم اومدیم خونه مون.
نون سنگک تازه و پنیر لیقوان و چای قندپهلوی آن روز عجیب چسبید!
بعد علیرضا رفت که ماشین را بدهد گلفروشی و من ماندم و دوستمان.
مشغول به کار شد و بعدش زن دائیم و بعدترش هم مامان که بیچاره از همان صبح بلند شده بود تا صبحانه مهمانان خانه ی پدری را بدهد و بعد بیاید آمد.
از آن طرف هم علیرضا ماشین را تحویل داده بود و رفته بود آرایشگاه.
طبق قرار باید بعد از آرایشگاه میرفت خانه و همراه پدرش میرفت گلفروشی که ماشین رو برداره و با فیلم بردارا بیاد به سمت یار D:
نشون به اون نشون که اون همه سفارش کرده بودم ولی کلی معطل کرده بودن و نیاورده بودنش و آخرش با کلی تاخیر آژانس گرفته بود اومده بود! سر همین تاخیر متاسفانه باغمون رو از دست دادیم و فقط یه چند تا عکس و فیلمبرداری کوتاهی انجام دادیم.
از اون به بعد خیلی خوب بود.
با اینکه ناراحت بودم عکسای باغ رو از دست دادیم و پتانسلشو داشتم علیرضا رو درسته و خام خام قورت بدم D: ولی به روی خودم نیاوردم و حتی سعی کردم آرومش کنم که ناراحت نباشه از اتفاقی که افتاده :)
رفتیم آتلیه و نهاری که سفارش داده بودم رو خوردیم و بعدش هم دو ساعت فیگورهای مختلف.
با اینکه خسته کننده بود ولی الان که عکسا رو نیگا میکنم و یا فیلمائی که از پشت صحنه عکس انداختنمون گرفته بودن و پر از شیطونی های یواشکی و نگاه های قشنگ بود رو میبینم واقعا خوشحالم که چنین یادگاری هائی داریم.
بعد از آتلیه هم رفتیم سالن.
فامیل نزدیک رسیده بودن و منتظر بودن بیایم تا عقد خونده بشه.
خوب در کانون توجه بودن خیلی حس خوبیه!
این که همه منتظرت باشن و وقتی میرسی با نگاه تحسین آمیز نگاهت کنن و بهت لبخند بزنن واقعا احساس خوبی به آدم میده.
همه چیز عالی بود و سفره همونی بود که میخواستم.
مامان اینا سبد گیفت هامون رو که خودمون طراحی کرده بودیم و درست کرده بودیم آورده بودن و تو سفره گذاشته بودن.
اما کیک اونی نبود که سفارش داده بودیم!
یعنی بودا، ولی وقتی رفته بودیم سفارش داده بودیم گفته بودن گل رو خودتون روی طبقات بذارید و من اگر اپسیلون فکر میکردم محیطی ها قرار مثه مهمون بیان و مثه مهمون برن و روز عروسی پسرشون به خودشون هیچ زحمتی ندن کس دیگه ای رو میفرستادم کیک رو بگیره و گلاش رو بذاره.
خلاصه بازم گفتم به درک! الان عصبانیت من فقط امروزو به خودم تلخ میکنه.
بعد از اون عقد بود و بعدشم بخش زیبای تقدیم هدایا به عروس و داماد D:
یعنی بهترین لحظه اش اون لحظه بوداااااااااااااااااا :)))
بعد هم یه سری عکس یادگاری انداختیم و دیگه همه رفتن و ما با فیلمبردار تو اتاق موندیم و یه کم فیلم بازی کردیم P:
بعدترش هم علیرضا رفت و منم یه کم نشستم و بعدش رفتم پیش مهمونا.
سلام و علیک با مهمونا و چقدر از دیدن اینکه همه ی دوستام اومده بودن خوشحال شدم.
بعد یه کم نشستم بالای سالن و منتظر که یکی بیاد بلندم کنه و منم ناز کنم واسه رقصیدن. نه که خیلی بلدم، از اون جهت :))
نشون به اون نشون که من اون وسط با لباس عروس لزگی هم رقصیدم و وسطش پام هم به شیفونم گیر کرد و خوردم زمین D:
موقع شام بعد از اینکه مطمئن شدیم همه مهمونا رفتن سر میز منم رفتم تو همون اتاق عقد پیش علیرضا تا شاممون رو بخوریم. ولی اونقدر خسته بودم که اصلن نای خوردن نداشتم.
بعدش هم سبد گیفت ها رو برداشتم و دم در ایستادم که مهمون ها رو راه بندازم بزن خونشون :))
بعدترش هم بیب بیب بیبیب بیب کنان به همراه فامیل اومدیم سمت خانه ی پدری برای خداحافظی :(
کلی بغض گیر کرده بود تو گلوم و هر کاری کردم که گریه کنم نشد.
بعدش مامانم هم انگار منتظر من بود زد زیر گریه.
بعدترش هم پدرم.
همدیگه رو بغل کرده بودیم و گریه میگردیم.
علیرضا هم گریه اش گرفته بود. حالا نمی دونم واقعی بود یا می خواست همدردی کنه D:
دیگه زن عموها برامون آب آوردن و خوردیم و منم از خونه بیرون کردن که بساط آبغوره گیری جمع شه :))
دوباره همه راه افتادیم سمت خونه عروس و داماد P:
اونجا هم محارم و خانوما اومدن بالا و چقدر دائی هام و یکی دو تا از عموها خندوندن ما رو.
آخرشم پدرم دست ما رو تو دست هم گذاشت و بعدشم همه رفتن.
علی موند و حوضش =))
همینا دیگه.
خلاصه هپی انیورسری
05 June 2012
میترسم آخرشم نفهمم شوهرمم باید کجای دلم بذارم
Posted by
Reyhan
at
4:58 PM
پیامک دادم علیرضا از صبح حالم خوب نیست تا میام از جام پا شم سرم گیج میره. همش خمارم.
جواب داده عزیزم از این به بعد جنس مرغوب بزن خمار نشی!
جواب داده عزیزم از این به بعد جنس مرغوب بزن خمار نشی!
Labels: All, Daily, ReAl, Tell me why?
10 May 2012
You're everything I need and more*
Posted by
Reyhan
at
9:26 AM
فردا می شود چهارمین سالگرد اولین آشنائی مان.
البته اسمش رو تو گذاشتی اولین آشنایی توی اولین سالگرد :)
اون روز بارونی که اومدی اون کامنتو توی بلاگ مرحوم درد پنهان گذاشتی و کنجکاو بودی کشف کنی یگانه کیه، به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که یه روز بشی مرد زندگیم.
دوستت دارم، دوست تر از تمام دوست داشتن های آدم های روی زمین.
* نوشت: از شعر آهنگ Halo ی Beyonce
Labels: All, Amatories, Anniversary, ReAl
02 May 2012
وقتی علیرضا سرباز بود-۲
Posted by
Reyhan
at
3:06 AM
دیشب هرجوری بود صبح شد.
دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم.
عین سگ پاچه میگیرم و عین گربه هرکی بیاد طرفم پنجول میندازم و عین خر عر میزنم.
بیچاره مامان و پدر که دارن تحملم میکنن.
دعا کن حالم یه کم خوبتر بشه.
خوب آخه هنوز هیچ خبری ازت ندارم.
سعی میکنم فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم.
تصور کنم الان داری چیکار میکنی.
دارن میدووننتون، یا دارین لباس سایز میکنین، یا داری رو لباسات و وسایلت اسمت رو مینویسی.
به این فکر میکنم که سردته؟ گرمته؟ اونجا وسط کویر الان چطوره اوضاع.
کاش زودتر بتونم صداتو بشنوم :'(
تاریخ نوشت:سوم آبان ۱۳۹۰، وقتی هنوز بعد از رفتنش هیچ خبری ازش نداشتم.
دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم.
عین سگ پاچه میگیرم و عین گربه هرکی بیاد طرفم پنجول میندازم و عین خر عر میزنم.
بیچاره مامان و پدر که دارن تحملم میکنن.
دعا کن حالم یه کم خوبتر بشه.
خوب آخه هنوز هیچ خبری ازت ندارم.
سعی میکنم فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم.
تصور کنم الان داری چیکار میکنی.
دارن میدووننتون، یا دارین لباس سایز میکنین، یا داری رو لباسات و وسایلت اسمت رو مینویسی.
به این فکر میکنم که سردته؟ گرمته؟ اونجا وسط کویر الان چطوره اوضاع.
کاش زودتر بتونم صداتو بشنوم :'(
تاریخ نوشت:سوم آبان ۱۳۹۰، وقتی هنوز بعد از رفتنش هیچ خبری ازش نداشتم.
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, ReAl, That was so harsh
01 May 2012
وقتی علیرضا سرباز بود-۱
Posted by
Reyhan
at
2:59 AM
همه میگن چشم رو هم بذاری میگذره.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.
تاریخ نوشت:دوم آبان ۱۳۹۰، وقتی علیرضا رفت ترمینال و من اومدم خونه ی پدری
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, ReAl, Separation, That was so harsh
30 April 2012
اندر فواید بخور سرد با طعم اکالیپتوس
Posted by
Reyhan
at
2:46 AM
خانم های محترم کاشف به عمل اومد اون نوشته ها ربطی به گرد و غبار نداشته و شما هر روز میتونید دستمال به دست بگیرید و اعمال کزتینگ رو انجام بدید :))
نوشته ها مال بخاری بوده که بخاطر روشن بودن شب تا صبح بخور تو اتاق رو آینه نشسته بوده D:
تازه الان ورژن خورده و یه اسمایلی بوس و یه فلش کنار R که به کلمه ی جیگر اشاره میکنه هم بهش اضافه شده
Subscribe to:
Posts (Atom)







