Showing posts with label Difference. Show all posts
Showing posts with label Difference. Show all posts

02 September 2015

اندر مراتب فراخت

یکی از معدود لذت های زندگی مجردی این سه ماهه، پرت کردن آشغال روی زمین بوده. بله میدونم شنیدن این حرف از من خیلی محاله، ولی آخه شما چه میدونید چه حااااالی میده نصفه شب گشنه ات شده رفتی از تو یخچال موز ورزاشتی آوردی تو رختخواب خوردی، بعد که تناول به اتمام رسید پوست موز رو پرت کنی شپلق بخوره به دیوار و بیفته زمین، به جای اینکه کلی پاشی بری بندازیش سطل آشغال. یا واسه انداختن چوب بستنی تو زباله به ما تحت عزیز هیچ فشاری نیاری و هر جا عشقت کشید پرت کنی که بعدا برداری.
خلاصه حال میده اسااااسی. به شرط اینکه بچه ی خوبی باشید و در اولین فرصت آشغالتون رو جمع کنید و محل زندگی رو به طویله تبدیل نکنید، و گرنه نه من و نه شما.

17 September 2012

پیشرفت خوبه، ولی به چه قیمتی؟

چیزی که باعث پیشرفت مردها میشه قدرت طلبی و چیزی که باعث پیشرفت زن ها میشه حسادته. 
بعد اونوقت مردا همش دنبال حذف حس حسادت تو زن ها هستن و محکومش میکنن؛ چون حسادت زن ها به هر چیزی رو نشونه ی عدم قدرت خودشون تو برآورده کردن آرزوهای همسرشون میدونن.
از اون طرف هم زن ها دنبال سرکوب کردن قدرت طلبی مردا هستن تا توی زندگی براشون شاخ نشن و احساس در موضع ضعف بودن در مقابل مرد بهشون دست نده.
نتیجه گیری؟
اگه میخواین پیشرفت کنید ازدواج نکنید :))
یا اگرم میخواید ازدواج کنید با همجنس خودتون ازدواج کنید D:
اینا راه حل های آسونش بود البته.
راه حل سخت ترش اینه که یاد بگیریم حسادت و قدرت طلبی یه خودمون رو کنترل کنیم. 
حسادتمون باعث تخریب نباشه و فقط یه انگیزه باشه برای بهتر شدن. 
برای این حسادت حد و مرز بذاریم و تو چیزای خوب حسودی کنیم نه به همه چی. 
قدرت طلبیمون رو اختیارش رو داشته باشم تا باعث تخریب آدمهای اطرافمون نشه و اگرم به جائی رسیدیم حس نکنیم اونقدر قوی شدیم که زور بگیم.

23 May 2012

These wounds won't seem to heel :)

دیروز بعد از ظهر بود که با یه سبد گل از گل فروشی محبوبم(۱) خیلی زودتر از همیشه اومد خونه. 
گل رو به همراه یه روسری قرمز و کارت تبریک گوسفندی بهم داد و مراسم با یه بوس و بغل اتمام پیدا کرد.
براش هندونه آوردم که خنک بشه و بعدشم گفت خوابم میاد و رفت خوابید.
منم راستش هم خوشحال شده بودم و هم حالم رفته شد. 

از طرفی بهش حق میدادم استراحت کنه و از یه طرف دیگه هم ناراحت شدم که یه روز زودتر اومده خونه و گرفته خوابیده. حس منفی یه "من براش مهم نیستم" افتاده بود به جونم و تیشه به ریشم میزد D:
رفتم تو آشپزخونه و برای شب تولدم شروع کردم به درست کردن مرصع پلو که خیلی دوست دارم. هرچند ترجیحم این بود بر خلاف شب های عادی امشب خاص باشه و شب رو بیرون تو یه جای دنج غذا بخوریم.
تا نزدیکای افطار تو آشپزخونه بودم.
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد و اومد دید ناراحتم.
گفت چیه و چرا ناراحتی و من که تا اون موقع فقط ناراحت بودم اون اژدهای درونم هم از اینکه خودشو میزد به اون راه بیدار شد و شروع به فیش فیش کرد!
اونم که دید میدونه جنگه و جاده و اسب مهیا است گفت بیا تا برویم!
خلاصه هی شبیخون میزد و بعدش پشیمون میشد میومد از دلم در بیاره که منم بیشتر عصبانی میشدم از اینکه هرچی دلش میخواد میگه و دلمو میشکونه بعد با یه بوس و بغل میخواد با تف تیکه هاشو بهم بچسبونه.
کلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی  یه جایی یه چیزی گفت که بدجوری دوگانه سوز
(۲) شدم و دیگه دریچه ی سدو باز کردم تا سیل اشکام همه چی رو ببره.
تمام سلولهای بدنم ازش متنفر شده بود و با خودم گفتم عمرن نمی بخشمش.
بعد از خوردن شام اون و افطاری یه من رفت تو اتاق کتاب خوند و منم پشت کامپیوتر هی به خودم انرژی مثبت میدادم که ماتحت لقش! به درک! و اینکه من خودم باید سعی کنم امشب برام شب خوبی باشه.
بعد از نیم ساعت خوندن کتاب اومد دوباره منت کشی!
منم باز بهش رو ندادم ولی پیشنهادش برا بیرون رفتن رو لبیک گفتم.
خلاصه رفتیم پاتوقمون که یه آبمیوه فروشی یه تقاطع سرو و پاکنژاد.
تو را
ه یه کلمه هم با هم صحبت نکردیم.
اما با خودم میگفتم آخرش که چی؟
امشب که گند بخوره بهش واسه اون هیچ فرقی نمیکنه و شب بخوابه فرداش یادش رفته چه اتفاقاتی دیشب افتاده و فقط خاطره ی بدش برا تو میمونه.
این شد که وقتی ماشینو پارک کرد روشو بهم برگردوند منم بهش لبخند زدم.
اونم نیشش تا بناگوش باز شد!
پیاده شدیم و اومد دستمو بگیره گفتم دوستت ندارم و ازت خوشم نمیاد. اونم ماشالله زبون داره این هوا! برگشته با نیش باز میگه ازم بدت میاد چرا باهام اومدی بیرون. منم گفتم دلم خوراکی میخواست (تو آستینم یه جواب کلفت و دندان شکن داشتم ولی خوب واقعا حال ادامه ی نمک خورون زندگی رو نداشتم.!
برگشتیم خونه و میراث آلبرتا
(۳) دیدیم و بعدشم خوابیدیم.
قبل از خواب هم مبایلشو برداشته ساعتو دیده که ۱۱:۵۸ ئه. میگه میخوام روز تولدت که شد بهت تبریک بگم. راستش اونقدر سرد بودم از کارایی که کرده بود که اصن برام مهم نبود.
۱۲ که شد یه پیامک برام سند کرد و بعدشم شروع کرد با آهنگ دلخراشی ریتم تولدت مبارکو زد.
هر چی هم تو سرش زدم و قلقلکش دادم و نیشگون گرفتم خاموش نمیشد!
خلاصه خودش خسته شد و خوابید و من موندم با یه حس بی حسی!
اصلن شب رو نتونستم خوب بخوابم و صبح که پا شدم رفته بود.
هوا از بارون شب قبل دل انگیز بود و خدا رو شکر کردم که برای روز تولدم یه همچین هوای خوبی رو در نظر گرفته. لحافو تا خرخره کشیدم بالا و ایمیلمو با مبایل چک کردم و دیدم ایمیلی هم بهم تبریک گفته :)
بعدشم که پا شدم اومدم فیسبوک دیدم یه کارت قشنگ رو والم گذاشته.
احساس بد دیشبم بهش از بین رفت تا حدی.
نه به کارای دیشبش و نه به کارای امروزش.
چرا مردا تا وقتی همسرشون خوب باشه و بخنده شارژن و میگن و میخندن ولی کافیه حالش بد باشه و از دستشون ناراحت باشه تا اونا هم اداهای عجیب غریب در بیارن و بیشتر اعصابشو به هم بریزن؟
یعنی متوجه نیستن اون موقع که کسی از دستشون ناراحته باید از دلش در بیارن و درکش کنن تا آروم شه نه اینکه کاری کنن بالکل ازشون ناامید شه؟
هنوز موندم تو خلفت این مردا که به حق موجوداتی عجیب و مریخی اند!


(۱)- یه گلفروشی کوچیک و جمع و جور که من عاشق سبدای ساده و قشنگشم.
(۲)- وقتی دلت اونقدر میسوزه که سوزشش به اونجات هم میرسه! 
(۳)- چقدر بی محتوا بود! واقعا هیچ هدف خاصی رو دنبال نمیکرد.

23 October 2010

اشک

من حکمت خدا را نمیفهمم.
که چرا یک زن وقتی بهش فشار می آید و ناراحت میشود گریه میکند ولی مرد داد میزند.
یک زن داد بکشد و پرت کند و بشکند آرام که نمیشود هیچ، حالش بدتر هم میشود.
زن اشک میریزد در پاسخ به نامهربانی های بیرونی.
آب زلالی چشمانش پاسخ سختی ها و مشکلاتی است که به او روا شده است.
تنها سلاحش در برابر پلیدی و سختی، پاکی و زلالی است.
مرد اما میخروشد.
داد میزند و فریاد به راه می اندازد.
خیلی بزرگوار باشد سکوت میکند و در خودش میریزد.
انگار میخواهد سختی ها و مشکلات را بهراساند تا دیگر سراغش نیایند.

حکمت خلق زن انگاری که آفرینش پاکی است.
اگر در این دنیا تنها مردها بودند، قانون بقای سختی ها و پلیدی ها حاکم بود.
هیچ سختی از بین نمیرفت، بلکه مقابله به مثل میشد یا در برابرش سکوت میشد.

21 February 2010

تفاوت-۲

زنان دریایی خروشانند که همه دارایی شان احساسات مواجشان است.
شخصیت یک زن را در هر لحظه این امواج رقم میزنند.
زنان شروع میکنند و کم کم اوج میگیرند و درست همان لحظه که در اوج احساس هستند سقوط میکنند!
درست در لحظه ای که در کنار شما شادند، میتوانند غمگین شوند.
سقوط میکنند در چاه افسردگی شان.
بسته به شرایط جوی حاکم بر دریا! مدت زمانی طول میکشد تا موج دیگری در دریا ایجاد شده و راه به اوج رسیدن را بپیماید و دوباره به اوج برسد.

مردها اما در جزیره ی تنهایی زندگی میکنند.
هنگامی که از تنهایی شان خسته میشوند و جزیره دلشان را میزند لب ساحل می آیند.
قایقی از عشق میسازند و قصد کشف دریا را میکنند.
و دریا آنها را در دل خویش می پذیرد.
مدتی را به کشف دریا می پردازند.
امواج دریا اما قایق را زیاد بالا و پایین میکند.
وقتی که دریا زده میشوند، دوباره قصد جزیره تنهایی را میکنند.
میروند آنجا و قایق عشقشان را مرمت میکنند و دوباره دلشان برای دریا تنگ میشود و باز میگردند!

امواج دریا و جزیره تنهایی وجود دارند.
امواجی که مردان از آن و جزیره ای که زنان باید از آن آگاه باشند.
اما فقط آگاهی لازم نیست.
تحمل هم لازمه.
درک کردن هم لازمه.

مرد باید درک کنه که یه موج بعد از اوج سقوط میکنه. درک کنه که یک زن رو درک کنه اگر در اوج شادی یکباره غمگین شد. ولی سخته! سخته واسه مردی که وقتی شاده شاده و وقتی ناراحته ناراحته! اصلا هم بلد نیست تظاهر کنه!

زن باید درک کنه که مرد دریا زده میشه و باید بره به جزیره تنهاییش که حالش خوب بشه و دوباره برگرده. درک کنه که میره که دوباره برگرده. ولی سخته! سخته واسه زنی که وقتی شاده دوست داره یکی کنارش باشه و وقتی ناراحته هم یکی کنارش باشه! اصلا هم براش قابل تحمل نیست یکی بخواد ناراحتیش رو با تنهایی حل کنه.

سخته اما شدنی یه.
میشه با درک متقابل به همه اینها رسید.
زن درک کنه مرد وقتی ناراحت میشه باید تنها باشه و مرد درک کنه وقتی زن ناراحته باید کنارش باشه.

ولی خدا نکنه این دو تا با هم تلاقی کنه که اون وقت اگه زن طوفانی باشه و مرد بخواد بره تو جزیره تنهاییش دریای طوفانی چنان جزیره تنهایی رو نابود میکنه و زیر آب میگیرتش که انگار نه انگار جزیره ای بوده D:

11 January 2010

تفاوت-۱

خانم ها و آقایون خیلی با هم تفاوت دارن.
این رو از اولین برخوردها که حتی شاید خیلی نزدیک نباشه هم میشه درک کرد.
خیلی وقتا هم از این و اون شنیده میشه.
اما وقتی که خودت با گوشت و پوست حسش میکنی،
اولش برات عجیبه،
بعدش برات دردناک میشه،
کم کم سعی میکنی درکش کنی،
و بعدها برات عادی میشه.
یعنی هنوز مطمین نیستم عادی میشه یا نه!
اما میمیری تا وقتی از اون مرحله ی دردناکش عبور کنی.
---------------------------------------
تمایل نوشت: دوست دارم حتما نظراتتون رو بدونم.