Showing posts with label Anniversary. Show all posts
Showing posts with label Anniversary. Show all posts

28 September 2012

جای دنج

مادربزرگ همیشه جای خاصی برای نماز خواندن داشت.
نمیدانم چرا به نظرش دنج ترین جای خانه پشت تخب به حساب می آمد، شاید برای اینکه وقتی مشغول ذکر گفتن است و کمرش خسته میشود به تخت تکیه دهد! 
من هم جای خودم را دارم،
مادر و پدرم و علیرضا هم همینطور.
انگار هر کسی میگردد و میگردد و یک دفعه یک نقطه ای از خانه به دلش می نشیند که سجاده اش را همیشه آن جا پهن کند و آنتنش از آن جا به آسمان وصل شود.
داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
وقت هائی که زنگ میزدیم و در باز نمیشد مامان کلید مینداخت و می پریدیم توی خونه و چند بار صدا میزدیم و وقتی جوابی نمی شنیدیم میرفتیم سراغ جایگاه مخصوص.
نصف هیکل و سر که یه چادر سفید طرح دار پوشونده بودتش که معلوم میشد خیالمون راحت میشد مادرجون خونست و چند دیقه دیگه میاد پیشمون.
وقتی رفت من رفتنش باورم نمیشد.
با اینکه خیلی وقت بود مریض بودا، ولی خوب من همش فکر میکردم خوب میشه.
تو اون عالم خودم فکر میکردم هرچی از ته دل از خدا بخوای بهت میده.
حتی با خدا معامله کردم پشت کنکور بمونم ولی مادربزرگ خوب شه.
ولی خوب نشد دیگه.
چی داشتم میگفتم؟
آهان داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
البته تا وقتی حالش خیلی بد بشه و جاش همیشه رو تخت باشه.
اون آخرا دیگه کلید رو مینداختیم یه راست میومدیم سراغ تخت.
بعد از رفتنش تا مدتی تخت رو جمع نکردن.
یادم نیست کی بود ولی یه روز که اومدیم کلید انداختیم اصن حواسم نبود.
مثه خلا، هی صدا کردم مادرجون؟
بعد رفتم سراغ تخت دیدم خالیه.
هنوز حالیم نشده بود.
گفتم پس کجاست مادرجون؟
اولین چیزی که تو ذهنم اومد جای نمازش بود.
رفتم اونجا و دیدم هیچ حانمازی نیست.
بعد یهو یادم اومد.
خیلی بد بود.
یعنی هنوزم بعد 9 سال اون به یاد اومدنه جلو چشامه بس که سنگین بود.
یادم اومد جای دنجش عوض شده و دیگه هیچوقت هیچوقت اینجا نیست.
امروز به تاریخ قمری سالگردش بود.
حلوا درست کردم.
یه بشقاب واسه همسایه و یه بشقاب واسه دوستم و یه بشقاب واسه خودم.
میشه لطفا فاتحه براش؟
ممنون


  

07 August 2012

تو را من دوست تر از همه ی دوست داشتن ها دوست میدارم :)

چند وقت پیش و بعد از سالگرد عروسی مان بود که یکهو زد به کله ام ما پارسال سالگرد ازدواجمون چیکار کردیم؟
هر چی به مغزم فشار آوردم هیچی! یادم نیومد از اینکه چیکار کردیم و کجا رفتیم و چی هدیه گرفتم و ...
ناچار رفتم سراغ جعبه ی کارت هامون که به هر مناسبتی به هم میدیم و زیر رو روش کردم. دریغ از حتی یه کاغذ! در رابطه با دومین سالگرد ازدواجمون، چه برسه به کارت :(
خیلی ناراحت شده بودم از اینکه چرا هیچی یادم نمیاد و با نگرانی D: رفتم پیش علیرضا.
اونم هرچی زور زد هیچی یادش نیومد.
خلاصه من کلی ناراحت شدم و زانوی غم بغل گرفتم که پس فردا بچه هامو پرسیدن مامان سالگرد ازدواج دومتون رو چیکار کردید من چه جوابی باید به طفل های معصوم بدم D:
علیرضا هم دید ناراحت شدم گفت قول میدم امسال جبران کنم و ایشالا سالگرد ازدواجی بشه یادت بمونه همیشه :)
5شنبه شب که از خونه مامانم اینا اومدیم گفت تو یه چند لحظه تو ماشین بشین تا بعد من صدات کنم D:
منم حرف گوش کن تو ماشین نشستم تا بره کاراشو بکنه و بعد خبرم کنه بیام.
حالا دیگه جزئیاتش به شما ربطی نداره D:
ولی یه بلیط رفت و برگشت به اصفهان که من تا حالا نرفتم و ندیدم و خیلی دلم میخواست برم حتما هدیه سومین سالگرد ازدواجمون بود، به همراه یه قلب شیشه ای کوچولو که به یه بند چرمی قرمز وصل شده بود تا نماد سومین سالگرد باشه.
اصفهان خیلی قشنگ بود.
به همون اصالتی که فکر میکردم.
پر از مکان های تاریخی برای دیدن.
بازار میدان نقش جهان که من عشق میکردم وقتی توش قدم میزدم و میناکاری و منبت کاری و معرق کاری و قلم زنی ها رو می دیدم.
جاتون خالی بسیار سفر خوبی بود.
اگر اصفهان رو ندیدید مثل من توصیه میکنم حتما سفری داشته باشید.
در کنار تبریز و شیراز یکی از شهرهای اصیل دیگه ی ایرانه که هر گوشه کنارش حرفی واسه گفتن داره.

21 July 2012

One day...

امروز می شود دومین سالگرد عروسیمان.
دومین سالگرد شروع یک زندگی مشترک.
من از روز عروسی خاطرات خوبی دارم.
یعنی روزی بود که خواستم شاد باشم و همه چیز به آنجایم باشد که در کمال تعجب توانستم!
برای آن روز برنامه ریزی دقیقی کرده بودیم و بارها با هم مرور کرده بودیم.
قرار بود صبح زود بیایم خانه مان (خانه ی خودمان، نه خانه پدری) و یکی از دوستانمان بیاید و در خانه آرایش و پیچیدن مو را انجام دهد. دوست نداشتم یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم را د رمحیط آرایشگاه که دوستش ندارم بگذرانم.
6 صبح بود که علیرضا اومد دنبالم و با هم اومدیم خونه مون.
نون سنگک تازه و پنیر لیقوان و چای قندپهلوی آن روز عجیب چسبید!
بعد علیرضا رفت که ماشین را بدهد گلفروشی و من ماندم و دوستمان.
مشغول به کار شد و بعدش زن دائیم و بعدترش هم مامان که بیچاره از همان صبح بلند شده بود تا صبحانه مهمانان خانه ی پدری را بدهد و بعد بیاید آمد.
از آن طرف هم علیرضا ماشین را تحویل داده بود و رفته بود آرایشگاه.
طبق قرار باید بعد از آرایشگاه میرفت خانه و همراه پدرش میرفت گلفروشی که ماشین رو برداره و با فیلم بردارا بیاد به سمت یار D:
نشون به اون نشون که اون همه سفارش کرده بودم ولی کلی معطل کرده بودن و نیاورده بودنش و آخرش با کلی تاخیر آژانس گرفته بود اومده بود! سر همین تاخیر متاسفانه باغمون رو از دست دادیم و فقط یه چند تا عکس و فیلمبرداری کوتاهی انجام دادیم.
از اون به بعد خیلی خوب بود.
با اینکه ناراحت بودم عکسای باغ رو از دست دادیم و پتانسلشو داشتم علیرضا رو درسته و خام خام قورت بدم D: ولی به روی خودم نیاوردم و حتی سعی کردم آرومش کنم که ناراحت نباشه از اتفاقی که افتاده :)
رفتیم آتلیه و نهاری که سفارش داده بودم رو خوردیم و بعدش هم دو ساعت فیگورهای مختلف.
با اینکه خسته کننده بود ولی الان که عکسا رو نیگا میکنم و یا فیلمائی که از پشت صحنه عکس انداختنمون گرفته بودن و پر از شیطونی های یواشکی و نگاه های قشنگ بود رو میبینم واقعا خوشحالم که چنین یادگاری هائی داریم.
بعد از آتلیه هم رفتیم سالن. 
فامیل نزدیک رسیده بودن و منتظر بودن بیایم تا عقد خونده بشه.
خوب در کانون توجه بودن خیلی حس خوبیه!
این که همه منتظرت باشن و وقتی میرسی با نگاه تحسین آمیز نگاهت کنن و بهت لبخند بزنن واقعا احساس خوبی به آدم میده.
همه چیز عالی بود و سفره همونی بود که میخواستم.
مامان اینا سبد گیفت هامون رو که خودمون طراحی کرده بودیم و درست کرده بودیم آورده بودن و تو سفره گذاشته بودن.
اما کیک اونی نبود که سفارش داده بودیم!
یعنی بودا، ولی وقتی رفته بودیم سفارش داده بودیم گفته بودن گل رو خودتون روی طبقات بذارید و من اگر اپسیلون فکر میکردم محیطی ها قرار مثه مهمون بیان و مثه مهمون برن و روز عروسی پسرشون به خودشون هیچ زحمتی ندن کس دیگه ای رو میفرستادم کیک رو بگیره و گلاش رو بذاره.
خلاصه بازم گفتم به درک! الان عصبانیت من فقط امروزو به خودم تلخ میکنه.
بعد از اون عقد بود و بعدشم بخش زیبای تقدیم هدایا به عروس و داماد D:
یعنی بهترین لحظه اش اون لحظه بوداااااااااااااااااا :)))
بعد هم یه سری عکس یادگاری انداختیم و دیگه همه رفتن و ما با فیلمبردار تو اتاق موندیم و یه کم فیلم بازی کردیم P:
بعدترش هم علیرضا رفت و منم یه کم نشستم و بعدش رفتم پیش مهمونا.
سلام و علیک با مهمونا و چقدر از دیدن اینکه همه ی دوستام اومده بودن خوشحال شدم.
بعد یه کم نشستم بالای سالن و منتظر که یکی بیاد بلندم کنه و منم ناز کنم واسه رقصیدن. نه که خیلی بلدم، از اون جهت :))
نشون به اون نشون که من اون وسط با لباس عروس لزگی هم رقصیدم و وسطش پام هم به شیفونم گیر کرد و خوردم زمین D:
موقع شام بعد از اینکه مطمئن شدیم همه مهمونا رفتن سر میز منم رفتم تو همون اتاق عقد پیش علیرضا تا شاممون رو بخوریم. ولی اونقدر خسته بودم که اصلن نای خوردن نداشتم.
بعدش هم سبد گیفت ها رو برداشتم و دم در ایستادم که مهمون ها رو راه بندازم بزن خونشون :))
بعدترش هم بیب بیب بیبیب بیب کنان به همراه فامیل اومدیم سمت خانه ی پدری برای خداحافظی :(
کلی بغض گیر کرده بود تو گلوم و هر کاری کردم که گریه کنم نشد.
بعدش مامانم هم انگار منتظر من بود زد زیر گریه.
بعدترش هم پدرم.
همدیگه رو بغل کرده بودیم و گریه میگردیم.
علیرضا هم گریه اش گرفته بود. حالا نمی دونم واقعی بود یا می خواست همدردی کنه D:
دیگه زن عموها برامون آب آوردن و خوردیم و منم از خونه بیرون کردن که بساط آبغوره گیری جمع شه :))
دوباره همه راه افتادیم سمت خونه عروس و داماد P:
اونجا هم محارم و خانوما اومدن بالا و چقدر دائی هام و یکی دو تا از عموها خندوندن ما رو.
آخرشم پدرم دست ما رو تو دست هم گذاشت و بعدشم همه رفتن.
علی موند و حوضش =))
همینا دیگه.
خلاصه هپی انیورسری

23 May 2012

These wounds won't seem to heel :)

دیروز بعد از ظهر بود که با یه سبد گل از گل فروشی محبوبم(۱) خیلی زودتر از همیشه اومد خونه. 
گل رو به همراه یه روسری قرمز و کارت تبریک گوسفندی بهم داد و مراسم با یه بوس و بغل اتمام پیدا کرد.
براش هندونه آوردم که خنک بشه و بعدشم گفت خوابم میاد و رفت خوابید.
منم راستش هم خوشحال شده بودم و هم حالم رفته شد. 

از طرفی بهش حق میدادم استراحت کنه و از یه طرف دیگه هم ناراحت شدم که یه روز زودتر اومده خونه و گرفته خوابیده. حس منفی یه "من براش مهم نیستم" افتاده بود به جونم و تیشه به ریشم میزد D:
رفتم تو آشپزخونه و برای شب تولدم شروع کردم به درست کردن مرصع پلو که خیلی دوست دارم. هرچند ترجیحم این بود بر خلاف شب های عادی امشب خاص باشه و شب رو بیرون تو یه جای دنج غذا بخوریم.
تا نزدیکای افطار تو آشپزخونه بودم.
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد و اومد دید ناراحتم.
گفت چیه و چرا ناراحتی و من که تا اون موقع فقط ناراحت بودم اون اژدهای درونم هم از اینکه خودشو میزد به اون راه بیدار شد و شروع به فیش فیش کرد!
اونم که دید میدونه جنگه و جاده و اسب مهیا است گفت بیا تا برویم!
خلاصه هی شبیخون میزد و بعدش پشیمون میشد میومد از دلم در بیاره که منم بیشتر عصبانی میشدم از اینکه هرچی دلش میخواد میگه و دلمو میشکونه بعد با یه بوس و بغل میخواد با تف تیکه هاشو بهم بچسبونه.
کلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی  یه جایی یه چیزی گفت که بدجوری دوگانه سوز
(۲) شدم و دیگه دریچه ی سدو باز کردم تا سیل اشکام همه چی رو ببره.
تمام سلولهای بدنم ازش متنفر شده بود و با خودم گفتم عمرن نمی بخشمش.
بعد از خوردن شام اون و افطاری یه من رفت تو اتاق کتاب خوند و منم پشت کامپیوتر هی به خودم انرژی مثبت میدادم که ماتحت لقش! به درک! و اینکه من خودم باید سعی کنم امشب برام شب خوبی باشه.
بعد از نیم ساعت خوندن کتاب اومد دوباره منت کشی!
منم باز بهش رو ندادم ولی پیشنهادش برا بیرون رفتن رو لبیک گفتم.
خلاصه رفتیم پاتوقمون که یه آبمیوه فروشی یه تقاطع سرو و پاکنژاد.
تو را
ه یه کلمه هم با هم صحبت نکردیم.
اما با خودم میگفتم آخرش که چی؟
امشب که گند بخوره بهش واسه اون هیچ فرقی نمیکنه و شب بخوابه فرداش یادش رفته چه اتفاقاتی دیشب افتاده و فقط خاطره ی بدش برا تو میمونه.
این شد که وقتی ماشینو پارک کرد روشو بهم برگردوند منم بهش لبخند زدم.
اونم نیشش تا بناگوش باز شد!
پیاده شدیم و اومد دستمو بگیره گفتم دوستت ندارم و ازت خوشم نمیاد. اونم ماشالله زبون داره این هوا! برگشته با نیش باز میگه ازم بدت میاد چرا باهام اومدی بیرون. منم گفتم دلم خوراکی میخواست (تو آستینم یه جواب کلفت و دندان شکن داشتم ولی خوب واقعا حال ادامه ی نمک خورون زندگی رو نداشتم.!
برگشتیم خونه و میراث آلبرتا
(۳) دیدیم و بعدشم خوابیدیم.
قبل از خواب هم مبایلشو برداشته ساعتو دیده که ۱۱:۵۸ ئه. میگه میخوام روز تولدت که شد بهت تبریک بگم. راستش اونقدر سرد بودم از کارایی که کرده بود که اصن برام مهم نبود.
۱۲ که شد یه پیامک برام سند کرد و بعدشم شروع کرد با آهنگ دلخراشی ریتم تولدت مبارکو زد.
هر چی هم تو سرش زدم و قلقلکش دادم و نیشگون گرفتم خاموش نمیشد!
خلاصه خودش خسته شد و خوابید و من موندم با یه حس بی حسی!
اصلن شب رو نتونستم خوب بخوابم و صبح که پا شدم رفته بود.
هوا از بارون شب قبل دل انگیز بود و خدا رو شکر کردم که برای روز تولدم یه همچین هوای خوبی رو در نظر گرفته. لحافو تا خرخره کشیدم بالا و ایمیلمو با مبایل چک کردم و دیدم ایمیلی هم بهم تبریک گفته :)
بعدشم که پا شدم اومدم فیسبوک دیدم یه کارت قشنگ رو والم گذاشته.
احساس بد دیشبم بهش از بین رفت تا حدی.
نه به کارای دیشبش و نه به کارای امروزش.
چرا مردا تا وقتی همسرشون خوب باشه و بخنده شارژن و میگن و میخندن ولی کافیه حالش بد باشه و از دستشون ناراحت باشه تا اونا هم اداهای عجیب غریب در بیارن و بیشتر اعصابشو به هم بریزن؟
یعنی متوجه نیستن اون موقع که کسی از دستشون ناراحته باید از دلش در بیارن و درکش کنن تا آروم شه نه اینکه کاری کنن بالکل ازشون ناامید شه؟
هنوز موندم تو خلفت این مردا که به حق موجوداتی عجیب و مریخی اند!


(۱)- یه گلفروشی کوچیک و جمع و جور که من عاشق سبدای ساده و قشنگشم.
(۲)- وقتی دلت اونقدر میسوزه که سوزشش به اونجات هم میرسه! 
(۳)- چقدر بی محتوا بود! واقعا هیچ هدف خاصی رو دنبال نمیکرد.

10 May 2012

You're everything I need and more*


فردا می شود چهارمین سالگرد اولین آشنائی مان.
البته اسمش رو تو گذاشتی اولین آشنایی توی اولین سالگرد :)
اون روز بارونی که اومدی اون کامنتو توی بلاگ مرحوم درد پنهان گذاشتی و کنجکاو بودی کشف کنی یگانه کیه، به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که یه روز بشی مرد زندگیم. 
دوستت دارم، دوست تر از تمام دوست داشتن های آدم های روی زمین.

* نوشت: از شعر آهنگ Halo ی Beyonce

21 September 2010

ما

مهم نیست که من و تو باشیم،
وقتی که ما نباشیم،
دیگر نه آسمانی وجود دارد، نه ماهی.
نه امانی، نه ماوایی، نه گرمایی.
نه زمانی، نه سامانی.