امشب، مثل خیلی شبای دیگه، دلم مادر و پدرمو میخواد.
کاش اینقدر دور نبودیم. کاش اینقدر به هم رسیدن سخت نبود.
Showing posts with label Separation. Show all posts
Showing posts with label Separation. Show all posts
23 August 2015
تف به تو زندگی، توووووففف
Posted by
Reyhan
at
1:53 AM
Labels: All, Life, MissYou, Separation
29 December 2014
غربت خره - ۱
Posted by
Reyhan
at
11:22 AM
از غریبانه ترین لحظات غربت آن است که عکس پدر و مادر و برادرت رو نگاه میکنی و با خودت میگی این غریبه ها کین که من اینقدر نسبت بهشون احساس دارم؟
Labels: All, Confessions, Facts, Feelings, Iran, Life, MissYou, Quotes, Separation, That was so harsh, USA
08 September 2013
بعضیا بهش میگن نوستالژی، من بهش میگم شکنجه روحی :))
Posted by
Reyhan
at
11:34 AM
هر چقدم بوی پیازداغ و گوشت و لیموعمانی ای که پیچیده تو فضای خونه مستت کنه،
هر چقدم عادت کرده باشی که دیگه یکشنبه ها نقش جمعه رو باید بازی کنه برات،
هر چقدم تنگش ترشی بندری و ترشی سیر بذاری،
بازم آبگوشتایی که مامان بار گذاشته بود و پدر سر میز موقع خوردنش خاطره تعرف میکرد نمیشه.
هر چقدم عادت کرده باشی که دیگه یکشنبه ها نقش جمعه رو باید بازی کنه برات،
هر چقدم تنگش ترشی بندری و ترشی سیر بذاری،
بازم آبگوشتایی که مامان بار گذاشته بود و پدر سر میز موقع خوردنش خاطره تعرف میکرد نمیشه.
Labels: All, Food, Separation, USA
21 September 2012
زندگی همه جا جاریست
Posted by
Reyhan
at
10:36 AM
امروز حنابندون دخترخالهه بود.
بعد من تو این دار دنیا فقط یه دختر خاله دارم و چقدر همیشه میگفتم آره واسه عروسی این من میخوام این مدل لباس بدوزم و فلان رنگ مال منه بهش فکر نکنید و ... (:عرعر)
به مامی گفته بودم وایمکسو ببره و خودمم اینور چیتان فیتان کرده بودم که میخوایم اسکایپ کنیم.
دیدم خبری نشد زنگ زدم مبایل مامی بعد از اینکه همه جیغ و ویغ و یه دور همه فامیل حرف زدن و گفتن جات خالیه (نه که خیلی مجلس گرم کنم از اول تا آخر وسطم، از اون جهت) و چقدر بیشعوری و پاشو واسه عروسی بیا (نه که همین بغلم، یا پولش ته جیبم قملبه شده، یا اصن بلیط گیر میاد یکی دو روزه)، مامانم گوشی رو گرفته میگه یادم رفته بیارم :((((
عکس میندازم شب میارم نشونت میدم.
بعد من الان دلم میخواد اشک تو چشام جمع بشه ولی نمیشه!
یعنی یه خورده ناراحت شدم بعد دوباره خوب شدم.
الانم که دارم اینو مینویسم به هیچ جام نیست.
فقط نمیدونم این سیمپتم خوبیه یا بدیه؟
شایدم اصن سیمپتم نیست.
برم مربای توت فرنگیم رو درست کنم.
بعد من تو این دار دنیا فقط یه دختر خاله دارم و چقدر همیشه میگفتم آره واسه عروسی این من میخوام این مدل لباس بدوزم و فلان رنگ مال منه بهش فکر نکنید و ... (:عرعر)
به مامی گفته بودم وایمکسو ببره و خودمم اینور چیتان فیتان کرده بودم که میخوایم اسکایپ کنیم.
دیدم خبری نشد زنگ زدم مبایل مامی بعد از اینکه همه جیغ و ویغ و یه دور همه فامیل حرف زدن و گفتن جات خالیه (نه که خیلی مجلس گرم کنم از اول تا آخر وسطم، از اون جهت) و چقدر بیشعوری و پاشو واسه عروسی بیا (نه که همین بغلم، یا پولش ته جیبم قملبه شده، یا اصن بلیط گیر میاد یکی دو روزه)، مامانم گوشی رو گرفته میگه یادم رفته بیارم :((((
عکس میندازم شب میارم نشونت میدم.
بعد من الان دلم میخواد اشک تو چشام جمع بشه ولی نمیشه!
یعنی یه خورده ناراحت شدم بعد دوباره خوب شدم.
الانم که دارم اینو مینویسم به هیچ جام نیست.
فقط نمیدونم این سیمپتم خوبیه یا بدیه؟
شایدم اصن سیمپتم نیست.
برم مربای توت فرنگیم رو درست کنم.
Labels: All, Daily, Separation
19 September 2012
کلن الان چند وقته میخوام بشینم زار بزنم ولی حسش نیست خو
Posted by
Reyhan
at
11:19 AM
اونقدر اومدنمون هول هولی شد و تو فرودگاه دیر رسیدیم و کلی هم گیر و گور داشتیم که اصلن نشد تو فرودگاه عکس بندازیم و درست حسابی خدافظی کنیم.
بعدشم اونقدر درگیر پیدا کردن خونه و جور کردن وسایل و اینجور چیزا شدیم که فرصتی واسه دلتنگی نبود.
اما من الان دلم تنگ شده.
فقط هم واسه مامانم و پدرم و برادرم.
اون موقع که داشتیم چمدون ها رو میبستیم و هی وزن میکردیم و هی میگفتیم اینو ببریم و اونو نبریم، همش تو دلم میگفتم کاش به جای این همه بار میتونستم مامان و پدرم رو با خودم بیارم.
کاش میشد واقعا.
بعدشم اونقدر درگیر پیدا کردن خونه و جور کردن وسایل و اینجور چیزا شدیم که فرصتی واسه دلتنگی نبود.
اما من الان دلم تنگ شده.
فقط هم واسه مامانم و پدرم و برادرم.
اون موقع که داشتیم چمدون ها رو میبستیم و هی وزن میکردیم و هی میگفتیم اینو ببریم و اونو نبریم، همش تو دلم میگفتم کاش به جای این همه بار میتونستم مامان و پدرم رو با خودم بیارم.
کاش میشد واقعا.
Labels: All, Confessions, Separation
01 May 2012
وقتی علیرضا سرباز بود-۱
Posted by
Reyhan
at
2:59 AM
همه میگن چشم رو هم بذاری میگذره.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.
تاریخ نوشت:دوم آبان ۱۳۹۰، وقتی علیرضا رفت ترمینال و من اومدم خونه ی پدری
Labels: All, Depressions, Former writings, Military Service, ReAl, Separation, That was so harsh
Subscribe to:
Posts (Atom)