Showing posts with label Separation. Show all posts
Showing posts with label Separation. Show all posts

23 August 2015

تف به تو زندگی، توووووففف

امشب، مثل خیلی شبای دیگه، دلم مادر و پدرمو میخواد.
کاش اینقدر دور نبودیم. کاش اینقدر به هم رسیدن سخت نبود.

29 December 2014

غربت خره - ۱

از غریبانه ترین لحظات غربت آن است که عکس پدر و مادر و برادرت رو نگاه میکنی و با خودت میگی این غریبه ها کین که من اینقدر نسبت بهشون احساس دارم؟

08 September 2013

بعضیا بهش میگن نوستالژی، من بهش میگم شکنجه روحی :))

هر چقدم بوی پیازداغ و گوشت و لیموعمانی ای که پیچیده تو فضای خونه مستت کنه،
هر چقدم عادت کرده باشی که دیگه یکشنبه ها نقش جمعه رو باید بازی کنه برات،
هر چقدم تنگش ترشی بندری و ترشی سیر بذاری،
بازم آبگوشتایی که مامان بار گذاشته بود و پدر سر میز موقع خوردنش خاطره تعرف میکرد نمیشه.

21 September 2012

زندگی همه جا جاریست

امروز حنابندون دخترخالهه بود.
بعد من تو این دار دنیا فقط یه دختر خاله دارم و چقدر همیشه میگفتم آره واسه عروسی این من میخوام این مدل لباس بدوزم و فلان رنگ مال منه بهش فکر نکنید و ... (:عرعر)
به مامی گفته بودم وایمکسو ببره و خودمم اینور چیتان فیتان کرده بودم که میخوایم اسکایپ کنیم.
دیدم خبری نشد زنگ زدم مبایل مامی بعد از اینکه همه جیغ و ویغ و یه دور همه فامیل حرف زدن و گفتن جات خالیه (نه که خیلی مجلس گرم کنم از اول تا آخر وسطم، از اون جهت) و چقدر بیشعوری و پاشو واسه عروسی بیا (نه که همین بغلم، یا پولش ته جیبم قملبه شده، یا اصن بلیط گیر میاد یکی دو روزه)، مامانم گوشی رو گرفته میگه یادم رفته بیارم :((((
عکس میندازم شب میارم نشونت میدم.
بعد من الان دلم میخواد اشک تو چشام جمع بشه ولی نمیشه!
یعنی یه خورده ناراحت شدم بعد دوباره خوب شدم.
الانم که دارم اینو مینویسم به هیچ جام نیست.
فقط نمیدونم این سیمپتم خوبیه یا بدیه؟ 
شایدم اصن سیمپتم نیست.
برم مربای توت فرنگیم رو درست کنم.

19 September 2012

کلن الان چند وقته میخوام بشینم زار بزنم ولی حسش نیست خو

اونقدر اومدنمون هول هولی شد و تو فرودگاه دیر رسیدیم و کلی هم گیر و گور داشتیم که اصلن نشد تو فرودگاه عکس بندازیم و درست حسابی خدافظی کنیم.
بعدشم اونقدر درگیر پیدا کردن خونه و جور کردن وسایل و اینجور چیزا شدیم که فرصتی واسه دلتنگی نبود.
اما من الان دلم تنگ شده.
فقط هم واسه مامانم و پدرم و برادرم.
اون موقع که داشتیم چمدون ها رو میبستیم و هی وزن میکردیم و هی میگفتیم اینو ببریم و اونو نبریم، همش تو دلم میگفتم کاش به جای این همه بار میتونستم مامان و پدرم رو با خودم بیارم.
کاش میشد واقعا.

01 May 2012

وقتی علیرضا سرباز بود-۱

همه میگن چشم رو هم بذاری میگذره.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.



تاریخ نوشت:دوم آبان ۱۳۹۰، وقتی علیرضا رفت ترمینال و من اومدم خونه ی پدری