Showing posts with label Huh?. Show all posts
Showing posts with label Huh?. Show all posts

22 January 2015

چرا دونده اونوقت؟ چرا؟ نه جدی چرا؟

به نقل از گوگل ترنسلیت: دماغ دونده ای دارم.

مرغ و تخم مرغ این روزهای من

خو وقتی یه ساعت میرم ورزش میکنم بدنم تا یه هفته درد میگیره و عضلاتم قفل میشه و از کار و زندگی میفتم، چه کاریه؟
این آدر وردز، من چون ورزش نمیکنم بعد ورزش اینجوری میشم، یا جون بعد از ورزش اینجوری میشم دیگه ورزش نمیکنم؟
آنچه در سرم است و آنچه در تهم است سر این موضوع هر روز و هر روز با هم بحث دارند.

02 September 2013

President Obama, take action!

بعضی از آدمها هم هستن که احمدی نژاد درونشون از دبر به خر درونشون تجاوز کرده و ماحصل گه-نطفه اش موجودیتی شده که حالا حالا ها روانشناسا باید روش کار کنن به ماهیتش پی ببرن. 
نمونه اش ایرانی هایی بودن که امروز جلو کاخ سفید رالی کردن تا به اوباما بگن آقا برو تو کار سوریه، ما پشتتیم!

26 July 2012

به این سرعت عمل باید آفرین گفت!

دیروز تو مجلس مطرح کردن حالا رو گزینه حذف ارز مسافرتی هم فکر کنیم!
امروز هویجوری زنگ زدم بانک سامان فرودگاه امام.
میگم آقا فکر میکنید دیروز که این خبرو گفتن تا کی قانونشو بردارن؟
میگه خانم تا امروز 12 ظهر فقط فروش ارز مسافرتی هست بعدش تعطیل میشه :))
تازه اونم تا جائی که میدونم اینجوریه که میری بانک و اگه تا دو روز آینده پروازت باشه پول رو میریزی به حسابشون و تو فرودگاه بعد از گرفتن کارت پرواز پول رو بهت میدن :-|
خدائیش همچین سرعت عملی تو ایران عجیب نیست؟ D:
حالا اگه قرار بود یه قانونی بذارن ارز مسافرتی به ملت بدن یه 3-4 سالی طول میکشید!
از امروز صبح دلار آزاد باز داره به طرز وحشیانه ای بالا میره!
گه بگیره این مملکتو!

18 July 2012

بیچاره گاو و گوسفندای زمان جاهلیت!

بعد اونوقت این عربا که دختراشون رو زنده به گور می کردن به این جنبه هم فکر می کردن که پس فردا پسره بزرگ شد گفت زن می خوام باید چیکار کنم؟
تازشم اینا که ماشالله به یکی دو تا راضی نمی شدن.
بگو چرا اسم اون دوران رو گذاشته بودن دوران جاهلیت!

26 April 2012

خر در چمن

چند وقت پیش همون موقعا که اون برادر دلسوز از وطن گریخته برداشت شماره کارتا و رمزش رو گذاشت رو بلاگش اومدم یه مطلبی بنویسم که وسطش وی.پی.ان ام پکید و دیگه نشد.
خدا بهش عوض خیر بده ما بلاگش رو باز کرده بودیم جلومون و شماره کارتامون رو یکی یکی پیدا میکردیم و اونقدر می خندیدیم از رو صندلی پرت می شدیم پائین.
کار باحالی بود!
ما که حسابامون مثه ماتحت بچه سفید سفید بود و ترسی نداشتیم چیزی بپره. حتی اگه داشتیم هم باز تابلو بود طرف قصدش چی بوده و کبریت بی خطره.
این وسط ولی دلم سوخت واسه مردم بیچاره ای که هر کس و ناکسی بهشون استرس وارد میکنه و نمی تونن با خیال راحت یه شب سرشونو راحت بذارن زمین.

14 March 2012

اوا! چیه چی شده؟ نه بابا منظورم به اون یارو بود.

در آخرین روز حضورم در شریف که دانش نامه ی فوق لیسانسم رو هم رفتم و تحویل گرفتم، یک اوای به تمام معنا دیدم!
ابروها رو یه مدل کاملا زنونه برداشته بود، صورت رو خفن تیغ انداخته بود، لباس تنگ و کوتاهی پوشیده بود، و رژ لب داشت!
هر چی به خودم فشار آوردم بهش بگم رژ گونه بدم خدمتتون نتونستم! 

شریف نوشت: ترم آخر لیسانس که بودم یکی از استادا ازم پرسید حالا میخوای چیکار کنی بعدش؟ گفتم نمیدونم، ولی کلام هم بیفته شریف دیگه نمیام بردارم! کاش حداقل جنمش را که نداشتم پایم می شکست و واقعا بر نمی گشتم که افسوس خوردن الان هیچ فایده ای نداره :(

03 March 2012

اصلا مساله کدام است؟

شماها می دونستین مرغا بدون خروس هم می تونن تخم بذارن؟ (هر چی الان گفتی خودتی! خوب من همیشه بچه مثبتی بودم خیلی وارد مسایل خصوصی بقیه نمی شدم D:) 
خوب من نمی دونستم و وقتی فهمیدم فکر کردم جواب مساله ی اول مرغ بوده یا تخم مرغ رو پیدا کردم. 
حالا اونا به کنار. بعد از اون اومدم چلنج فمینیستی یه اول مرغ بوده یا خروس رو مطرح کردم و با تکیه بر یافته ی اخیر می گفتم حتما اول مرغ بوده و بعدش یک فروند تخم گذاشته و از توش خروس بیرون اومده. 
بعد همیچین با یه اعتماد به نفسی مساله ام و جوابش رو با یه اهل فن مطرح کردم.
اما در جواب با یه نگاه عاقل اندر سفیه و بعدشم جمله ی این تخم مرغ با اون تخم مرغ فرق داره مواجه شدم.
حالا واقعا اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟
اول مرغ بوده یا خروس؟ 

07 February 2010

نبوغ

تو جیب سمت چپ مانتویی که دانشگاه میپوشم جای دو تا چیز ثابته. کلید آزمایشگاه و بنفشه (اسم فلش مموریمه)
امروز خونه بودم و خواستم یه سری چیزایی رو که از دانشگاه آورده بودم و باهاشون کار داشتم رو بریزم رو لبی.
به نیت بنفشه از پشت لبی بلند شدم.
دست کردم تو جیب مانتو.
کلید رو در آوردم!
برگشتم پشت لبی.
کلید رو کردم تو پورت.
اومدم نشستم دیدم نیومد بالا.
بعد گفتم بذار درش بیارم دوباره بکنم تو شاید نشناخته!
دوباره کردم تو.
ایندفعه یه دور هم پیچوندم کلید رو نکنه قفل بوده باشه!
بعد نمیدونم گویا بهم الهام شد یا معجزه ای الهی رخ داد.
به خودم اومدم گفتم چرا داری کلید رو تو پورت یو.اس.بی میچرخونی؟
رفتم کلید رو گذاشتم سر جاش بنفشه رو آوردم.

05 January 2010

توییت-4

آدم اینقده حس جالب و خوش آیند و شعف-انگیز-ناکی بهش دست میده وقتی سوپروایزرش قراره نهار ببرتشون بیرون، بعد قبلش که تو اتاق پیششی می پرسه بچه ها اومدن و میگی بعضیا، میگه معلومه گشنه ها اومدن!!

05 December 2009

در-هم

- یه جا نوشته "از این نترس که زندگی تو روزی به پایان میرسد، از این بترس که دوباره شروع نخواهد شد". مسلما اونی که این جمله ی گهربار رو از خودش ساطع کرده به تناسخ اعتقادی نداشته. این رو هم میدونسته که هر آدمی فقط و فقط یک بار زندگی خواهد کرد. پس اینکه زندگی به پایان برسه معادل همینه که دوباره شروع نمیشه. در نتیجه خیلی جمله ی بی سر و ته و بی معنی ای هستش که از این نترس و از اون برتس. در نهایت هم یا من زیادی میفهمم یا اون زیادی میفهمه. از این دو حالت که خارج نیست! البته اولی احتمالش نزدیک به صده D:

- یه جا خوندم تحمل درد و سختی وقتی همسرت دستت رو تو دستش بگیره خیلی ساده تره. جان شما رد خور نداره! چه خانم رابطه باشی چه آقای رابطه.

- بعضی ها کلا راجع به هر چیزی که بهشون اپسیلون هم مربوط نیست اظهار فضل میکنن، ولی در واقع خودشون رو چیز میکنن.

- چرا بعضیا نیش میزنن؟! اینا به عمود آتشین اعتقادی ندارن؟ نمیگن وقتی دل کسی رو میسوزونی تو هم بعدا یه جات باید بسوزه؟ به امید اون روزی که یا تو این دنیا دلشون بسوزه یا تو اون دنیا اونشون.

- عیدتون مبارک، اگه بهش اعتقاد دارید.