Showing posts with label SUT. Show all posts
Showing posts with label SUT. Show all posts

08 October 2015

خوشی های بزرگ زندگی

دانشگاه جدید رو خیلی دوست دارم. هر چند ریسرچ و گروهی که توش ریسرچ میکنم همونه که اونجا هم دوستش داشتم، ولی اینجا کلیتش خیلی شبیه تره به شریف و احساس مردگی که دانشگاه قبلی داشت رو نداره. آدمها با انگیزه تر هستند و محیط بیشتر آکادمیکه. 
خلاصه دم سم جان گرم. 

14 July 2014

ریشه

آدم تو این دنیای مجازی اصن نمیتونه ریشه بدوونه. هیچ اصالتی هم واسه آدم باقی نمیمونه.
امرز اتفاقی گفتم یه سر بزنم به درد پنهان. دیدم بلاگفای نامرد بدون هیچ اخطاری برداشته حذف کرده و دادتش به یکی دیگه. 
شریف هم که برداشته هوم پیجمو حذف کرده بی ادب. حداقل میگفتن آقا بیا سالینه یه پولی بده ما این صفحه رو برات نگه داریم. نامردا.
همین دیگه. غرمو زدم تموم شد :))

14 March 2012

اوا! چیه چی شده؟ نه بابا منظورم به اون یارو بود.

در آخرین روز حضورم در شریف که دانش نامه ی فوق لیسانسم رو هم رفتم و تحویل گرفتم، یک اوای به تمام معنا دیدم!
ابروها رو یه مدل کاملا زنونه برداشته بود، صورت رو خفن تیغ انداخته بود، لباس تنگ و کوتاهی پوشیده بود، و رژ لب داشت!
هر چی به خودم فشار آوردم بهش بگم رژ گونه بدم خدمتتون نتونستم! 

شریف نوشت: ترم آخر لیسانس که بودم یکی از استادا ازم پرسید حالا میخوای چیکار کنی بعدش؟ گفتم نمیدونم، ولی کلام هم بیفته شریف دیگه نمیام بردارم! کاش حداقل جنمش را که نداشتم پایم می شکست و واقعا بر نمی گشتم که افسوس خوردن الان هیچ فایده ای نداره :(

27 November 2010

ارتباط شعور و تحصیلات

آدم تا وقتی چیزی را با تمام وجودش حس نکند برایش ملموس نیست.
من قبل از آمدن به دانشگاه فکر میکردم تحصیل کرده بودن خیلی صفت مهمی است!
مثلا تحصیل کرده ها سطح رفتار اجتماعی بالاتری دارند و امثال اینها.
اما همان سال اولی که پا به دانشگاه گذاشتم، وقتی در دستشویی دانشکده را باز کردم و برج مارپیچی که حاصل از هنرنمایی نفر پیشین بود (هنوز هم در عجبم چگونه ماتحت مبارک را تنظیم کرده بود که توانسته بود آن پشت با این مهارت بخواند) را دیدم، همه ی این افکار زیبا در ذهنم دود و شد و رفت هوا.
آنروز بود که فهمیدم شعور یک چیز ذاتی است و هرچقدر هم به تو یاد بدهند، باز هم در خفا همان گندی میشوی که بودی.

05 October 2010

هی روزگار

یعنی تو این شریف از استاد و دانشجو و کارمند یه حالی به ما داده تا اون خانومه که دستشویی رو میشوره!
امروز رفتم مسجد وضو بگیرم تی خیس رو گرفته بالا طرف من که انگار بیای تو سر و کارت با اینه. بعد میگه نمیای تو تا تی کشیدنم تموم شه. رفته از ته دستشویی تی میکشه تا بیاد این جلو. یه ۵ دیقه ای وایسادم دیدم انگار نه انگار! بعد رفتم تو اون جایی که هنوز نرسیده تندی وضو بگیرم برم. اون ته رو ول کرد اومد زیر پای من! هی با تی میزنه به پام میگه برو بیرون دیگه میخوام تی بکشم!
یعنی دانشجو میشه مصداق بارز اون شعری که میگه:
اون که به ما ن...ده بود
کلاغ اون دریده بود

21 April 2010

لطایف الگِرَد

دکترمون ایران نیست.
امروز ایمیل زده که کاراتون اصلا خوب پیش نمیره.
تو فکر اینم که یه چند تایی تون رو از پنجره آزمایشگاه پرت کنم پایین. آزمایشگاه طبقه ششم بود دیگه؟ (خدا رو شکر دکتر یه طبقه کمتر فرض کرده!)
بعدشم اولتیماتوم داده که در طی دو هفته ی آینده نخستین قربانیان رو اعلام میکنه!!
یکی اینو پی.اچ.دی کامیکسش کنه!!
خدای من!

03 March 2010

کارت

دم در ورودی دانشگاه،
اونجایی که وای میستن کارت میبینن،
کارت مترو رو در آوردم نشون آقاهه میدم.
بعد میبینم چپ چپ نیگام میکنه.
بعد هی میگم کجاش اشکال داره آخه اینجوری نیگا میکنه؟
میگردم دنبال یه جایی که کارت مترو رو بگیرم روش بیغ صدا کنه بلکه مشکل کار حل بشه.
.
.
.
اگه فکر کردی اینایی که بالا گفتم در واقعیت هم اتفاق افتاده خودت منگولی!
نه خدایی پیش خودت چی فکر کردی که باور کردی؟

تنها کاری که کردم این بود که اول کارت مترو رو در آوردم و بعد فهمیدم اشتباهی یه بعد گذاشتم سر جاش بعد هی گشتم دنبال کارت اصلی یه خودم پیدا نشد و آقاهه هم گفت از اول هم نشون نمیدادی رات میدادم.
---------------------------------------------------
مربوط به پست پیش نوشت: نه خدایی کامنت دخترا رو با کامنت پسرا مقایسه کنید. اونوقت میان میگن مردا گوله ی احساساتن! ظاهرشون رو نیگا نکنید.

17 February 2010

تز و تخمه

این تخمه ژاپنی هم خدایی خوردنش کلی دردسره.
منم که حساس، باید درسته مغزشو از پوستش در بیارم و بشکنه اصلا بهم حال نمیده.
به خاطر همین کلی دهنم باز میمونه و بعد از ده دیقه همچین آب لب و لوچه آویزون میشه و انگشتام خیسالو میشه که هی تحمه ازش لیز میخوره.
خلاصه بساطی یه.
یه جور فان محسوب میشه!
----------------------------------------------
دکترمون دیشب یه ایمیل زده که کل کارات رو تا عید تموم میکنی تا ببینیم بعدش چجوری کار رو اکستند کنیم!
یعنی از وقتی ایمیل رو دیدم گلاب به روتون دل پیچه گرفتم و حسابی روون شدم!
خدا به دادم برسه.
مقاله و پروژه درس ترم پیش مونده هنوز.
آخه دکتر جون، عزیزم، من که اینقده دوست دارم تو رو، خوب این رو یه هفته پیش قبل از تعطیلات بهم زده بودی من نمیشستم تو این چند روزه الافی کنم و فیلم هالیوودی شخم بزنم.

13 December 2009

اینجا شریف است-۱

اینجا شریف است.
اداره ی دانش آموختگان.
جایی که اگر شریفی بوده باشی، باید برای کارهای مربوط به فارغ التحصیلی و هر آنچا از زیر و رو به آن مربوط است مراجعه کنی. و خدا رحم کناد بر بندگانی که کارشان به اینجا می افتد.
جهت ذکر عمق فاجعه تنها به اکسپریمنت خودم اشاره میکنم در شرح آن همین بس که:
این جانب نزدیک به یک سال و اندی است که مقطع لیسانس خود را به پایان رسانیده و فرم ها رو پر کرده و تحویل داده ام. گویا یک مدرکی از پیش دانشگاهی باید به دانشگاه داده میشده که از طرف پیش دانشگاهی ما داده نشده بود. بعد از حدود یک سال یک روز زنگ زدند که چه نشسته ای که تو که فارغ التحصیل نشدی! برو این کارت رو بکن(نمیدوانم که چرا اینها این موضوعات را آن موقع که آدم دنبال کارهایش است نمیدانند!) بعد چون تابستان بود ما هم کمی تنبلی کردیم و با یک ماه تاخیر رفتیم فرم را گرفتیم و تحویل پست دادیم و از روی حماقت رسید اون رو به اداره ی پذیرش و نظام وظیفه تحویل ندادیم که دیگه وقتی پست کردی حتما کار انجام میشه دیگه!
چندی پیش، یعنی حدود ۳-۴ ماه بعد که رفتیم کارنامه لیسانسمان را بگیریم دیدیم هنوز وضعیتمان به فارغ التحصیلی تغییر نکرده است! علت را جویا شدیم گفتند شما کارهایتان را نکرده اید! رفتیم پذیرش و گفتند فلان مدرک(همونی که گفتم رفتم پست و ...) رو نداری تو مدارکت. برآشفتم که من ۴ ماه پیش آن را ارسال کردم و گفتند وا؟! خوب بگذار که استعلامی بکنیم. استعلام را کردند و معلوم شد که ما آن کار را کرده ایم. به همین خاطر پس از یک سال و اندی تازه پرونده ی ما به جریان افتاد!
یک هفته بعد رفتیم اداره دانش آموختگان که به گفته ی خودشان از ۸-۱۱ هر روز باز است ولی در واقع از ۹ می آیند و از ۱۰:۴۵ درها بسته میشود. ساعت ۹:۱۵ آنجا رسیدیم و نزدیک به نیم ساعت پشت پنجره ای که مربوط به ما بود ایستادیم و خانمی که باید می آمد و آن پشت به کارها رسیدگی میکرد نیامد! ما هم خسته شدیم و گفتیم فردا می آییم!
فردا آمدیم و باز هم خانوم نبودند و یک ربعی ایستادیم تا آمدند. کارمان را گفتیم و گفتند این که به من مربوط نیست! برو پنجره ی سوم. دست از پا درازتر و فحش به خود دهان راه افتادیم به سمت پنجره سوم. خانومی که باید آنجا میبود هم نبود. یک ربع دیگر ایستادیم تا یک خانومی آمد و یک پارچ چایی رو گذاشت رو میزش و دوباره رفت! ما هم از تعجب فکمان تا زمین. بعد از ۱۰ دقیقه برگشت و جایی اش را که داشت سرد میشد برداشت و میخواست دوباره برود که یک گوشه ای آن را بخورد! که ما شاکی شدیم که ببخشید میشه این کار ما رو انجام بدید؟ کار را پرسید و گفتم فلان گفت این که کار من نیست برو پنجره اول(همون جایی که اول رفته بودم). گفتم الان اونجا بودم و من را فرستادند اینجا که برگشت به آن پنجره اولی گفت این که کار تویه چرا فرستادیش اینجا؟!
خانوم پنجره اولی به ناگاه متوجه شد که کار من مربوط به ایشان است. رفتم آنجا و شماره دانشجویی من را پرسید و بعد رفت در لابلای پرونده ها ببیند وضعیت به چه گونه است. یک دور با چشم به یک تلنبار از پرونده ها نگاه کرد و گفت نیست! اینبار من که کلافه شده بودم کمی صدا را بالا برده و گفتم یعنی چی که نیست؟ همین یک هفته پیش از پذیرش دادن بالا! صدام که بالا رفت یه کم کار رو جدی گرفت و رفت اینبار گشت واقعا! بعد پرونده پیدا شد! و گفت این که تازه اومده ۵ هفته ی کاری دیگه بیا!
من که شاکی شده بودم این بار با صدایی بلندتر گفتم که شما مرا به سخره گرفته اید که اینگونه اینور و آنور میشوم؟! یک سال و نیم است تمام شده کارهایم و فرم ها را تحویل داده ام هنوز اینجایم؟! اینها را که گفتم یک خانومی پرید بیرون که عزیزم عصبانی چرا هستی و تو که فوق هم اینجایی حالا بیا و سر بزن و .... گفتم هفته ی دیگه میام باید آماده شده باشه! گفت محاله هفته دیگه آماده شده باشه. حالا ده روز دیگه بیا. من هم گفتم وقتی بعد از ۴ ماه باید برم بگم پرونده ام رو بدید بالا تا بیاد کارهاش راه بیفته معلومه یک هفته ای انجام نمیشه! بعدشم خانومه خندید و گفت اینجا ایرانه!!!
بله. اینجا ایرانه. من اگه صدام رو بالا نبرده بودم و مثل سیب زمینی بودم اونا هم هی این دست و اون دست میکردن. ولی نشان به آن نشان که از دو روز بعد مدام تلفن میزدن و کارهام رو پی گیری میکردن و کارم یک هفته ای انجام شد!