Showing posts with label Food. Show all posts
Showing posts with label Food. Show all posts
30 August 2015
هوووووق
Posted by
Reyhan
at
7:19 PM
قدرت خدا!
این هول فودز چقدر همه چیش بدمزه است!
یعنی بستی هاش، نوناش، شیرش، نودلش، حالم از همه چیش به هم میخوره! همه چیز بدترین مزه ی ممکن رو داره.
ملت هم فرت و فرت میخرن و لابد کلی لذت میبن که چیزهای سالم و ارگانیک بدمزه میخورن!
آمریکایی ها خلن به خدا.
14 August 2015
در جهت سالم زیستن
Posted by
Reyhan
at
1:20 PM
من از امروز دیگه فقط صبح ها چای سیاه میخورم.
یه عالمه دمنوش های گیاهی خوشمزه هست که میتونم جایگزین چای سیاه کنم.
30 July 2015
فودی
Posted by
Reyhan
at
12:06 AM
کباب تابه ای جان،
عشق من،
آخه تو چرا اینقدر خوشمزه ای؟ چرااااا؟
Labels: All, Craving, Food, Tell me why?
25 June 2015
موچی تنها یک دسر نیست
Posted by
Reyhan
at
10:51 PM
موچی عشقه،
موچی زندگیه،
موچی اصلا در قالب کلمات نمیگنجه.
11 June 2015
عکسای اینستاگرامی دیدم گشنه ام شده. حسودیمم شده تازه.
Posted by
Reyhan
at
2:12 PM
دلم لک زده برای غذای گرم خونگی، که ویکند بعد از زدن یه صبحونه ی مفصل بری پای گاز و برای نهار با ماست خیار یا سالاد شیرازی و ترشی سیر بزنی به بدن. بعدشم مثل سنگ بیفتی بخوابی و بعدترش هم یه چایی دمی بزنی به بدن.
ملولم از غذاهای آماده و چیزای سرسری و سالاد و این قبیل چیزا.
ملولم از غذاهای آماده و چیزای سرسری و سالاد و این قبیل چیزا.
08 September 2013
بعضیا بهش میگن نوستالژی، من بهش میگم شکنجه روحی :))
Posted by
Reyhan
at
11:34 AM
هر چقدم بوی پیازداغ و گوشت و لیموعمانی ای که پیچیده تو فضای خونه مستت کنه،
هر چقدم عادت کرده باشی که دیگه یکشنبه ها نقش جمعه رو باید بازی کنه برات،
هر چقدم تنگش ترشی بندری و ترشی سیر بذاری،
بازم آبگوشتایی که مامان بار گذاشته بود و پدر سر میز موقع خوردنش خاطره تعرف میکرد نمیشه.
هر چقدم عادت کرده باشی که دیگه یکشنبه ها نقش جمعه رو باید بازی کنه برات،
هر چقدم تنگش ترشی بندری و ترشی سیر بذاری،
بازم آبگوشتایی که مامان بار گذاشته بود و پدر سر میز موقع خوردنش خاطره تعرف میکرد نمیشه.
Labels: All, Food, Separation, USA
20 December 2012
امشب شب مهتابه...
Posted by
Reyhan
at
9:05 PM
یلدای امسال،
یک یلدای دو نفره بود.
بر خلاف هر سال که همیشه دورمون شلوغ بود خونه پدربزرگم جمع میشدیم و صدا به صدا نمی رسید.
این هم سفره ی یلدای ReAl:
هندونه رو خودم کرو کردم.
یه عکسی رو گذاشتم جلوم پر گل رز بود نتیجه اش این شد :))
برای تلاش اول بد نبود D:
کیکش رو هم خودم درست کردم. روش عکس اناره!
همچین دختر کدبانوئی ام من P:
فال نوشت: آقای صادقی، من فال شما رو گرفتم. ولی ایمیلی ازتون نداشتم براتون بفرستم. دوست داشتید یه ایمیل به من بزنید که براتون بفرستم.
یک یلدای دو نفره بود.
بر خلاف هر سال که همیشه دورمون شلوغ بود خونه پدربزرگم جمع میشدیم و صدا به صدا نمی رسید.
این هم سفره ی یلدای ReAl:
یه عکسی رو گذاشتم جلوم پر گل رز بود نتیجه اش این شد :))
برای تلاش اول بد نبود D:
کیکش رو هم خودم درست کردم. روش عکس اناره!
همچین دختر کدبانوئی ام من P:
فال نوشت: آقای صادقی، من فال شما رو گرفتم. ولی ایمیلی ازتون نداشتم براتون بفرستم. دوست داشتید یه ایمیل به من بزنید که براتون بفرستم.
22 October 2012
مامان کجائی که دلم برای ترشی هات لک زده
Posted by
Reyhan
at
7:01 PM
این هم نتیجه یک هفته تلاش برای تهیه ترشی خانگی.
ترشی کلم رو از 4-5 روز دیگه بهش حمله ور میشیم، ترشی بندری رو از 2 هفته دیگه، ترشی سیر هم اگه عمری بود یکی دو سال دیگه :))
ماست رو که دیگه هر دو هفته یه بار یه پاتیل میزنم.
احتمالا خیارشور هم برم تو کارش چون اینجا خیارشور کرانچی و ریز یکی دو جا داره که اونا هم گرون میدن.
پنیر لیقوان هم میخوام به محصولاتم اضافه کنم D:
حالا تا ببینیم چی میشه.
خلاصه با این همه هنرهائی که دارم کسب میکنم برگردم ایران بیکار نمی مونم :))
ترشی کلم رو از 4-5 روز دیگه بهش حمله ور میشیم، ترشی بندری رو از 2 هفته دیگه، ترشی سیر هم اگه عمری بود یکی دو سال دیگه :))
احتمالا خیارشور هم برم تو کارش چون اینجا خیارشور کرانچی و ریز یکی دو جا داره که اونا هم گرون میدن.
پنیر لیقوان هم میخوام به محصولاتم اضافه کنم D:
حالا تا ببینیم چی میشه.
خلاصه با این همه هنرهائی که دارم کسب میکنم برگردم ایران بیکار نمی مونم :))
07 October 2012
آبگوشت بزباش
Posted by
Reyhan
at
10:39 PM
عجیب هوس آبگوشت کرده بودیم هر دو تامون.
به خاطر همین رفتیم نون سنگک خریدیم و بعدشم من یه آبگوشت بزباش بار گذاشتم.
خیلی چسبید.
حس و حال ظهرهای جمعه که خیلی وقتی خانوادگی دور هم جمع میشدیم و بیشتر وقتا نهار آبگوشت بود به یادمون اومد و خلاصه خیلی حال داد.
ماست هم خودم درست کرده بودم که در بی ماستی بلاد کفر* اونم خیلی حال داد.
جای همگی خالی.
فقط جای ترشی سیر خالی بود که اونم هنوز سرکه حلال تو حجم بالا پیدا نکردم که ترشی بذارم.
*نوشت: اینجا همه ی ماست ها ژلاتین دارن. اکثرا هم ژلاتینشون حیوانی یه که بسته به نظر مرجع تقلیدتون میتونید بخورید یا نمی تونید بخورید. علاوه بر اون ماست ها همه شیرین و خامه ای یه. ماستی که تو خونه زدم یه ترشی خاصی داشت. حالا میخوام تو کار ماست چکیده هم برم D:
به خاطر همین رفتیم نون سنگک خریدیم و بعدشم من یه آبگوشت بزباش بار گذاشتم.
خیلی چسبید.
حس و حال ظهرهای جمعه که خیلی وقتی خانوادگی دور هم جمع میشدیم و بیشتر وقتا نهار آبگوشت بود به یادمون اومد و خلاصه خیلی حال داد.
ماست هم خودم درست کرده بودم که در بی ماستی بلاد کفر* اونم خیلی حال داد.
جای همگی خالی.
فقط جای ترشی سیر خالی بود که اونم هنوز سرکه حلال تو حجم بالا پیدا نکردم که ترشی بذارم.
*نوشت: اینجا همه ی ماست ها ژلاتین دارن. اکثرا هم ژلاتینشون حیوانی یه که بسته به نظر مرجع تقلیدتون میتونید بخورید یا نمی تونید بخورید. علاوه بر اون ماست ها همه شیرین و خامه ای یه. ماستی که تو خونه زدم یه ترشی خاصی داشت. حالا میخوام تو کار ماست چکیده هم برم D:
28 September 2012
جای دنج
Posted by
Reyhan
at
9:55 PM
مادربزرگ همیشه جای خاصی برای نماز خواندن داشت.
نمیدانم چرا به نظرش دنج ترین جای خانه پشت تخب به حساب می آمد، شاید برای اینکه وقتی مشغول ذکر گفتن است و کمرش خسته میشود به تخت تکیه دهد!
من هم جای خودم را دارم،
مادر و پدرم و علیرضا هم همینطور.
انگار هر کسی میگردد و میگردد و یک دفعه یک نقطه ای از خانه به دلش می نشیند که سجاده اش را همیشه آن جا پهن کند و آنتنش از آن جا به آسمان وصل شود.
داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
وقت هائی که زنگ میزدیم و در باز نمیشد مامان کلید مینداخت و می پریدیم توی خونه و چند بار صدا میزدیم و وقتی جوابی نمی شنیدیم میرفتیم سراغ جایگاه مخصوص.
نصف هیکل و سر که یه چادر سفید طرح دار پوشونده بودتش که معلوم میشد خیالمون راحت میشد مادرجون خونست و چند دیقه دیگه میاد پیشمون.
وقتی رفت من رفتنش باورم نمیشد.
با اینکه خیلی وقت بود مریض بودا، ولی خوب من همش فکر میکردم خوب میشه.
تو اون عالم خودم فکر میکردم هرچی از ته دل از خدا بخوای بهت میده.
حتی با خدا معامله کردم پشت کنکور بمونم ولی مادربزرگ خوب شه.
ولی خوب نشد دیگه.
چی داشتم میگفتم؟
آهان داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
البته تا وقتی حالش خیلی بد بشه و جاش همیشه رو تخت باشه.
اون آخرا دیگه کلید رو مینداختیم یه راست میومدیم سراغ تخت.
بعد از رفتنش تا مدتی تخت رو جمع نکردن.
یادم نیست کی بود ولی یه روز که اومدیم کلید انداختیم اصن حواسم نبود.
مثه خلا، هی صدا کردم مادرجون؟
بعد رفتم سراغ تخت دیدم خالیه.
هنوز حالیم نشده بود.
گفتم پس کجاست مادرجون؟
اولین چیزی که تو ذهنم اومد جای نمازش بود.
رفتم اونجا و دیدم هیچ حانمازی نیست.
بعد یهو یادم اومد.
خیلی بد بود.
یعنی هنوزم بعد 9 سال اون به یاد اومدنه جلو چشامه بس که سنگین بود.
یادم اومد جای دنجش عوض شده و دیگه هیچوقت هیچوقت اینجا نیست.
امروز به تاریخ قمری سالگردش بود.
حلوا درست کردم.
یه بشقاب واسه همسایه و یه بشقاب واسه دوستم و یه بشقاب واسه خودم.
میشه لطفا فاتحه براش؟
ممنون
نمیدانم چرا به نظرش دنج ترین جای خانه پشت تخب به حساب می آمد، شاید برای اینکه وقتی مشغول ذکر گفتن است و کمرش خسته میشود به تخت تکیه دهد!
من هم جای خودم را دارم،
مادر و پدرم و علیرضا هم همینطور.
انگار هر کسی میگردد و میگردد و یک دفعه یک نقطه ای از خانه به دلش می نشیند که سجاده اش را همیشه آن جا پهن کند و آنتنش از آن جا به آسمان وصل شود.
داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
وقت هائی که زنگ میزدیم و در باز نمیشد مامان کلید مینداخت و می پریدیم توی خونه و چند بار صدا میزدیم و وقتی جوابی نمی شنیدیم میرفتیم سراغ جایگاه مخصوص.
نصف هیکل و سر که یه چادر سفید طرح دار پوشونده بودتش که معلوم میشد خیالمون راحت میشد مادرجون خونست و چند دیقه دیگه میاد پیشمون.
وقتی رفت من رفتنش باورم نمیشد.
با اینکه خیلی وقت بود مریض بودا، ولی خوب من همش فکر میکردم خوب میشه.
تو اون عالم خودم فکر میکردم هرچی از ته دل از خدا بخوای بهت میده.
حتی با خدا معامله کردم پشت کنکور بمونم ولی مادربزرگ خوب شه.
ولی خوب نشد دیگه.
چی داشتم میگفتم؟
آهان داشتم میگفتم که مادربزرگ یک جای دنج را جای نمازش انتخاب کرده بود.
البته تا وقتی حالش خیلی بد بشه و جاش همیشه رو تخت باشه.
اون آخرا دیگه کلید رو مینداختیم یه راست میومدیم سراغ تخت.
بعد از رفتنش تا مدتی تخت رو جمع نکردن.
یادم نیست کی بود ولی یه روز که اومدیم کلید انداختیم اصن حواسم نبود.
مثه خلا، هی صدا کردم مادرجون؟
بعد رفتم سراغ تخت دیدم خالیه.
هنوز حالیم نشده بود.
گفتم پس کجاست مادرجون؟
اولین چیزی که تو ذهنم اومد جای نمازش بود.
رفتم اونجا و دیدم هیچ حانمازی نیست.
بعد یهو یادم اومد.
خیلی بد بود.
یعنی هنوزم بعد 9 سال اون به یاد اومدنه جلو چشامه بس که سنگین بود.
یادم اومد جای دنجش عوض شده و دیگه هیچوقت هیچوقت اینجا نیست.
امروز به تاریخ قمری سالگردش بود.
حلوا درست کردم.
یه بشقاب واسه همسایه و یه بشقاب واسه دوستم و یه بشقاب واسه خودم.
میشه لطفا فاتحه براش؟
ممنون
Labels: All, Anniversary, Food, That was so harsh
20 September 2012
کوفت ئه
Posted by
Reyhan
at
1:39 PM
دیروز گفتم بیام از باقی مونده ی خورش قیمه استفاده کنم و کوفته تبریزی درست کنم!
اصلن هم به خودم زحمت ندادم برم رسپی نیگا کنم یا مثلا از مامانم چیزی بپرسم.
یه صدائی تو ناخودآگاهم میگفت همونجوری که نوزاد بدون اینکه کسی یادش داده باشه باید سینه ی مادر رو میک بزنه تا شیر بخوره یه دختر تبریزی هم بدون اینکه کسی یادش داده باشه بلده کوفته تبریزی درست کنه D:
بعد حالا خود این کوفته تبریزی ماجراها داره واسه خودش!
یعنی تو تبریز خانوما کل دارن تو مهمونی هاشون هر چی کوفته شون بزرگتر باشه یعنی خفن ترن!
دیدم که میگمااااا.
مثلا تو یه مهمونی میری فکر میکنی بره ای چیزی وسط میز گذاشتن ولی بعد که میری جلو میبینی بدنش کوفته است و به شکل بره درش آوردن :))
خلاصه ما هم گنده ترین قابلمه رو برداشتیم و خورش قیمه رو حسابی میکس کردیم.
کنارش سیب زمینی و برنج هم پختیدم و اونا رو هم میکس کردم.
یادم بود کوفته سبزیجات خاص خودش رو داره ولی اصلن یادم نبود چیاست!
اینجا یه جای ادویه خریدم که یه عالمه سبزیجات خشک هم توش داره.
دیگه مرزه و ریحون و جعفری و نعناع خشک رو هم به مواد اضافه کردم و برای توش هم کشمش و زرشک و گردو و بادوم و پیاز داغ درست کردم.
یه تخم مرغ هم پختم که مغز اصلیش بشه.
یه سس ترش درست کردم تو قابلمه و بیس کوفته رو گذاشتم تو قابلمه و بعدش تخم مرغ و مواد میانی و بعدشم مثه یه گنبد کوفته رو درست کردم.
خوشحال از این همه هوش و استعداد خودم رفتم دوربین رو هم آوردم که بعد از درست شدن کوفته ازش عکس بندازم بفرستم واسه مامانم بگم بیا حال کن کوفته رو!
خولاصه!
یه ساعتی این کوفته هه پخت و سسش قل قل کرد ولی من دیدم اصن روش مثه کوفته های مامانم نشد.
درش آوردم گذاشتم تو فر و یه نیم ساعتی هم اون تو موند ولی بازم نشد!
دیگه داشتیم از گشنگی میمردیم که قرار شد بیخیال بشیم و همینی که هست رو بخوریم.
اما این کوفته کجا و اون کوفته کجا!
اصلن سفت نشده بود و شالاپی افتاد تو ظرف سروش.
از شکل و قیافه هم افتاد.
البته مزش عالی شده بوداااااا، ولی خوب هیئت ژوری تصمیم گرفت اسم این غذا رو از کوفته یه شکوفته تغئیر بده D:
یعنی کوفته ای که شکوفته شده :))
امروز صبحم که با مامان اسکایپ میکردیم از هنرها و استعدادهام گفتم و مامی هم نه گذاشت نه برداشت گفت اون اسمش کوفته نبوده کوفت بوده D:
بعد اصن رسپی شو که گفت زمین تا آسمون با اینی که من درست کرده بودم فرق داشت :))
خلاصه اینکه اگه دستپختتون خیلی عالی هم هست خیلی به خودتون مغرور نشید و احساس تلنتد بودن بهتون دست نده فکر کنید هر غذائی رو فقط با شنیدن اسمش می تونید درست کنید.
اصلن هم به خودم زحمت ندادم برم رسپی نیگا کنم یا مثلا از مامانم چیزی بپرسم.
یه صدائی تو ناخودآگاهم میگفت همونجوری که نوزاد بدون اینکه کسی یادش داده باشه باید سینه ی مادر رو میک بزنه تا شیر بخوره یه دختر تبریزی هم بدون اینکه کسی یادش داده باشه بلده کوفته تبریزی درست کنه D:
بعد حالا خود این کوفته تبریزی ماجراها داره واسه خودش!
یعنی تو تبریز خانوما کل دارن تو مهمونی هاشون هر چی کوفته شون بزرگتر باشه یعنی خفن ترن!
دیدم که میگمااااا.
مثلا تو یه مهمونی میری فکر میکنی بره ای چیزی وسط میز گذاشتن ولی بعد که میری جلو میبینی بدنش کوفته است و به شکل بره درش آوردن :))
خلاصه ما هم گنده ترین قابلمه رو برداشتیم و خورش قیمه رو حسابی میکس کردیم.
کنارش سیب زمینی و برنج هم پختیدم و اونا رو هم میکس کردم.
یادم بود کوفته سبزیجات خاص خودش رو داره ولی اصلن یادم نبود چیاست!
اینجا یه جای ادویه خریدم که یه عالمه سبزیجات خشک هم توش داره.
دیگه مرزه و ریحون و جعفری و نعناع خشک رو هم به مواد اضافه کردم و برای توش هم کشمش و زرشک و گردو و بادوم و پیاز داغ درست کردم.
یه تخم مرغ هم پختم که مغز اصلیش بشه.
یه سس ترش درست کردم تو قابلمه و بیس کوفته رو گذاشتم تو قابلمه و بعدش تخم مرغ و مواد میانی و بعدشم مثه یه گنبد کوفته رو درست کردم.
خوشحال از این همه هوش و استعداد خودم رفتم دوربین رو هم آوردم که بعد از درست شدن کوفته ازش عکس بندازم بفرستم واسه مامانم بگم بیا حال کن کوفته رو!
خولاصه!
یه ساعتی این کوفته هه پخت و سسش قل قل کرد ولی من دیدم اصن روش مثه کوفته های مامانم نشد.
درش آوردم گذاشتم تو فر و یه نیم ساعتی هم اون تو موند ولی بازم نشد!
دیگه داشتیم از گشنگی میمردیم که قرار شد بیخیال بشیم و همینی که هست رو بخوریم.
اما این کوفته کجا و اون کوفته کجا!
اصلن سفت نشده بود و شالاپی افتاد تو ظرف سروش.
از شکل و قیافه هم افتاد.
البته مزش عالی شده بوداااااا، ولی خوب هیئت ژوری تصمیم گرفت اسم این غذا رو از کوفته یه شکوفته تغئیر بده D:
یعنی کوفته ای که شکوفته شده :))
امروز صبحم که با مامان اسکایپ میکردیم از هنرها و استعدادهام گفتم و مامی هم نه گذاشت نه برداشت گفت اون اسمش کوفته نبوده کوفت بوده D:
بعد اصن رسپی شو که گفت زمین تا آسمون با اینی که من درست کرده بودم فرق داشت :))
خلاصه اینکه اگه دستپختتون خیلی عالی هم هست خیلی به خودتون مغرور نشید و احساس تلنتد بودن بهتون دست نده فکر کنید هر غذائی رو فقط با شنیدن اسمش می تونید درست کنید.
07 May 2012
12 October 2010
ذایقه ی برتر- ۴
Posted by
Reyhan
at
6:30 AM
ماکارونی کاکایویی!
خداییش چرا یکی فکر کرده چنین محصولی باید خوشمزه باشه؟؟
خداییش چرا یکی فکر کرده چنین محصولی باید خوشمزه باشه؟؟
19 September 2010
تو مو میبینی و من پیچش مو
Posted by
Reyhan
at
2:17 AM
اینکه میگن آشپز که دو تا شد ... رو راست میگن ها D:
ما دیشب یه املت درست کردیم اولش شبیه خوراک سیب زمینی شد و بعدش که تخم مرغ زدیم گلاب به روتون شبیه اسهال مرغ. یعنی خوب کلا اسمش که دیگه املت نبود غذای جدیدی بود. ولی ما اسمشو گذاشتیم املت ReAl.
عوضش دلتون بسوزه خیلی خوشمزه بود.
ما دیشب یه املت درست کردیم اولش شبیه خوراک سیب زمینی شد و بعدش که تخم مرغ زدیم گلاب به روتون شبیه اسهال مرغ. یعنی خوب کلا اسمش که دیگه املت نبود غذای جدیدی بود. ولی ما اسمشو گذاشتیم املت ReAl.
عوضش دلتون بسوزه خیلی خوشمزه بود.
05 January 2010
توییت-4
Posted by
Reyhan
at
3:52 AM
آدم اینقده حس جالب و خوش آیند و شعف-انگیز-ناکی بهش دست میده وقتی سوپروایزرش قراره نهار ببرتشون بیرون، بعد قبلش که تو اتاق پیششی می پرسه بچه ها اومدن و میگی بعضیا، میگه معلومه گشنه ها اومدن!!
22 November 2009
غذاها-۱
Posted by
Reyhan
at
5:15 AM
خوب چیزی که امروز میخوام بگم نمیشه بهش گفت یه نوع غذا. چون اسمش ماکارونی یه D:
ولی خوب یه جور پخت ماکارونی و سس اون هست که چون خوشمزه شده بود گفتم شیر کنم.
و اما نحوه ی تهیه:
من ماکارونی سبوس دار دوست دارم. سالم تر و خوشمزه تره. ماکارونی رو بعد از اینکه آب جوشید، بدون اینکه هیچ روغن یا نمکی بهش اضافه کنید بذارید که ۱۰ تا ۱۵ دقیقه بجوشه. بعدش آبکشش کنید. این از بخش ماکارونیش.
برای تهیه سس شما به مقداری که دوست دارید سیب زمینی رو میپزید(مثلا من برای یک نفر یک سیب زمینی کوچیک انتخاب کردم). بعد از پخت اون رو خیلی ریز نگینی میکنید. یک مقداری ذرت و یا ذرت بچه هم تهیه میکنید که اگه ذرت بچه است اون رو هم باید نگینی کنید ولی یه کم درشت تر که زیر دندون بره. حالا این دو تا رو با هم مخلوط کنید و بهش نمک بزنید. آبلیمو و پودر سیر هم اضافه کنید. من آخرش نعناع هم بهش اضافه کردم. یه مقدار سس خردل هم به طوری که فقط مزه بگیره و نه اینکه تو سس آغشته بشه مزه ی خیلی خوشمزه ای میده.
غذا آماده است و میتونید با سلیقه ی خودتون تزیین اش کنید.
یه غذای سالم و خوشمزه، بدون روغن و تا حدی رژیمی.
--------------------------------------------------------------
بیربط به پست نوشت: ساعت ۷.۵ اومدم خونه میبینم هیشکی نیست. بعد پیغام ها رو چک میکنم. دو تا از دوستای پدر پیغام گذاشتن که زنگ زده بودیم احوالتون رو جویا بشیم و انشالله زودتر کسالت برطرف بشه. بعد میگم اینا چقدر خوشحالن(یه چیزی تو مایه های اسکول خودتون) بعد از یه هفته زنگ زدن! زنگ زدم به مبایل مامان میگم کجایین شما؟ میگه بیمارستانیم. پدر حالش بد شده بود. ولی خوب الان کلی دارو زدن و اینا داریم میایم خونه.
نتیجه ی اخلاقی مربوط به "بیربط به پست نوشت" نوشت: درست در همان لحظه که دیگران را خوشحال(همون که قبلا گفتم) میپندارید، این خودتونید که خوشحالید!
ولی خوب یه جور پخت ماکارونی و سس اون هست که چون خوشمزه شده بود گفتم شیر کنم.
و اما نحوه ی تهیه:من ماکارونی سبوس دار دوست دارم. سالم تر و خوشمزه تره. ماکارونی رو بعد از اینکه آب جوشید، بدون اینکه هیچ روغن یا نمکی بهش اضافه کنید بذارید که ۱۰ تا ۱۵ دقیقه بجوشه. بعدش آبکشش کنید. این از بخش ماکارونیش.
برای تهیه سس شما به مقداری که دوست دارید سیب زمینی رو میپزید(مثلا من برای یک نفر یک سیب زمینی کوچیک انتخاب کردم). بعد از پخت اون رو خیلی ریز نگینی میکنید. یک مقداری ذرت و یا ذرت بچه هم تهیه میکنید که اگه ذرت بچه است اون رو هم باید نگینی کنید ولی یه کم درشت تر که زیر دندون بره. حالا این دو تا رو با هم مخلوط کنید و بهش نمک بزنید. آبلیمو و پودر سیر هم اضافه کنید. من آخرش نعناع هم بهش اضافه کردم. یه مقدار سس خردل هم به طوری که فقط مزه بگیره و نه اینکه تو سس آغشته بشه مزه ی خیلی خوشمزه ای میده.
غذا آماده است و میتونید با سلیقه ی خودتون تزیین اش کنید.
یه غذای سالم و خوشمزه، بدون روغن و تا حدی رژیمی.
--------------------------------------------------------------
بیربط به پست نوشت: ساعت ۷.۵ اومدم خونه میبینم هیشکی نیست. بعد پیغام ها رو چک میکنم. دو تا از دوستای پدر پیغام گذاشتن که زنگ زده بودیم احوالتون رو جویا بشیم و انشالله زودتر کسالت برطرف بشه. بعد میگم اینا چقدر خوشحالن(یه چیزی تو مایه های اسکول خودتون) بعد از یه هفته زنگ زدن! زنگ زدم به مبایل مامان میگم کجایین شما؟ میگه بیمارستانیم. پدر حالش بد شده بود. ولی خوب الان کلی دارو زدن و اینا داریم میایم خونه.
نتیجه ی اخلاقی مربوط به "بیربط به پست نوشت" نوشت: درست در همان لحظه که دیگران را خوشحال(همون که قبلا گفتم) میپندارید، این خودتونید که خوشحالید!
Labels: All, Food, I'm vegetarian, Life
Subscribe to:
Posts (Atom)



