Showing posts with label Life. Show all posts
Showing posts with label Life. Show all posts

07 October 2015

گوشنم بود خوووو

رو سرما خوردگیم دوباره سرما خوردم.

01 October 2015

بحران موی سفید

به گمونم باید متشکر باشم از ژن ارث رسیده از سمت پدری، که از حدود ۱۵-۱۶ سالگی یک دسته موی سفید جلوی سرم هویدا شد.
یک شبه خاطراتی در ذهنم هست که خیلی دپ شده بودم اولش که چرا من باید در عنفوان نوجوانی موهای سفیدی داشته باشم، ولی بعد از آن اینقدر اطرافیان ذوق زده شدند از آن موهای سفید و اینکه چقدر شیک است و شبیه مش شده جلوی موهایم که تمام غم و غصه اش از یادم رفت!
خیلی ها رو میبینم که با دیدن اولین موی سفید در اواخر ۲۰ و اندی سالگی یا اوایل ۳۰ و اندی سالگی پنیک میکنند و حس پیری میکنند، اما من از همان اوایل موهای سفیدم رو دوست داشتم و خوشحالم که از خیلی وقت پیش موی سفید دارم. 
مرسی ژن جان از اینکه گذر عمر رو برام ساده تر کردی. فقط قول بده اون روی سگت رو بهم نشون ندی و بذاری همیشه دوست بمونیم.

02 September 2015

اندر مراتب فراخت

یکی از معدود لذت های زندگی مجردی این سه ماهه، پرت کردن آشغال روی زمین بوده. بله میدونم شنیدن این حرف از من خیلی محاله، ولی آخه شما چه میدونید چه حااااالی میده نصفه شب گشنه ات شده رفتی از تو یخچال موز ورزاشتی آوردی تو رختخواب خوردی، بعد که تناول به اتمام رسید پوست موز رو پرت کنی شپلق بخوره به دیوار و بیفته زمین، به جای اینکه کلی پاشی بری بندازیش سطل آشغال. یا واسه انداختن چوب بستنی تو زباله به ما تحت عزیز هیچ فشاری نیاری و هر جا عشقت کشید پرت کنی که بعدا برداری.
خلاصه حال میده اسااااسی. به شرط اینکه بچه ی خوبی باشید و در اولین فرصت آشغالتون رو جمع کنید و محل زندگی رو به طویله تبدیل نکنید، و گرنه نه من و نه شما.

23 August 2015

تف به تو زندگی، توووووففف

امشب، مثل خیلی شبای دیگه، دلم مادر و پدرمو میخواد.
کاش اینقدر دور نبودیم. کاش اینقدر به هم رسیدن سخت نبود.

20 August 2015

هزار و یک شب من

یعنی تو این دو ماه گذشته به تعداد انگشتان دست بوده شبایی که من سرما راحت رو بالشت گذاشتم و هیچ اتفاق خاصی پیش نیومده.
یه شب سرد بوده و وسطش فوق العاده گرم شده.
یه شب گرم بوده فوق العاده سرد شده.
یه شب طوفان وحشتناک شده.
یه شب باد در اتاق رو خیلی بی آروم با صدای جیرجیر باز کرده و تا سر حد مرگ منو ترسونده.
یه شب از زیرم دیدم باد میزنه، فهمیدم تشک بادیم سوراخ شده.
امشبم که جای همه خالی، داشتم خیلی راحت غلت سلطنتیم رو تو تشک بادی کویین که فقط خودم و خودم روش میخوایم و دیگه سر سانتی مترش با علیرضا جنگ نداریم، که یهو زیرم خیس شد!!! شوکه شدم که خدایااااا، چرا زیرم یهو خیس شد؟ همونجوری که تند تند لایه های دو تا لحافی که به هم پیچیده بودم دور خودم رو میزدم کنار، با کنار رفتن آخرین لایه دیدم انگار خون پخش شده روی ملحفه ام. پنیک کرده بودم چی شده که این همه خون از من یکهو رفته که با یه حرکت کوچیک یه بلک بری یه گنده رخ نمود!
امیدوارم حالا که مزه ی بلک بری هیچ ربطی به شاتوت نداره، پاک کردن لکه اش هم به سختی اون نباشه.

18 August 2015

Plea

Dear Minneapolis weather,

Stop taking winters extreme cold out on the summer and let it be as good as past couple of days. I really hate it when you get hot and humid.

That's very thorough of you.

Regards,
Reyhan

16 August 2015

از من به شما نصیحت

از نظر من یکی از بزرگترین خیانت ها رو به ایرانی ها جناب شاعر بزرگوار، سعدی کرده.
یعنی چی که مشک آن است که خود ببوید آخه؟
من در آستانه ی دهه ی سوم زندگیم به این نتیجه رسیدم که این ایدیولوژی جزو مزخرفترین چیزایی بوده که کردن تو مغز ما ایرانی جماعت. 
این از من به شما نصیحت که حتی اگر باهوش ترین و بهترین دانشجو یا کارمند باشید، تا وقتی خودتون رو به خورد طرف (که میتونه استاد راهنما یا منیجرتون سر کار باشه)، نه تنها دیده نمیشید، بلکه زیر سایه ی افرادی که کمتر از شما کار میکنن یا استعداد و هوش کمتری از شما دارن خنگ تر، بی استعدادتر، و بی ارزش تر به نظر میرسید.

12 August 2015

بله، همچین خانومی هستم من

ساعت 8 از خواب بیدار شدم.
ساعت 9:30 از تو تخت بر زمین نزول اجلال کردم.
ساعت 10 تو آفیس پشت میزم بودم (پیاده 16 دقیقه راهه از خونه تا آفیس)

02 August 2015

یعنی دیشب چه خوابی دیدم؟

امروز صبح که از خواب پا شدم خیلی جدی تصمیم گرفتم فردا روزی اگر بچه دار شدم تا قبل از تولدش جنسیتش رو نه خودم و نه هیچ کس دیگه* ندونه.
بچه ی من قراره هم عروسک داشته باشه و هم ماشین.
قراره هم آبی بپوشه، هم سبز، هم صورتی، هم قرمز.
دوست ندارم تا وقتی که بتونه درک کنه تفاوت های دختر و پسر رو، یاد گرفته باشه لیبل های دخترونه و پسرونه ی استریوتایپی روی هر چیزی بزنه.

حس خوب شمردن حس های خوب

چه خوبه که آدم وقتی شب خواب خیلی بد میبینه یکی باشه که بتونه از خواب بیدارش کنه و ترسش رو باهاش شریک شه. چه کنارش خوابیده باشه، چه ۲۰۰۲ مایل اونورتر.

چقدر دلم برای شاعر درونم تنگ شده

برای من همیشه عشق* و شعر مترادف بودن.
شعر عشق درونم رو شعله ور میکنه.
شب مورد علاقه ام یلدا بود**، که حافظ میخوندم و برای بقیه فال میگرفتم و کلی تفسیرای جورواجور از توش در میاوردم.
دوست دارم رو بورد محل کارم شعر بنویسم.
با ارزش ترین هدیه ای که میتونم بگیرم اینه که یکی برام شعر بگه، یا یه کتاب شعر بهم بده که به یادم شعراش رو خونده.
باید با دلم آشتی کنم. دلم دلش تنگه.

*عشق نه لزوما عشق زمینی، حس والای عشق، حس ناب عشق

**نه که الان نباشه. ولی شب یلدای سال گذشته یه سفره ی خیلی خوش رنگ و لعاب با یه عالمه خوراکی های خونگی چیدم که دیدنش هر کسی رو به ذوق میاورد. حافظ فقط بخشی از تزیین سفره بود که باز هم نشد. وات ا لیم.

06 July 2015

ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ

ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ ﺷﺐ ﺗﻔﻜﺮ, ﺗﻮﺑﻪ, و ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻥ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ. اﻣﺸﺐ ﻓﻘﻄ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺪاﻳﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ. ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺮاﻱ ﺁﺩﻣﻲ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ, ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺧﺪا ﻗﺒﻞ اﺯ اﻋﺘﺮاﻑ ﺑﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﻢ ﺑﻲ اﺩﺑﻲ اﺳﺖ, ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻧﻌﻤﺘﺶ ﺑﻴﻜﺮاﻥ و ﺑﻲ ﺩﺭﻳﻎ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ ﺭا ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ اﺣﻴﺎ ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺎ ﺧﺪا ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺩاﺷﺖ, ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺑﺮاﻱ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺑﻌﺪ و ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ.

ﭘﻲ ﻧﻮﺷﺖ: ﺭاﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ اﻋﻤﺎﻝ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺭا ﺩﺭ ﺣﺪاﻗﻠﺶ ﺑﻪ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺮﺳﻮﻧﻢ. ﺁﺩﻣﻲ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﭘﺘﺎﻧﺴﻴﻞ ﺧﻮﺩﺑﺰﺭﮒ ﭘﻨﺪاﺭﻱ و ﺟﻮﮔﻴﺮﻳﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﻻﺳﺖ و ﻭﻗﺘﻲ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺧﺪاﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻴﺪاﺭ ﺑﻤﻮﻧﻪ و ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ و ﺩﻋﺎ و ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺨﻮﻧﻪ, ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻛﺮﺩﻳﺖ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﺪﻩ و ﻓﺮاﻣﻮﺵ ﻛﻨﻪ ﻫﻤﻪ ي ﺑﺪﻱ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩﻩ و ﻫﻤﻪ ي ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺗﻜﺐ ﺷﺪﻩ. ﻋﺠﺐ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ و ﺧﻂﺮﻧﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﺁﻓﺖ ﺑﺮاﻱ ﻣﻮﻣﻦ ﻫﺴﺘﺶ. ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ و ﺯاﺭﻱ و اﻟﻬﻲ اﻟﻌﻔﻮ ﮔﻔﺘﻦ ﻓﻘﻄ اﺩﺏ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪا ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ, ﻧﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﺷﻠﻨﮓ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﺑﻬﺶ و ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻴﻢ ﻣﻴﺮﻩ.

25 June 2015

موچی تنها یک دسر نیست

موچی عشقه،
موچی زندگیه،
موچی اصلا در قالب کلمات نمیگنجه.

24 June 2015

ﺧﺪا ﺭﺣﻤﺘﺶ ﻛﻨﻪ

ﺗﻮ ﻛﻠﻨﺪﺭﻡ اﻳﻮﻧﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻢ: ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﻓﻮﺕ ﺣﺎﺝ ﺧﺎﻧﻮﻡ, ﺑﺎ ﻓﺮﻛﺎﻧﺲ ﺗﻜﺮاﺭ 10 ﺳﺎﻟﻪ, ﻛﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﭘﺪﺭم ﺗﺴﻠﻴﺖ ﺑﮕﻢ و اﮔﺮ ﺷﺪ ﺧﻴﺮاﺗﻲ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺣﺲ ﻣﻨﻔﻲ ﻳﻪ ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﻫﺎﻱ اﻣﺮﻭﺯ ﭘﺮﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ اﺯ ﺧﻮﺩﺗﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺰ اﻳﻮﻧﺖ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻛﻠﻨﺪﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ.

19 June 2015

چی بگم والا

چقدر به این Cox بدبخت ما فحش میدادیم که پول زور میگیره و چقدر پول میگیره و سرویس نمیده. الان میبینم که این Comcast آشغال بودنش اصلا در مخیله نمیگنجه! یعنی گه هااا. گه!

سرویس هات اسپاتش رو گرفتم که مجبور نباشم مودم و تجهیزات دیگه رو بخرم یا اجاره کنم. بعد از دو روز قطع شده. بعد از نزدیک 40 دقیقه پشت خط بودن و ریستارت بکن و این کارو بکن و این کارو نکن که همه اش فیلم بود (دیگه ما خودمون اینکاره ایم!) گفت رجیسترت میکنم بری رو یه هات اسپات دیگه. گفتم دستت درد نکنه. بعد گفت باید درایو کنی ببینم وصل میشه یا نه! حالا ساعت چنده؟ 11 شب! گفتم یعنی چی درایو کنم؟ کلا یعنی دیگه به این نمیتونم وصل شم؟ گفت نه!

دیگه از خدا که پنهون نیست. از شما چه پنهون که به خانومه گفتم دونت تیک ایت پرسونال و آیم سیینگ کاز آی نو ساموان گانا لیستن تو دیس ات سام پوینت و بعدشم چشمامو بستم و دهنم رو باز کردم. پس فردا بابت فحش های رکیکی که دادم نیان برام پرونده بسازن خوبه D: 

خلاصه این سیستم اینترنت و کیبل تو آمریکا ساکس!

ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ, ﻭاﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻳﻪ ﭘﺎ ﻣﺮﺩه

ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ,
ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ.
ﺯﻥ ﻣﻮﻓﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ,
ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺗﻮ ﺷﺮاﻳﻄ ﺳﺨﺖ ﺣﻤﺎﻳﺘﺶ ﻛﻨﻪ و ﻛﻢ ﻛﻢ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﭼﻂﻮﺭ ﮔﻠﻴﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮ اﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻜﺸﻪ.

15 June 2015

اﻭﺯﭘﻴﭻ ﺑﻪ ﻋﻴﻨﻪ

ﺑﺨﺪا اﻭﻧﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻳﻚ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺯ اﻳﻦ ﻗﺎﺭﻩ ﺑﻪ اﻭﻥ ﻗﺎﺭﻩ و اﺯ ﺳﺮ ﻳﻪ ﻗﺎﺭﻩ ﺑﻪ اﻭﻥ ﻳﻜﻲ ﺳﺮﺵ ﺷﺪﻡ ﺧﻮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻧﻢ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺪﻭﻡ ﺗﺎﻳﻢ ﺯﻭﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻗﺼﻪ.

12 June 2015

مهمان-۲

دوباره درد،
دوباره حس های بد، 
حس پوچی، 
حس تموم شدن وقت،
بغض،
و آخرش تسلیم.
نه،‌من تسلیم نمیشم.
هیچ کس از فرداش خبر نداره.
میخوام امروزم رو زندگی کنم.
ترحم کسی رو نمیخوام.
نمیخوام ناتوان باشم، حتی از یه دوچرخه سواری معمولی و فعالیت های عادی.
من تا آخرش هستم.
حتی اگر آخرش نزدیک باشه.

سکند ایمپرشن

نه کم کم داره از گوگل خوشم میاد. 
تو برخورد اول اینقدر بزرگه و اینقدر شلوغه آدم واقعا میخوره تو ذوقش. ولی کم کم که آشنا میشی و بیشتر میشنوی و داخلش هستی میبینی یه چیزی بوده که گوگل شده گوگل!
آدم میخواد گارسون هم بشه بیاد تو گوگل بشه! تو کافه هاشون هم هفتگی برنامه دارن و همدیگه رو تشویق میکنن و فضای خوبی به وجود میارن.

11 June 2015

به قول یکی از دوستان مجازی، کالیفرنیای خر

خوب باعث شرمندگی یه، ولی منم یه زمانی عشق کالیفرنیا بودم.
البته این عشق من بیشتر به خاطر وجود مکان هایی مثل استنفورد و برکلی و یو.سی.ال.ای و کلتچ و سیلیکن ولی و اینجور چیزا بوده هااا، نه اینکه زبونم لال اینقدر خز و خیل باشم به خاطر جنبه های غیرفرهنگی اینجا رو دوست داشته باشم.
خلاصه اینکه درسته جا و مکان زندگی خیلی سلیقه ای یه، ولی خداییش این کالیفرنیا اینقدر که تبلیغش رو میکنن مال نیست! یعنی من یه تار موی گندیده ی ویرجینیای شمالی رو با این کالیفرنیا عوض نمیکنم. درسته تابستونا هوا شرجی و تخیلی میشد، ولی بهار و پاییز اونجا و کلاسی که داشت رو تا حالا جای دیگه ندیدم.