30 August 2015
هوووووق
26 August 2015
از نهار تا نهار
گشنمه.
با اینکه دارم غش میکنم از خواب و سه ساعته اومدم تو تخت ولی از گشنگی خوابم نمی بره.
25 August 2015
پرزنت کردن خره
Labels: All, Fears, Internship, USA, Work
23 August 2015
تف به تو زندگی، توووووففف
امشب، مثل خیلی شبای دیگه، دلم مادر و پدرمو میخواد.
کاش اینقدر دور نبودیم. کاش اینقدر به هم رسیدن سخت نبود.
Labels: All, Life, MissYou, Separation
20 August 2015
هزار و یک شب من
یه شب گرم بوده فوق العاده سرد شده.
یه شب طوفان وحشتناک شده.
یه شب باد در اتاق رو خیلی بی آروم با صدای جیرجیر باز کرده و تا سر حد مرگ منو ترسونده.
یه شب از زیرم دیدم باد میزنه، فهمیدم تشک بادیم سوراخ شده.
امشبم که جای همه خالی، داشتم خیلی راحت غلت سلطنتیم رو تو تشک بادی کویین که فقط خودم و خودم روش میخوایم و دیگه سر سانتی مترش با علیرضا جنگ نداریم، که یهو زیرم خیس شد!!! شوکه شدم که خدایااااا، چرا زیرم یهو خیس شد؟ همونجوری که تند تند لایه های دو تا لحافی که به هم پیچیده بودم دور خودم رو میزدم کنار، با کنار رفتن آخرین لایه دیدم انگار خون پخش شده روی ملحفه ام. پنیک کرده بودم چی شده که این همه خون از من یکهو رفته که با یه حرکت کوچیک یه بلک بری یه گنده رخ نمود!
18 August 2015
Plea
Stop taking winters extreme cold out on the summer and let it be as good as past couple of days. I really hate it when you get hot and humid.
That's very thorough of you.
Regards,
Reyhan
16 August 2015
از من به شما نصیحت
14 August 2015
در جهت سالم زیستن
من از امروز دیگه فقط صبح ها چای سیاه میخورم.
یه عالمه دمنوش های گیاهی خوشمزه هست که میتونم جایگزین چای سیاه کنم.
12 August 2015
بله، همچین خانومی هستم من
ساعت 8 از خواب بیدار شدم.
ساعت 9:30 از تو تخت بر زمین نزول اجلال کردم.
ساعت 10 تو آفیس پشت میزم بودم (پیاده 16 دقیقه راهه از خونه تا آفیس)
11 August 2015
02 August 2015
یعنی دیشب چه خوابی دیدم؟
حس خوب شمردن حس های خوب
چقدر دلم برای شاعر درونم تنگ شده
شب مورد علاقه ام یلدا بود**، که حافظ میخوندم و برای بقیه فال میگرفتم و کلی تفسیرای جورواجور از توش در میاوردم.
دوست دارم رو بورد محل کارم شعر بنویسم.
با ارزش ترین هدیه ای که میتونم بگیرم اینه که یکی برام شعر بگه، یا یه کتاب شعر بهم بده که به یادم شعراش رو خونده.
باید با دلم آشتی کنم. دلم دلش تنگه.
*عشق نه لزوما عشق زمینی، حس والای عشق، حس ناب عشق
**نه که الان نباشه. ولی شب یلدای سال گذشته یه سفره ی خیلی خوش رنگ و لعاب با یه عالمه خوراکی های خونگی چیدم که دیدنش هر کسی رو به ذوق میاورد. حافظ فقط بخشی از تزیین سفره بود که باز هم نشد. وات ا لیم.
Labels: All, Confessions, Facts, Life, Notes
01 August 2015
I hate classic music, and I like it this way
Labels: All, Confessions
31 July 2015
هی وای من
Labels: All, USA, Why did I do this?, Work
30 July 2015
فودی
Labels: All, Craving, Food, Tell me why?
28 July 2015
واقعا چرا؟
Labels: All, Tell me why?, USA
حس ماندگاری
07 July 2015
ﺷﺎﻳﺪ ﻭاﻗﻌﺎ ﻫﻤﻪ ي ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ
ﺣﺲ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ،
ﺣﺲ اﻳﻨﻜﻪ اﮔﻪ ﺧﺪا ﺻﺪاﻣﻮ ﻧﺸﻨﻮﻩ،
ﺣﺲ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻪ ي ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎﺷﻪ؟
Labels: All, Confessions, Guest
06 July 2015
ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ
ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ ﺷﺐ ﺗﻔﻜﺮ, ﺗﻮﺑﻪ, و ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻥ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ. اﻣﺸﺐ ﻓﻘﻄ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺪاﻳﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ. ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺮاﻱ ﺁﺩﻣﻲ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ, ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺧﺪا ﻗﺒﻞ اﺯ اﻋﺘﺮاﻑ ﺑﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﻢ ﺑﻲ اﺩﺑﻲ اﺳﺖ, ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻧﻌﻤﺘﺶ ﺑﻴﻜﺮاﻥ و ﺑﻲ ﺩﺭﻳﻎ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ ﺭا ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ اﺣﻴﺎ ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺎ ﺧﺪا ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺩاﺷﺖ, ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺑﺮاﻱ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺑﻌﺪ و ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ.
ﭘﻲ ﻧﻮﺷﺖ: ﺭاﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ اﻋﻤﺎﻝ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺭا ﺩﺭ ﺣﺪاﻗﻠﺶ ﺑﻪ اﻧﺠﺎﻡ ﺑﺮﺳﻮﻧﻢ. ﺁﺩﻣﻲ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﭘﺘﺎﻧﺴﻴﻞ ﺧﻮﺩﺑﺰﺭﮒ ﭘﻨﺪاﺭﻱ و ﺟﻮﮔﻴﺮﻳﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﻻﺳﺖ و ﻭﻗﺘﻲ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺧﺪاﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻴﺪاﺭ ﺑﻤﻮﻧﻪ و ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ و ﺩﻋﺎ و ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺨﻮﻧﻪ, ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻛﺮﺩﻳﺖ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﺪﻩ و ﻓﺮاﻣﻮﺵ ﻛﻨﻪ ﻫﻤﻪ ي ﺑﺪﻱ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻛﺮﺩﻩ و ﻫﻤﻪ ي ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺗﻜﺐ ﺷﺪﻩ. ﻋﺠﺐ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ و ﺧﻂﺮﻧﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﺁﻓﺖ ﺑﺮاﻱ ﻣﻮﻣﻦ ﻫﺴﺘﺶ. ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ و ﺯاﺭﻱ و اﻟﻬﻲ اﻟﻌﻔﻮ ﮔﻔﺘﻦ ﻓﻘﻄ اﺩﺏ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪا ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ, ﻧﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﺷﻠﻨﮓ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﺑﻬﺶ و ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻴﻢ ﻣﻴﺮﻩ.