25 February 2012

آرزوهای بر باد رفته

پست "کچل نوشت" را که یادتان می آید؟
اولندش که کلا علیرضا زد زیر قولش که قرار بود بده من کله شو موقع سربازی رفتن تیغ بندازم و بعدش قیژ قیژ بازی کنم روش.
دومندش هم که یکی از مزخرف ترین لحظات عمرم بود اون لحظه ای که نشسته بود روی زمین و ماشین رو گذاشته بود رو نمره ی نمیدونم چند و من دسته دسته موهاشو می زدم.
گریه بود که میکردما!
همینجوری اشک از چشام میومد و میگفتم غلط کردم دلم میخواست کچل بشی.
من گریه میکردم و علیرضا بغض کرده بود.
تو دلم به خودم فحش می دادم مکه نمی تونم خودمو کنترل کنم و جو رو که به اندازه کافی سنگین بود سنگین تر میکردم.
هر چند وقت یه بار هم یه شات میگرفتم ازش که مثلا الان یه چهارراه وسط کله ات باز کردم، الان نصف راست کله ات کچل شد، الان نصف دیگه ی کله ات هم کچل شد و نشونش می دادم.
بعدش می زدم زیر خنده و اونم با بغض یه لبخند تلخ می زد و منم دوباره گریه می کردم.
الانم که یادش میفتم قلبمو انگار فشار میدن.
خدا قسمت هیشکی نکنه.

17 January 2011

آگهی

میشه از کسایی که نام میبرم، اگه بلاگ رو میخونن کامنت بذارن که هستن یا نه؟
میخوام یه آمار بگیرم.
کارتون دارم!

- شیدی
- بتی
- رضووووووووو
- رییس
- آنه
- آقارضی
- بیزی
- زهرا.ط (میدونم تو میخونی خواستم مطمین بشم D:)
- سودا
- کیوی
- جیوی
- باقری

اگه از بروبچز دبیرستان کس دیگه ای هم هست در کامنت اعلام کنه.

12 January 2011

دوباره گیاهخواری

ته دلم دوست دارم دوباره گیاهخواری را شروع کنم.
اما این روزها برایم سخت است.
صبح که میروی و شب ساعت ۸-۹ می آیی خانه، همان یک نوع غذا درست کردن هم سخت است. چه برسد بخواهی غذای گیاهی و گوشتی در کنار هم داشته باشی.
دلم غش رفته است برای ساندویچ موزهایی که نهار میخوردم.
یا خیار و کافی و ساقه طلایی صبح ها.

11 January 2011

آن روی سکه

برای شناخت شخصیت واقعی انسانها:

- به آنها محبت کن و نظاره کن آیا اصلا این محبت تو را پاسخ میگویند یا وظیفه ات میدانند؟

- به آنها بدی کن و نظاره کن آیا بدی ات را بی پاسخ میگذارند یا چندین برابر بدترش را سرت می آورند؟

- آنها را عصبانی کن و ببین در هنگام عصبانیت چگونه با تو برخورد میکنند. می زنند؟ می کوبند؟ فحاشی میکنند؟ یا سکوت میکنند؟

- بر خلاف عقیده آنها صحبت کن ببین آیا پس از ابراز آن باز هم تو را دوست میدارند یا تحقیرت میکنند؟

- با آنها منافع مشترکی داشته باش تا ببینی آیا دروغ میگویند تا سهم تو را بخورند و گولت بزنند یا نه؟

هر وقت شخصیت واقعی شان را شناختی آنها را به دوستی یا به همسری بپذیر. در غیر این صورت ضربه های مهلکی خواهی خورد

10 January 2011

حافظ-۳

حجاب چهره جان می​شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می​آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

08 January 2011

امید

یه گل روز هست تو حیاط،
تو این سرما و سوزی که الان هست،
سالم و شاداب مونده و خم به قدش هم نمیاره.
به چه امیدی مونده؟

02 January 2011

کچل نوشت

خوب من خیلی کچلا رو دوست دارم.
اصلا این کچل دوستی یه من زبانزد فامیل بود.
همین دو-سه روز پیش دور همی جمع بودیم خالم میگه یادته میگفتی دوست داشتم شوهرم کچل باشه انگشتمو میکشم رو کلش قیژژژژژ صدا بده؟ D:
من الان دارم لحظه شماری میکنم علیرضا بره سربازی D:

01 January 2011

میدانی خدا؟
اعتراف سختی است.
ولی باید اعتراف کنم که من تو را نمی شناختم و بعید است بشناسم.
میدانی خدا؟
ترجیح میدهم تصویری که از تو در ذهنم دارم یک خالق باشد که دلش بخواهد به بنده اش رحم میکند و دلش نخواهد نمیکند.
دیگر هم نمیخواهم به عدالت و رحمانیت و رحیمیت و این چیزها فکر کنم.
خدایی دیگر!
تصمیم میگیری و هر کاری دوست داشتی میکنی.
اصلا میدانی؟
همه اش تقصیر مادرم است.
از آن اول بچگی به من گفت که خدا به همه آدمها به یه اندازه داده. به یکی پول و زیبایی داده و سلامتی نداده. به یکی سلامتی و خوشی داده و پول نداده. خلاصه از اینجور حرفها که اصلا خودت بهتر میدانی.
از اول عمرم با این تفکر زندگی کردم.
اما الان به این نتیجه رسیدم که اشتباهه.
الان فهمیدم حافظ درست میگه.
که جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند.
خیلی ها هستن تو این دنیا نه پول دارن و نه خوشی و نه سلامتی و نه هیچی.
زندگی شون رو جوری ساختی که شرافت آدمیش زیر سوال میره.
یه عده هم همه چی دارن که به دنیا میان و چقدر هم خوب زندگی میکنن و چقدر هم خوب میمیرن.
به اون دنیات هم کاری ندارم.
یه عدالت واسه خودت تعریف کردی که من هیچ جوره نفهمیدمش.
بذار به حساب عقل ناقص من.
ولی من شک ندارم همه رو از دم آتیشت میگذرونی.
اینایی هم که میگن فلان امام شفاعت میکنه و اینا رو دیگه قبول ندارم.
اومده شدیم به این زندگی که سختی بکشیم.
باشه میکشیم.
تا قبل از این ازت توقع داشتم موقع سختی ها نگام کنی و محلم بذاری و دلخوشی داشته باشم.
الان ازت هیچ توقعی ندارم.
تو خدایی.
منم بنده.
بکن هر کاری دوست داری.
دیگه خسته شدم از بهت امید داشتن.
میگم، تقصیر تو نیست.
تقصیر این معلما و پدر و مادرهاست.
تو خودت گفتی دلم بخواد به کسی میدم و دلم هم نخواد نمیدم!
خوب گفتی دیگه.
امید چیه دیگه؟
امید به چیزی که از چمیدونم به مقیاس ما از میلیونها سال قبل مشخص بوده.
راستی دستت درد نکنه که مصیبت رو میدی توان تحملشم میدی.
الان اگه حتی یه قطره اشک تو چشام جمع شده باشه. تمام و کمال پذیرفتمش.
حیف که قبلا ها به یه دید دیگه نگاهت میکردم.
به دیدی که مهربون بودی و امید داشتم همش بهت و میگفتم هر کاری هم بکنم حق کسی رو که نخوردم و پول کسی رو که بالا نکشیدم و آدم که نکشتم و ...
دوست داشتم همونجوری که پدر و مادرم رو دوست داشتم دوستت داشته باشم.
حیف که نشد.
یه چیزی رو خودت میدونی.
اینکه وقتی بفهمی اون خدایی که تا حالا بهش میگفتی خدا، با خدای واقعی فرق داره چقدر دچار خلا میشی!
الان حس میکنم مشرک بودم!
همه نمازها و روزه هام باطل بوده.
تو اون خداهه نبودی.
یعنی اون خداهه تو نبود.
راستی، کاش حداقل این اجازه را میدادی که بنده هایت بتوانند وقتی خسته شدند از دست زندگی شان خلاص شوند.
دو هفته پیش قرص خوردم.
بار دوم بود، نه؟
بار اول فکر میکردم آنقدر قرص کارم را تمام میکند.
خوب آدم اشتباه میکند. خودت جایز الخطا آفریدی اش.
این بار همان مقدار خوردم.
امید داشتم همین مقدار تمام کند ولی به عمد هم نباشد. تو را که نمیشود. خودم را که میتوانستم گول بزنم.
نتیجه اش ۳-۴ روز معده درد شدید بود.
خدایا نمیشد که بشود؟
خسته شدم خوب.
میدانم پدرم و مادرم و برادرم و همسرم دوستم دارند. اما هیچ کس دیگری ندارد.
همه اذیتم میکنند.
هیچ کس محل نمیگذارد.
حتی دوستی ندارم بیاید دستم را بگیرد ببرد هواخوری.
ببرد حرف بزند خالی شوم.
همه رفته اند.
تقصیر خودم است میدانم همه اش را.
خواستم کمی با یک خدای سختگیر و نامهربان درد دل کنم.

27 December 2010

ادامه ی این روزها

در ادامه ی این روزها،
باید بگویم که پژی عزیزم را جرثقیل برد!
خدا شاهد است من تا به حال نذاشته بودم پژی یه شب بیرون از خونه بمونه. نشون به اون نشون که ۴شنبه بردنش و من تا شنبه بعد از ظهر نتونستم بگیرمش.
درد دندانم خوب است. هر چند گفتن و نگفتنش در اینجا اهمیت ندارد!
یک پایم دکتر است!
امروز یک جا و چند روز بعد یک جای دیگر و چند روز بعدش هم یک جای دیگر!
دیگر امید خاصی ندارم.
بی امیدی کم درد تر است.

20 December 2010

این روزها

این روزها زندگی دارد به یکی از گندترین جایگشت های ممکنش سپری میشود.
تو بگو یک دلخوشی، یک خبر خوش، یک گشایش.
هیچی!
کنار گرفتاری ها درد هم دارم.
هفته ی پیش همه اش با درد گذشت.
دندانم دارد بیداد میکند.
رفتم دکتر.
گفته از اونجا که خودت خیلی خوشگلی دندونات هم ریشه های خوشگلی داره! (اون تیکه اولشو خودم اضافه کردم به خودم انرژی مثبت بدم). ریشه هایش پوسیده و به استخوان هم چسبیده. فعلا قرص بخور التهابش کم شود تا آخر هفته جراحی کنم. بی حس هم نمیشود خودت رو آماده کن که یه جراحی با درد خواهیم داشت!
دکتر دایی ام هستش. بهش اعتماد دارم. اگه نداشتم تا حالا پس افتاده بودم.
اینها به کنار.
هر روز صبح که از خواب بلند میشوم، میگویم امروز یک روز خوب است! امروز همه چی درست میشه! امروز روز تو هستش!
شب با چشم گریون و خسته برمیگردم خونه. هچیزی که درست نمیشه هیچ، خراب تر هم میشه.
این وسط دیگر تحمل آدمها را ندارم.
کسی که خودش را برایم ... میکند دیگر نگاهش نمیکنم و به زور بوی گندش را تحمل نمیکنم. سیفون را میکشم که برای همیشه برود!
استعاره ی تلخی است!
ولی با اینکه خودم نمیخواهم دقیقا همین کار را میکنم.
اعصابم به اندازه ی کافی از مسایل مهم خورد است. نمیتوانم اجازه بدهم یک آدمی که شعورش به اندازه ی نخود هم نمیرسد سر مسایل بی اهمیت خراب ترش کند.
تمام شد روزهای شاد و بی دغدغه.
میدانستم این روزها می آید.
قد رروزهای پیشین را ندانستم.

12 December 2010

...

خدایا
خسته شدم.
هنوز به آن اوج سختی اش نرسیده که گشایش بیافرینی؟
بیشتر از این؟
نمیکشم دیگه.

27 November 2010

ارتباط شعور و تحصیلات

آدم تا وقتی چیزی را با تمام وجودش حس نکند برایش ملموس نیست.
من قبل از آمدن به دانشگاه فکر میکردم تحصیل کرده بودن خیلی صفت مهمی است!
مثلا تحصیل کرده ها سطح رفتار اجتماعی بالاتری دارند و امثال اینها.
اما همان سال اولی که پا به دانشگاه گذاشتم، وقتی در دستشویی دانشکده را باز کردم و برج مارپیچی که حاصل از هنرنمایی نفر پیشین بود (هنوز هم در عجبم چگونه ماتحت مبارک را تنظیم کرده بود که توانسته بود آن پشت با این مهارت بخواند) را دیدم، همه ی این افکار زیبا در ذهنم دود و شد و رفت هوا.
آنروز بود که فهمیدم شعور یک چیز ذاتی است و هرچقدر هم به تو یاد بدهند، باز هم در خفا همان گندی میشوی که بودی.

21 November 2010

پارادوکس

من دوست دارم روزی روزگاری برم تو گوگل کار کنم.
بعد ایده بزنم و ایده هام جهانی بشه و کلی آدم باهاش حال کنن و ازش استفاده کنن.
کلی آدم بجز همه دوستها و آشناهایی که تو ایرانن!

25 October 2010

کار فرهنگی در مکانی علمی



23 October 2010

اشک

من حکمت خدا را نمیفهمم.
که چرا یک زن وقتی بهش فشار می آید و ناراحت میشود گریه میکند ولی مرد داد میزند.
یک زن داد بکشد و پرت کند و بشکند آرام که نمیشود هیچ، حالش بدتر هم میشود.
زن اشک میریزد در پاسخ به نامهربانی های بیرونی.
آب زلالی چشمانش پاسخ سختی ها و مشکلاتی است که به او روا شده است.
تنها سلاحش در برابر پلیدی و سختی، پاکی و زلالی است.
مرد اما میخروشد.
داد میزند و فریاد به راه می اندازد.
خیلی بزرگوار باشد سکوت میکند و در خودش میریزد.
انگار میخواهد سختی ها و مشکلات را بهراساند تا دیگر سراغش نیایند.

حکمت خلق زن انگاری که آفرینش پاکی است.
اگر در این دنیا تنها مردها بودند، قانون بقای سختی ها و پلیدی ها حاکم بود.
هیچ سختی از بین نمیرفت، بلکه مقابله به مثل میشد یا در برابرش سکوت میشد.

21 October 2010

امتحان

به نظر من امتحان خدا یه سناریوی دو جانبه است.
یه طرفش کسی یه که در جایگاه مظلوم قرار میگیره یا یه زجری میکشه یا دلش میکشه یا نیازمند میشه و یا ...
یه طرف دیگش کسی هست که قدرت و موقعیتش رو داره ظلم کنه و زجر بده و دل بشکنه و یا اون نیاز نیازمند رو برطرف کنه.
همینجوری که نیگا کنی میگی موقعیت اول خیلی سخت تره! آره خوب. شاید تحملش سخت تر باشه. ولی سربلند اومدن از توش ساده تره به نظر من. اکثریت اونایی هم که لغزیدن و از چه بالاهایی پایین افتادن از دسته دومن.
وقتی تو موقعیت اول قرار میگیری دیگه هیچ پشت و پناهی نداری جز خودش. التماس میکنی، توسل میکنی، به دست و پاش میفتی و همه جوره میشی بنده خوبش. اونم خداست دیگه. تنهات نمیذاره و شک نداشته باش که بعد از هر سختی برات یه گشایشی گذاشته کنار.
اما وقتی تو موقعیت دوم هستی دیگه قدرت داری! یعنی بجز خدا تو خیال خودت یه چیز دیگه هم هست. اون موقع خیلی راحت چشمت رو به بنده های خدا میبندی. خیلی راحت میگی به من چه. خیلی راحت میگی من زیادی هم کردم! فراموش میکنی بالا و پایین دنیا رو.
تو موقعیت دوم بودن واسه بعضیا خیلی سخته.
احترام گذاشتن، محبت کردن، عزت کردن، دوست داشتن، همه اینا چیزایی هستش که با گذر زندگی میفهمم انجام دادنش واسه بعضیا خیلی سخته! چه بسا غیر ممکن.
خدا خودش کمک کنه جزو اون دسته نباشیم.

14 October 2010

:(

خدایا
این پایین مایین ها رو هم یه نیگایی بنداز
یکی داره اینجا دست و پا میزنه
خیلی بدی که ولم کردی و دیگه دوستم نداری
خسته شدم خوب
مگه نگفتی هر کسی امتحانش قد تحملشه؟

12 October 2010

ذایقه ی برتر- ۴

ماکارونی کاکایویی!
خداییش چرا یکی فکر کرده چنین محصولی باید خوشمزه باشه؟؟

10 October 2010

در درجات قرب آمده است که

رسد آدمی به جایی،
که جز از زنش نترسد!
----------------------------------------
نتیجه نوشت: مسلما تنها کسانی که آدم باشند به چنین درجه قربی دست پیدا میکنند.
نتیجه نتیجه نوشت: هرکی از زنش نترسه آدم نیست.

06 October 2010

کارت عروسی

تقدیر بر این بود که آغاز عشق
قرین نام یکی از ما باشد،
و قاف
آنجا که دو قلب در ابتدای آن به اشتراک میرسند،
حرف آخر عشق.
در این میان
شمیم نام دیگری
حلقه ی گمشده ی این عشق ناتمام شد.
پس بر آن شدیم تا در سالروز ولادت جوان اعجازگر کربلا، میزبان شما برای رقم زدن اعجاز دیگری باشیم.
اعجاز از دو فرد رها شدن، و به یک زوج رسیدن.
دوست داشتیم صمیمانه ترین پیام تبریکمان را به نشانی مولایمان صاحب زمان میفرستادیم. پس این دعوتنامه را به دست شما رساندیم که بی گمان دلهای منتظرانش روشن ترین نشانی اویند.