15 July 2010

دلداده دار

معشوق بودن کاریست بس دشوار.
که عاشق دلداده است و معشوق دلدار.
آنکس که دل داد، دیگر دغدغه ای برای آن ندارد.
و آنکس که دل را نگهدار شد،
هر لحظه نگران از دست دادن یا پس گرفته شدن آن است.

کرانه های کره زمین


از نظر آماری گرم ترین نقطه روی کره زمین، جایی اطراف نقطه استوا است. بازهم از همین دیدگاه عمیق ترین نقطه زمین جایی وسط اقیانوس آرام است...
اما از نظر من این دو نقطه، در یک جا -که همانا قلب نویسنده ی دیگر این وبلاگ است- تلاقی پیدا کرده اند

08 July 2010

آدم ها-۱۰

اینایی که هی از این گزارشگرهای فوتبال سوتی میگیرن.
نه خدایی خودت یه ریز ۹۰ دیقه حرف بزنی نتیجه اش چی میشه؟

آدم ها-۹

اونایی که به جای نزدیک "یک" کیلو، میگن "دو" پوند وزن کم کردیم D:

06 July 2010

سرآغاز

اگه دقت کرده باشین، نزدیک 6 ماهی هست که اسم من هم به عنوان نویسنده گوشه وبلاگ اومده و مثلا قرار بود من هم اینجا یه مشارکتی داشته باشیم، ولی بعد از وصال (این وصال جناس تام داره ها)، هم غم و قصه ها از دلم پرید، هم حس نوشتن از سرم. ولی دیگه به ریحان خانوم قول داده بودم واسه سالگرد وصال همون طور که از خونه ی پدری به خونه مشترکمون اثاث کشی می کنیم، من هم جور و پلاسم رو از وبلاگ قبلی جمع کنم و بیام اینجا لنگر بندازم... ولی خب گاهی شرایطی پیش میاد که لازم میشه روی تصمیمات قبلی تجدید نظر کنیم، خب من هم نظرم عوض شد و این که می خونید شد اولین پست من:


خواستم که در اولین پستم از ریحانه بنویسم،

خواستم بنویسم ریحانه تک­ ستاره­ ی درخشان آسمان من است،

خواستم بنویسم که ریحانه نه یک ریحان، که بوستان زندگی من است،

خواستم بنویسم که ریحانه ساحل آرامش بخش دل طوفان زده ­ی من است،

خواستم بنویسم که ریحانه آغاز همه­ ی شادی ها و پایان همه غم ­های من است،

باز ديدم که ریحانه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه ریحانه نيست.

نه، اشتباه نکن، نمی خواهم بگویم که ریحانه، ریحانه است...

که دیگر نه او ریحانه است و نه من علیرضا...که من اویم و او من، پس اینگونه نوشتم: «ریحانه تمام وجود من است»


تقدیمی نوشت: دوووووووووووست دارم یه عالمه، هرچی بگم بازم کَمه !
پ.ن. البته همه ی اینها که نوشتم توی تگ ReAl این پست خلاصه می شد!

29 June 2010

کوته نوشت

مهم نیست برزیل به اسپانیولی Brasil نوشته میشه و به انگلیسی Brazil.
جالب اینه که مخففش میشه Bra.
نمیدونم چرا تا حالا بهش دقت نکرده بودم D:

27 June 2010

خود

اون وقتایی که از یکی بدجوری ناراحت شدی،
میتونی بهش فحش بدی،
کتکش بزنی،
پشت سرش حرف بزنی،
نفرینش کنی،
منتظر یه فرصت باشی حالشو بگیری،
یا یه عالمه کار دیگه.
ولی خدا نیاره وقتایی که از خودت شاکی بشی.
دنیا اون موقع ها تمومه.
لامصب فکر خودخلاصی! یه لحظه هم راحتت نمیذاره.
یکی مثل من نباشه دنیا به خدا قشنگ تره.

23 June 2010

جبر

زندگی نمی ایستد.
رفتن، در وجودش نهادینه است.
هر چقدر هم که محکم بگیری اش، باز هم میرود.
فقط ممکن است برای خلاصی از دستت زخمی ات.
پس برای آسودگی،
زندگی را ساده بگیر.
بگذار بگذرد.

21 June 2010

تز

من و نونگول در یک حرکت انتحاری دیشب تصمیم گرفتیم بهمن دفاع کنیم و یه ترم دیگه هم بمونیم ور دل دکترمون D:

she's a fairytale

بعد از رسیدن به یه سی.دی قدیمی،
با آهنگهای کریس.دی.برگ و یه سری دسته گل،
بهش گفت: آدم بعضی وقتها اون چیزی رو که باید بفهمه همون موقع نمیفهمه.
تو جوابش میگه: در گذرگاه زمان،
خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد.
عشقها میمیرند.
رنگها رنگ دگر میگیرند.
و فقط خاطره هاست،
که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده به جا میمانند...

20 June 2010

مهریه

دادیم عقدنامه رو واسه ترجمه.
۱۴ تا سکه رو نوشته ۱۴۰ تا. تازه کنارش به حروف هم نوشته ها.
ولی احتمالا فکر کرده خیالاتی شده و توهم زده. فکر کنم باورش نشده کسی الان با اینقدر مهریه حاضر باشه عقد کنه D:

13 June 2010

امید~

برای لحظه ای،
خواستم با خدا معامله کنم.
بهش گفتم اگه گناه هایی که تا الان مرتکب شدم رو ببخشی،
منم بقیه زندگیم رو میبخشم.
حاضر شدم بمیرم.
تنها ترسم از گناه هایی بود که کرده بودم،
و نه هیچ چیز دیگه.
اون لحظه حس کردم،
نبودنم تو دنیا،
برای اونایی که دوسشون دارم،
خیلی بهتر از بودنمه.
خدا شنیدی؟
معامله میکنی؟

05 June 2010

قول

روانشناسی نمیدانم،
ولی تجربه بهم ثابت کرده،
وقتی از یه چیزی میترسی که اتفاق بیفته،
قولش رو میدی،
یه جوری خودت رو با این قول متعهد میکنی که نذاری اتفاق بیفته،
اما میفته...
وقتی افتاد میشکنه،
بعضی وقتا دو تیکه میشه و شاید بتونی به هم بچسبونیش،
ولی بعضی وقتا میشه هزار تیکه.
شاید هیچ وقت نشه به هم چسبوندشون.

اهداف

از بالا که به زندگی ام نگاه میکنم،
زنجیره ای شده است از اهداف کوتاه مدت.
اینکه پیش رو عروسی رو دارم،
بعدش باید دفاع باشه،
بعدش اپلای،
بعدش مهاجرت،
بعدش تموم کردن درس،
بعدش بچه،
بعدش کار،
بعدش اینکه بچه بره کدوم مدرسه،
بعدش که بزرگتر شد به فکر ازدواجش باشی،
و یه سری اهدافی که با اینا پارالل میشه.
میترسم از روزی که دیگه هیچ کاری واسه انجام دادن تو این دنیا نداشته باشم،
و این زنجیره هه به آخرش برسه.
پوچی که میگن اونجاها باید باشه احتمالا.

02 June 2010

روز مادر

مامان خوبم
روزت مبارک
کلی دوست دارما.
ولی خوب چیکار کنم که هیچ جوره نمیتونم محبت هاتو جبران کنم؟
هی یه عالمه دوست دارم بچه خوفی باشم واستون، ولی مگه گولای این شیطون میذاره؟
نوشتم چون برام مهمی.
بازم بیشتر دوست دارم.
----------------------------------------------------
مربوط نوشت: کلا روز همه دوست دخترای عزیزم که اینجا رو میخونن مبارک.

شعر نوشت: بچه ها همه با هم و با صدای بلند بخونید:
مامان مهربونم،
برات آواز میخونم،
شعرای رنگی رنگی،
بلکه باهاش بخندی،
خنده ی تو یه دنیاست،
دنیایی بی کم و کاست،
هر جا باشی نوشته،
زیر پاهات بهشته،
مامان نازنینم،
قدر تو رو میدونم

مربوط به شعر نوشت: ریحانه، ۴ ساله از تهران D:

24 May 2010

سوم خرداد

ممد بود، من نبودم.
ممد نبود، من نبودم.
ممد نبود، من بودم.

---------------------------------------
تولد نوشت۱: خوب من از آن دسته آدمهایی هستم که ترجیح میدم به جای اینکه روز تولدم ناراحت باشم یک سال پیر شدم خوشحال باشم که امروز روز منه D:

تولد نوشت۲: کلا احساس مگویی است وقتی روز تولدت از خواب پا میشی میبینی اااااااااااااااااااه، چقدر پیامک! یعنی کیا میتونن باشن؟ و بعدش که باز میکنی میبینی همراه اول و بانک اقتصاد نوین و بانک پارسیان و ... هستن!

تولد نوشت۳: ممنون از همه کسایی که پیش از این پست تبریک گفتند و بعدش قراره تبریک بگن D:

16 May 2010

اعجاز

خداوند همه ی مردان را بالقوه پیامبر آفریده است.
ولی خیلی هایشان ابزار اعجازشان را کشف نمیکنند و پیامبری خودشان را بالفعل نمیکنند.
و جالب اینکه کاتالیزور اغلب این معجزات را زنان هستند.

-----------------------------------
مربوط نوشت: مرسی عزیزم که حضرت یعقوبم شدی.
مرسی که تمرین کردی چطوری گردن گودزیلای نگهبان غار تنهاییت رو بگیری و تبدیل به عصاش کنی.
مرسی که دستت برای تن من شفاست.
فقط نبینم پس فردا گردن بچه مون رو بذاری لب باغچه گوش تا گوش ببری ها D:

درد

آدمی همیشه وقتی درد جسمی دارد،
ته دلش مادرش را میخواهد.
و نمیدانم اعجازش در چه است که وقتی گریه میکنی و مادرت را صدا میکنی دردت آرامتر میشود.
شاید هم قدرت تحملت بیشتر میشود.
بعد از مادر کسی است که دوستش داری و دوستت دارد.
که اگر دستت را در دستش بگیرد،
سرت را روی سینه اش بگذارد،
یا صدای نفسش را در گوشت بشنوی آرام میشوی.
وای به لحظاتی که تنها درد میکشی.
وای.

15 May 2010

شهر من، تهران

شما را نمیدانم.
اما من،
هر بار که از تهران خارج شده ام،
چه به قصد داخل و چه به قصد خارج،
احساس غریبی کرده ام.
آشکارا در و دیوار شهر مقصد برایم ناآشنا بوده اند.
وقتی که بازگشته ام،
این احساس ناب را داشته ام،
که اینجا با همه شلوغی و آلودگی و ترافیک و امثال اینها،
شهر من است.
حس مالکیت داشته ام نسبت به آن.
حس مالکیت همراه با آرامش.
با دیدن نامش، به تهران خوش آمدیدش،
نفسی عمیق از سر خیال کشیده ام،
و لبخندی بر لبانم نشسته است.
--------------------------------------------------------------------

مربوط نوشت: از قم رسیدیم تهران، یه لکچر تو مایه های اونایی که بالا گرفتم واسه علیرضا رفتم. اون دستیش که رو دنده بود رو گذاشته رو پام و یه اوهوم گفته به نشان همدردی. برای حسن ختام گفتم خیلی حس خوبی بهم دست داده. حس ولکام هوم!
سکوت میکنه و بعد از یه مکث کوتاه میگه گفتی حس چی؟ میگم ولکام هوم! میگه شنیدم میگی حس ول کن پامو. بعد با خودم میگم خوب رک بهم میگفت دستتو از رو پام بر دار دیگه D:

11 May 2010

سرد

گاهی اوقات آدم بی انگیزه میشود.
دستش به هیچ کار عادی هم نمیرود.
تو بخوان حتی حوصله ای ندارد که بخواهد سر برود.
یا بهانه ای که بغض گیر کرده در گلویش را بترکاند و خلاصش کند.
تو انگار کن هیچ چیز شیرین نیست.
حتی کلماتی که در زندگی عادی با آنها به اوج میرسی.
بد دردی است.
خداوند نصیب دشمنان هم نکند.