12 June 2015

سکند ایمپرشن

نه کم کم داره از گوگل خوشم میاد. 
تو برخورد اول اینقدر بزرگه و اینقدر شلوغه آدم واقعا میخوره تو ذوقش. ولی کم کم که آشنا میشی و بیشتر میشنوی و داخلش هستی میبینی یه چیزی بوده که گوگل شده گوگل!
آدم میخواد گارسون هم بشه بیاد تو گوگل بشه! تو کافه هاشون هم هفتگی برنامه دارن و همدیگه رو تشویق میکنن و فضای خوبی به وجود میارن.

11 June 2015

به قول یکی از دوستان مجازی، کالیفرنیای خر

خوب باعث شرمندگی یه، ولی منم یه زمانی عشق کالیفرنیا بودم.
البته این عشق من بیشتر به خاطر وجود مکان هایی مثل استنفورد و برکلی و یو.سی.ال.ای و کلتچ و سیلیکن ولی و اینجور چیزا بوده هااا، نه اینکه زبونم لال اینقدر خز و خیل باشم به خاطر جنبه های غیرفرهنگی اینجا رو دوست داشته باشم.
خلاصه اینکه درسته جا و مکان زندگی خیلی سلیقه ای یه، ولی خداییش این کالیفرنیا اینقدر که تبلیغش رو میکنن مال نیست! یعنی من یه تار موی گندیده ی ویرجینیای شمالی رو با این کالیفرنیا عوض نمیکنم. درسته تابستونا هوا شرجی و تخیلی میشد، ولی بهار و پاییز اونجا و کلاسی که داشت رو تا حالا جای دیگه ندیدم.

عکسای اینستاگرامی دیدم گشنه ام شده. حسودیمم شده تازه.

دلم لک زده برای غذای گرم خونگی، که ویکند بعد از زدن یه صبحونه ی مفصل بری پای گاز و برای نهار با ماست خیار یا سالاد شیرازی و ترشی سیر بزنی به بدن. بعدشم مثل سنگ بیفتی بخوابی و بعدترش هم یه چایی دمی بزنی به بدن.

ملولم از غذاهای آماده و چیزای سرسری و سالاد و این قبیل چیزا.

10 June 2015

درست بنویسیم،‌ یا شاید برای شما هم پیش بیاید

به خاطر گذروندن بیشتر دوران کودکی (سالهای اولیه ای که خوندن رو یاد گرفته بودم و عطش فراوونی به خوندن هر چیزی که دستم می رسید داشتم) توی خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ که آرشیوی غنی از انواع و اقسام کتابهای دینی و تاریخی و مجله ی گل آقا داشتن، املا و نگارشم همیشه خوب بود; در حد تیم ملی. کمتر پیش میومد کلمه ای برام ناآشنا باشه، اگر هم بود راحت میتونستم املاش رو درست بنویسم (الانم رو نگاه نکنید سیستم آموزشی یه درپیتمون استعدادهامو به فنا داده. همچین دختر بااستعدادی بودم، بعله!). دیشب ولی وقتی دیدم تقریبا به حد یک عمر کلمه ی معتنابه، همون معتنی به، رو به غلط متنابه مینوشتم خیلی برام سخت بود. اصلا باورم نمیشد! صحبت یه عمره، یه عمر.

هیچی دیگه پست تموم شد. انتظار داشتین چی بشه آخرش؟

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

گوگل گوگل که میگفتن اینجاست هاااا. 
آدم قبل از اینکه بیاد از نزدیک خیلی چیزها رو ببینه فکر میکنه دیگه ته دنیای تک اینجاست و همه خیلی گیک و خفنن. ولی تهش رو ببینی ۱۰٪ کل کسایی که اینجان کارها رو انجام میدن و از نظر سرمایه ی انسانی و سرمایه ی مالی حدود ۹۰٪ سرریز دارن!
هر چی بیشتر میگذره آدم مصمم تر میشه برای استارتاپ زدن.
بریم ببینیم اینتل چجوریه D:

09 June 2015

اینستا خره، گاو منه

اینستاگرام عزیز،
آخه این چه بلایی بود سر لی آوت وبت آوردی؟ همه ی عشق من اون کلاژی بود که از عکسا تو هدر درست میشد خوووووو. 
خیلی بی ادبی! خیلی

08 June 2015

Take the middle, avoid extremes

With all respects to vegan, the almond milk sucks!

31 May 2015

هوو

درسته که از عفت و ادب به دوره، ولی عن به روی سازنده ی Xbox. متنفرم ازش در حد تیم ملی!

25 May 2015

بسیار سفر باید

پفیوز تر و دزد تز و عوضی تر از ایتالیایی جماعت به عمرم ندیدم!

10 May 2015

ﻫﻲ ﺁﺩﻡ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﻭا ﻧﻜﻨﻪ!

ﭘﻔﻴﻮﺯ و ﻋﻮﺿﻲ ﺑﺮاﻱ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺑﻌﻀﻲ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻓﻘﻄ ﻳﻪ ﻭاﮊﻩ اﺳﺖ!
ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺑﺸﻪ اﺯﻳﻦ ﺭﻭﺯا, ﻛﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ.

06 May 2015

آه. من و این همه خوشبختی محاله!

خدایا یعنی باورم بشه که امروز آخرین روز کلاس درس بود برام؟
یعنی تموم شد ۲۴ سال سر کلاس رفتن و مشق نوشتن و امتحان دادن؟
البته که امتحان و اینجور مسخره بازیها تمومی نداره! 
ولی کلاس رفتن واسه من یکی خیلی زور داشت.

04 May 2015

آقا دیگه ته تحمل من اینه. نمیتونم دیگه. نمیتونم.

گاهی اوقات فکر میکنم بر خلاف ظاهر که همه، حتی خودم، فکر میکنند آدم قوی ای هستم، از هر موجود زنده ی دیگه ضعیف ترم.
درد منو از پا در میاره و همه ی امید به زندگی رو ازم میگیره.
ترس از آینده و اتفاقاتی که ممکنه بیفته خوره ی وحشتناکی به جونم انداخته.
اصلا تحمل این همه فشار که ددلاین حدود ۱۱ روز دیگه است و پروژه ی آخر ترم هست و پرزنتیشن برای کنفرانس هست رو ندارم.
دستام یخ میکنه و حالت تهوع و سردرد مداومی که سایدافکت قرصامه رو بدتر میکنه.
منو چه به اینجا؟
منو چه به آکادمی یا حتی کار؟
چرا جراتش رو ندارم بزنم زیر همه چی و برم دنبال آرزوهام؟
دلم میخواد حتی اگر وقت باقیمونده برای زندگیم کمه بتونم برم دنبال آرزوهام.
کار چریتی انجام بدم.
خودم رو وقف مردم کنم نه کار و ریسرچ بیهوده که به درد هیشکی نمیخوره. 
خسته ام.
بریدم.
نمیتونم.

03 May 2015

روز مرد مبارک

یه تار موی گندیده ات، برای من با ارزش تر از کل وجود مردایی هست که به ظاهر زرنگن و هیچوقت هیچ کس نمیتونه حقشون رو بخوره، ولی کلی حق الناس به گردنشونه.
روزت مبارک مرد زندگی من، همسر عزیزم.

دستت رو سر به اصطلاح پدرهایی که هیچوقت نتونستن مثل کوه پشت سر بچه هاشون بایستن و درست زندگی کردن رو بهشون یاد بدن. همه ی دنیا فدای تار موهای سپیدت که زیر بار غم مریضای بعضا قدر نشناست به سپیدی گذاشت.
روزت مبارک، پدر عزیز و مهربونم.

26 April 2015

مهمان

چیزکیک موز در یخچال در حال بستن و آماده شدن برای رفتن در شکمهای همایونیمان،
پرزنتیشن که قرار بود امروز اسلایدهایش را آماده کنم و تا ۵شنبه تمرین کنم که بجز صفحه ی اول چیز دیگری ازش ساخته نشده،
و پیپر لعنتی که برای نوشتنش هیچ حوصله ای ندارم!
روزهای آخر ترم و دغدغه ی پایان ترم و پروژه های تحویلی، و دغدغه ی ۳-۴ ماه آینده.
با همه ی اینها، باز هم ذهنم درگیر مهمان ناخوانده ی درونم است.
دوست دارم که دوران دوستیمان کوتاه باشد.
دوست دارم که مدتی مسالمت آمیز مهمانم باشد و بعد با سلام و صلوات بند و بساطش رو بردارد برود، شخصیتش را حفظ کند و بدون خون و خونریزی و چاقوکشی برود پی کارش.
کاش مهمان بماند و صاحبخانه نشود و جای اون باشد و جای من نه.

21 April 2015

لایه های زیرین

آدمها چشماشون هستن.
حتی آدمها نوشته هاشون هستن.
اما آدمها عکسای توی اینستاگرامشون نیستن.
درد رو نمیشه تو عکس نشون داد. غم رو نمیشه تو عکس نشون داد. ترس رو نمیشه تو عکس نشون داد. خیلی وقتها حتی باید خوشحالی و شادی و خوشبختی رو تو عکسهای اینستاگرام فیک کرد که مامانت وقتی میبینتشون خیالش راحت باشه که همه چی خوبه و هیچ مشکلی نیست.
نه که بخوام شکایت کنم، نه که بخوام ناشکری کنم، نه که بگم خوشحالی و خوشبختی الکیه. ولی جاج نکنیم آدما رو از رو ظاهرشون، از روی ظاهری که میسازن.

17 April 2015

Quote of the day, from someone I don't know

A kind person is not always nice, and that’s an important distinction. She will tell you the truth, even if it hurts, about what she does or does not like because she knows it’s better for both of you in the long run.

حالا عنوان دکتر و مهندس هیچی، ولی خدایی دیگه h-index و سایتیشن پیپرهاتون رو قرار نیست روی سنگ قبرتون بنویسن!

در راستای اینکه حوصله نداشتم کاری بکنم، رفتم گوگل اسکالر دو تا faculty candidate ای که قراره هفته ی آینده تاک داشته باشن رو نگاه کردم. بعد از اون هم یه سرکی به گوگل اسکار یه عده ی دیگه زدم.

نتیجه گیری اینکه به h-index و تعداد citation ملت توی گوگل اسکالر هیچ اعتمادی نکنید! دیده شده که مثلا کسی ۲۰ تا سایتیشن داشته و ۱۵ تاش خودش بوده، حالا با ربط یا بیربط! یا لیست سایتیشنهای طرف رو میبینی نصفشون به زبان چینی هستش. یا بدتر از اون اینکه چند تا پیپری که سایتیشن خفن خوردن مال خود طرف نیست و به خاطر همنام بودن اونجا لیست شده و اون هم خواسته یا ناخواسته پاکش نکرده.

h-index تون پایین باشه بهتر از اینه که یکی بره تهش رو در بیاره که بیشترش فیکه و آبروتون بره خوب!

همینا دیگه.
این بود حاصل کشفیات امروز :))

با من صنما، دل یک دله کن

این همه کار،
و منه بی حوصله!
یعنی نه که بی حوصله،
حوصله ی نوشتن پیپر و کد زدن ندارم.
دلم میخواد برم کیک بپزم،
یا نقاشی بکشم،
یا از هنر خدا و شکوفه های رنگی رنگی یه شهر عکس بندازم.

07 April 2015

راضیم ازش

و من هر روز و هر ماه به این نتیجه میرسم که یکی از بزرگترین تصمیمات مهم زندگیم عوض کردن استاد راهنمام بوده.
یعنی استادت استانداردهاش بالا باشه که کار هپلی و کر و کثیف سابمیت نکنه، اونطرف میز ننشسته باشه و همه اش دستور بده و خودش هیچ کاری نکنه، شعور فراوون داشته باشه، خوش اخلاق باشه، هات هم باشه، دیگه آدم چی میخواد؟ :))

06 April 2015

بدون عنوان

مادر یکی از دوستان دبیرستانم به رحمت خدا رفت.
خدا بهش صبر بده.
من که از وقتی شنیدم مدام گریه ام میگیره و لرز تمام وجودم رو گرفته.
جای رفتگان که خوبه. خصوصا مادر مهربونش که یه لحظه چهره اش از ذهنم محو نمیشه. ولی برای بازماندگان سخته. خیلی سخت.
فاتحه ای مهمان عزیز تازه سفر کرده مون کنیم.