09 June 2012

من میتونم، من باید بتونم

یه کار فوق العاده سختی هست که باید تا جمعه انجام بدم.
طاقت فرساست و اعصاب میخواد.
دعا کنید بتونم از پسش بر بیام.

08 June 2012

روح خانه

وقتی‌ بعد از چند روزی که برگشتم خونه کلید رو انداختم و اومدم تو، خیلی‌ ذوق کردم از دیدن خونه ای‌ که در نبودم به همون تمیزی مونده که وقتی‌ بودم. حتی باید اعتراف کنم تمیزتر، چون قبل رفتنم خیلی فرصت آب و جارو نشد ولی علیرضا زحمتشو کشیده بود.
اما انگاری خونه یه چیزی کم داشت، یه چیزی که نبودنش رو حس میکردم. بلند شدم و رفتم سرک بکشم.
شاخه گلی رو که برام خریده بود و حالا خشک شده بود رو انداختم دور و گلدونشو شستم.
آب بمبوهام داشت تموم میشد. آبشون رو عوض کردم و برگاشون رو تو حموم شستم.
کاکتوسام هم خاکشون خشک شده بود و بهشون یه کم آب دادم.
رنگین کمان مثه قحطی زده ها حمله کرد به غذاهایی که براش ریختم.

بعدش میوه ها رو درآوردم و شستم و چیدم تو ظرف میوه و گذاشتم رو میز.
با اسپری خوشبو کننده بوی گلهای بهاری رو همه جای خونه پخش کردم.
حالا خونه خونه شده بود.
یاد خونه ی پدربزرگم افتادم که بعد از رفتن مادرجونم با اینکه همیشه ظاهرش تمیز بود ولی رنگش کدر بود.
روح نداشت.
خونه ی بدون زن، اسمش خونه نیست :)

 

07 June 2012

تصادف، بیمارستان، کما، فوت، پزشکی قانونی، غسالخانه، آرامگاه ابدی

دایی مادرم فوت کرد.
خوب خبر ناراحت کننده ای بود برای فامیل وقتی یک برادر هنوز سال اون یکی برادرش نشده به رحمت خدا میره.
ولی نکته اش اینجا بود که کیس دایی جان یک کیس قتل بود! البته نه به آن پیچیدگی که با شنیدن اسم قتل به ذهنتان خطور کرد.
ماجرا اینطوری بود که بنده خدا زبون روزه داشته میرفته واسه کسایی که روزه بودن و تو هیئت مشغول اعمال ام داوود بودن نون بخره. از خط عابری که خط ویژه رو کراس میکرده داشته رد میشده که یه موتوری با سرعت بالا که داشته خط ویژه رو! ورود ممنوع! میومده زده بهش و پرت شده و خدا بیامرز مغزش ترکیده.
اون بنده خدا که زبون روزه به قصد خیر اومده بوده بیرون و نیمه رجب فوت شد و ایشالا که الان روحش در آرامشه.
بیشتر اینا رو گفتم تا به ضارب برسم!
یه سرباز ۲۰ ساله که گواهینامه هم نداشته و تو ماه حرام زده یه بنده خدایی رو کشته.
هیچ جوره درک نمیکنم چرا وقتی گواهینامه نداشته موتور سوار شده و چرا وقتی بدون گواهینامه سوار موتور شده تو خط ویژه رفته و چرا وقتی بدون گواهینامه سوار موتور شده تو جای غیر مجاز داشته خلاف میرفته و چرا با این همه گه زیادی که خورده حواسش به جلوش نبوده تا رو خط عابر کسی رو پرت نکنه و به کشتن بده.
جدن چرا؟
چی به سرمون اومده ملت اینقدر هار شدن هر خلاف و کثافتی قبحش براشون ریخته شده؟

پی نوشت: فاتحه ای بخوانید خودتون هم ثوابشو میبرید :)

05 June 2012

میترسم آخرشم نفهمم شوهرمم باید کجای دلم بذارم

پیامک دادم علیرضا از صبح حالم خوب نیست تا میام از جام پا شم سرم گیج میره. همش خمارم.
جواب داده عزیزم از این به بعد جنس مرغوب بزن خمار نشی!

31 May 2012

بگو شب بخوابه، من بیدارم

این روزها روزهای خوبی نیست.
هر چه خواستم  ننویسم نشد. اینجا هم ننویسم میمیرم، هرچند کاش میشد انتخاب کرد مرد.
بیداری ام شده است گریه و فشارهای عصبی، تنهایی و انزوا از همه کس، و نقش همه چی آرومه بازی کردن برای همسری که ۸:۳۰ میاد خونه و دیگه ۱۰ خواب هفت پادشاه میبینه.
خودم هم نمیدونم چمه، یعنی میدونم بات ایتز سو هارش تو کانفس بی اینگ ئه لوزر.
شب ها تا صبح بیدارم و خوابم نمیبره.
ماکزیمم ۳ ساعت اونم هر نیم ساعت از خواب میپرم.
تم اصلی خوابام شده گورستان، یا یکی که میاد طرفم تو صورتم اینقدر چنگ میندازه تا بیدار شم.
از شرایط رو هوای فعلیم ناراضی ام ولی هیچ امیدی به آینده ندارم.
از خودم حالم به هم میخوره که چه دلخوشی های الکی داشتم.
تو این مدت به حداقل یه دوست احتیاج داشتم کنارم باشه و با هم تفریح کنیم یه کم روحیم عوض شه ولی هیچ دوسی وجود نداشت.
از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.

از همشون بیزار شدم و دیگه تصمیم گرفتم با هیچ کدومشون رفت و آمد نکنم.
بدتر از حال الانم که نمیشه.
خسته شدم از این همه کشمکش با خود افسرده ام و بهش روحیه دادن.
خسته شدم از زندگی رویایی در خیال و شکست در واقعیت.
بقیه چطوری زندگی میکنن؟
مشکل زندگیم کجاست؟
مشکلش خودمم ولی از حل مهم ترین مساله زندگیم وا موندم.

23 May 2012

These wounds won't seem to heel :)

دیروز بعد از ظهر بود که با یه سبد گل از گل فروشی محبوبم(۱) خیلی زودتر از همیشه اومد خونه. 
گل رو به همراه یه روسری قرمز و کارت تبریک گوسفندی بهم داد و مراسم با یه بوس و بغل اتمام پیدا کرد.
براش هندونه آوردم که خنک بشه و بعدشم گفت خوابم میاد و رفت خوابید.
منم راستش هم خوشحال شده بودم و هم حالم رفته شد. 

از طرفی بهش حق میدادم استراحت کنه و از یه طرف دیگه هم ناراحت شدم که یه روز زودتر اومده خونه و گرفته خوابیده. حس منفی یه "من براش مهم نیستم" افتاده بود به جونم و تیشه به ریشم میزد D:
رفتم تو آشپزخونه و برای شب تولدم شروع کردم به درست کردن مرصع پلو که خیلی دوست دارم. هرچند ترجیحم این بود بر خلاف شب های عادی امشب خاص باشه و شب رو بیرون تو یه جای دنج غذا بخوریم.
تا نزدیکای افطار تو آشپزخونه بودم.
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد و اومد دید ناراحتم.
گفت چیه و چرا ناراحتی و من که تا اون موقع فقط ناراحت بودم اون اژدهای درونم هم از اینکه خودشو میزد به اون راه بیدار شد و شروع به فیش فیش کرد!
اونم که دید میدونه جنگه و جاده و اسب مهیا است گفت بیا تا برویم!
خلاصه هی شبیخون میزد و بعدش پشیمون میشد میومد از دلم در بیاره که منم بیشتر عصبانی میشدم از اینکه هرچی دلش میخواد میگه و دلمو میشکونه بعد با یه بوس و بغل میخواد با تف تیکه هاشو بهم بچسبونه.
کلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی  یه جایی یه چیزی گفت که بدجوری دوگانه سوز
(۲) شدم و دیگه دریچه ی سدو باز کردم تا سیل اشکام همه چی رو ببره.
تمام سلولهای بدنم ازش متنفر شده بود و با خودم گفتم عمرن نمی بخشمش.
بعد از خوردن شام اون و افطاری یه من رفت تو اتاق کتاب خوند و منم پشت کامپیوتر هی به خودم انرژی مثبت میدادم که ماتحت لقش! به درک! و اینکه من خودم باید سعی کنم امشب برام شب خوبی باشه.
بعد از نیم ساعت خوندن کتاب اومد دوباره منت کشی!
منم باز بهش رو ندادم ولی پیشنهادش برا بیرون رفتن رو لبیک گفتم.
خلاصه رفتیم پاتوقمون که یه آبمیوه فروشی یه تقاطع سرو و پاکنژاد.
تو را
ه یه کلمه هم با هم صحبت نکردیم.
اما با خودم میگفتم آخرش که چی؟
امشب که گند بخوره بهش واسه اون هیچ فرقی نمیکنه و شب بخوابه فرداش یادش رفته چه اتفاقاتی دیشب افتاده و فقط خاطره ی بدش برا تو میمونه.
این شد که وقتی ماشینو پارک کرد روشو بهم برگردوند منم بهش لبخند زدم.
اونم نیشش تا بناگوش باز شد!
پیاده شدیم و اومد دستمو بگیره گفتم دوستت ندارم و ازت خوشم نمیاد. اونم ماشالله زبون داره این هوا! برگشته با نیش باز میگه ازم بدت میاد چرا باهام اومدی بیرون. منم گفتم دلم خوراکی میخواست (تو آستینم یه جواب کلفت و دندان شکن داشتم ولی خوب واقعا حال ادامه ی نمک خورون زندگی رو نداشتم.!
برگشتیم خونه و میراث آلبرتا
(۳) دیدیم و بعدشم خوابیدیم.
قبل از خواب هم مبایلشو برداشته ساعتو دیده که ۱۱:۵۸ ئه. میگه میخوام روز تولدت که شد بهت تبریک بگم. راستش اونقدر سرد بودم از کارایی که کرده بود که اصن برام مهم نبود.
۱۲ که شد یه پیامک برام سند کرد و بعدشم شروع کرد با آهنگ دلخراشی ریتم تولدت مبارکو زد.
هر چی هم تو سرش زدم و قلقلکش دادم و نیشگون گرفتم خاموش نمیشد!
خلاصه خودش خسته شد و خوابید و من موندم با یه حس بی حسی!
اصلن شب رو نتونستم خوب بخوابم و صبح که پا شدم رفته بود.
هوا از بارون شب قبل دل انگیز بود و خدا رو شکر کردم که برای روز تولدم یه همچین هوای خوبی رو در نظر گرفته. لحافو تا خرخره کشیدم بالا و ایمیلمو با مبایل چک کردم و دیدم ایمیلی هم بهم تبریک گفته :)
بعدشم که پا شدم اومدم فیسبوک دیدم یه کارت قشنگ رو والم گذاشته.
احساس بد دیشبم بهش از بین رفت تا حدی.
نه به کارای دیشبش و نه به کارای امروزش.
چرا مردا تا وقتی همسرشون خوب باشه و بخنده شارژن و میگن و میخندن ولی کافیه حالش بد باشه و از دستشون ناراحت باشه تا اونا هم اداهای عجیب غریب در بیارن و بیشتر اعصابشو به هم بریزن؟
یعنی متوجه نیستن اون موقع که کسی از دستشون ناراحته باید از دلش در بیارن و درکش کنن تا آروم شه نه اینکه کاری کنن بالکل ازشون ناامید شه؟
هنوز موندم تو خلفت این مردا که به حق موجوداتی عجیب و مریخی اند!


(۱)- یه گلفروشی کوچیک و جمع و جور که من عاشق سبدای ساده و قشنگشم.
(۲)- وقتی دلت اونقدر میسوزه که سوزشش به اونجات هم میرسه! 
(۳)- چقدر بی محتوا بود! واقعا هیچ هدف خاصی رو دنبال نمیکرد.

14 May 2012

سنسرجری


احساسم به تو چندی است قلمبه شده.
لبانت را بیاور احساسات قلمبه شده را ساکشن کن.

12 May 2012

تقدیم به بهترین مادر دنیا


احساس تو را هیچ کجا قیمت نیست
در حضورت شید را فرصت تابیدن نیست 
مادرم، ای همه هستی من از بر تو
همچو تو زیور و زینت به همه عالم نیست


کادو دادن به پدر و مادرم همیشه سخت ترین کاری بوده که باید انجام می دادم. چون خوشبختانه هیچ وقت خودشون کم و کسری نداشتن و بالطبع گزینه ها برای سورپرایزشون کم بود.
امسال تصمیم گرفتم مثه قدیما واسه مامانم کاردستی درست کنم :)
یه کت قلاب بافی خریدم و روش رو با نگین کار کردم، کار دست خودم.
یه سرویس صدف و مروارید هم درست کردم ولی کامل نشده. یعنی تو ذهنم بود با همون سنگ های تزئینی لباس روش کار کنم که اصن خوب نشد. 
حالا فردا باید برم بازار ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه.
یه کارت هم میگیرم همراه شعری که بالا نوشتم و واسه مامانم گفتم.
روز زن و ولادت حضرت زهرا رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم. 

10 May 2012

You're everything I need and more*


فردا می شود چهارمین سالگرد اولین آشنائی مان.
البته اسمش رو تو گذاشتی اولین آشنایی توی اولین سالگرد :)
اون روز بارونی که اومدی اون کامنتو توی بلاگ مرحوم درد پنهان گذاشتی و کنجکاو بودی کشف کنی یگانه کیه، به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که یه روز بشی مرد زندگیم. 
دوستت دارم، دوست تر از تمام دوست داشتن های آدم های روی زمین.

* نوشت: از شعر آهنگ Halo ی Beyonce

08 May 2012

جای خالی او ...


یکی از دوستان عزیزم به تازگی پدرش رو از دست داده.
برای شادی روح پدرش فاتحه بخونید لطفا.
اگرم دوست داشتید اینجا براش کامنت بذارید یا پست رو ۱+ کنید.
دوست عزیزم ما رو تو غم خودت شریک بدون.

07 May 2012

ذائقه ی برتر-۵

عطاویچ یک ساندویچ نیست، دو ساندویچ است.

06 May 2012

انتخابات


یه کاندیدایی مد نظرم بود که متاسفانه رای نیاورد، وگرنه مطمئنم اوضاع ایران خیلی خیلی تغئیر می کرد بس که این مرد تخم داشت!
نماینده ی ولی فقیه بودن در کل آمریکا کار هرکسی نیست!
بعد من یه سوالی که برام پیش اومده اینه که اوباما هم تو ایران احتمالا نماینده داره؟ 
منظورم اینه یه کار فرهنگی-سیاسی یه رسیپرکال بوده؟

02 May 2012

وقتی علیرضا سرباز بود-۲

دیشب هرجوری بود صبح شد.
دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم.
عین سگ پاچه میگیرم و عین گربه هرکی بیاد طرفم پنجول میندازم و عین خر عر میزنم.
بیچاره مامان و پدر که دارن تحملم میکنن.
دعا کن حالم یه کم خوبتر بشه.
خوب آخه هنوز هیچ خبری ازت ندارم.
سعی میکنم فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم.
تصور کنم الان داری چیکار میکنی.
دارن میدووننتون، یا دارین لباس سایز میکنین، یا داری رو لباسات و وسایلت اسمت رو مینویسی.
به این فکر میکنم که سردته؟ گرمته؟ اونجا وسط کویر الان چطوره اوضاع.
کاش زودتر بتونم صداتو بشنوم :'(



تاریخ نوشت:سوم آبان ۱۳۹۰، وقتی هنوز بعد از رفتنش هیچ خبری ازش نداشتم.

01 May 2012

وقتی علیرضا سرباز بود-۱

همه میگن چشم رو هم بذاری میگذره.
اینا یا عاشق نبودن یا درد دوری نکشیدن.
نمیدونن یه لحظه بی خبری و دوری صد سال که کمشه، اصلا نمیگذره.
حالم خوب نیست اصلا.
خدایا کمک.



تاریخ نوشت:دوم آبان ۱۳۹۰، وقتی علیرضا رفت ترمینال و من اومدم خونه ی پدری

30 April 2012

آن هایی که چس خودشان را برند عطر می کنند


یک دسته از آدم ها هستند که ازشون به شدت بیزارم.
کسایی که وقتی یه کاری رو خوشون انجام میدن یا یه چیزی رو خودشون میخرن یا مسافرت حتی جای زپرتی میرن ساعت ها در موردش صحبت میکنن.


- یه بنده خدایی هست هروقت یه چیزی برای ما میخره اصرار داره بگه خارجیه البته از نوع غیر چینیش! یه بار برای علیرضا یه شلوار خریده بود و هروقت اسم این شلوار میومد میگفت اسپانیایی یه! خلاصه یه مدت شلوار تو کمد آویزون بود و یه روز که علیرضا اومد بپوشه اصلا پاش نرفت. یعنی درست ترش اینه که پاهاش رفت بالا ولی گلاب به روتون جای باسن انگار نداشت و همونجوری صاف میرفت بالا. دیگه کلی زور زدیم و هی از من و علیرضا فشار و از شلوار اسپانیایی انکار! آخرشم بچم خسته شد شلوارو در آورد پرت کرد گفت یعنی اسپانیایی ها باسن ندارن؟ =))
یه بار دیگه هم یه چیزی برای من خریده بود هی میگفت جنسش حریره و ترکه و ... وقتی آوردم خونه دیدم مارک پشت گردنش چینی نوشته و موقع اتو هم با حرارت کم اصلا چروکاش نرفت و با یه پارچه روش و بخار زیاد با کلی دردسر اتوش کردم و معلم شد حریر هم نبوده. این آدم اگه کلی تبصره نمی داد هم من بابت هدیه اش ازش تشکر میکردم و بخاطر احترام چندبار چیزی که داده بود رو می پوشیدم. ولی با این حرکتش احساس میکنم بهم توهین کرده!


- دفعه اولی که میخواستم موهامو رنگ کنم دنبال یه جای خوب میگشتم چون آرایشگاه خودم تو رنگ کردن افتضاحه! خلاصه یه روز جمعه مامانم دستمو گرفت گفت فلانی یه جا موهاشو مش کرده خییییییلی راضی بوده. گفتم مامی خودت دیدی؟ گفت نه ولی طرف گفته هیچوقت موهام به این قشنگی نشده. 
خلاصه منم با اینکه ته دلم راضی نبود ولی گفتم بریم. رفتیم یه خونه تو واحد مسکونی! تو کوچه پس کوچه های نیاوران، از اینا که با معرف و وقت قبلی مشتری میگیره و ته کلاس! رنگی که مامانم انتخاب کردوند رو گفت باید با دکلره بذارم و کلش میشه ۱۶۰ تومن!!! به مامانم گفتم پاشو بریم من از این پولا نمیدم! حالا مامانمم فکر میکنه من پول ندارم و دستمون تنگه اول زندگی :)) هی میگفت بیا مهمون من، که البته آخرشم مهمون مامی شدم D:
خلاصه بعد از کلی بودن مواد رو سرم آخرشم یه رنگ گهی درآورد که نگو. موادشم اونقدر بد بود با هیچ نرم کننده ای ترمیم نشد موهام. 
از اون به بعدم هرچیزی اون دوست مامانم تعریفشو میکنه باور نمیکنم!


- یه عده هستند وقتی جایی مسافرت میرن اونقدررررررر تعریف میکنن از قشنگی جاهایی که رفتن و حالی که بردن که آدم واقعا بعضی وقتا حسرتشو میخوره دیدن یه قطعه از بهشت زمین رو از دست داده. یه بار توفیقی :)) بهمون دست داد باهاشون همسفر شدیم. اولش تو یه روستا بودیم مثه خیلی از روستاهای ایران با یه طبیعت زیبا ولی تکراری! یعنی واقعا چیز خاصی نداشت مثه ماسوله یا کندوان که آدم از دیدنش شگفت زده بشه. بعدشم رفتیم یه جنگل که خوب زیبا بود ولی اونجور که همسفران عزیز ذوق کرده بودن گفتم اینا اگه جنگلهای استوایی یا طبیعت اروپا و آمریکای شمالی رو ببینن دیگه انفکتوس رو میزنن.البته اون جنگل گویا یه چشمه ی معروف هم داشت که ما به علت حضور سالمند و نوزاد و بچه نتونستیم بریم ببینیم. اتفاقات جالب زیر همدر طول سفر افتاد:


    -- جاتون خالی مردا تو سالن خوابیدن و خانوما تو اتاق. البته نیمه های شب فهمیدم گول خوردم و اینا یه سری بولدوزر و تراکتورن خودشونو به لباس زنانه ملبس کردن :)) 
    -- کلی تبلیغ دوغ محلی رو کردن و با اولین قلپش اصن روح طبیعت در من دمیده شد. انگار دهنتو گذاشتی دم مقعد گوسفند و ایشون دوغ برات اسهال میکنه. در این حد محلی و خوشمزه بود.
    -- خونه ای که شب اول توش بودیم پر رتیل بود و من اگه سروصدای تراکتورا! هم میذاشت از ترس نتونستم پلک بزنم.
    -- هوا به شدت گرم بود و مینی بوسی هم که باهاش بودیم کولرش خراب بود و موقع برگشتن هم زنجیر پاره کرد و این بهترین بخش سفر بود که کلی خوش گذشت!


من خدا رو شکر کردم این سفر رو رفتم وگرنه تا مدت هااااااااا قرار بود از خوش گذشتن های اون سفر بشنوم!


به هرحال اگرچه معتقدم افرادی که اینجوری برخورد میکنن، با این تعریف ها سعی در پوشوندن کمبودهاشون دارن و میخوان خودشون رو شاد و موفق نشون بدن در حالی که نیستن و باید درکشون کرد، ولی به هرحال چنین رفتارهایی منزجرم میکنه و احساس میکنم طرف منو هالو گیرآورده.

اندر فواید بخور سرد با طعم اکالیپتوس


خانم های محترم کاشف به عمل اومد اون نوشته ها ربطی به گرد و غبار نداشته و شما هر روز میتونید دستمال به دست بگیرید و اعمال کزتینگ رو انجام بدید :))
نوشته ها مال بخاری بوده که بخاطر روشن بودن شب تا صبح بخور تو اتاق رو آینه نشسته بوده D:
تازه الان ورژن خورده و یه اسمایلی بوس و یه فلش کنار R که به کلمه ی جیگر اشاره میکنه هم بهش اضافه شده

28 April 2012

I heart R


گاهی وقت ها کدبانو نباشید.
بگذارید روی آینه ی میز توالت اتاق خوابتان یک لایه گرد و غبار بنشیند.
کشف "دوستت دارم" کمرنگ روی آینه که عشقتان صبح برایتان به یادگاری گذاشته زیباترین حس دنیا خواهد بود.

26 April 2012

رنگ مورد علاقت چیه؟ سبز ان دماغی


یک جمعی وجود دارد که حداقل یه نفر تو اون جمع هست که انرژی چشماش خیلی زیاده! و هر وقت من می روم و برمی گردم بعدش حتما یه بلایی سرم میاد!
از شکستن ناخن های عزیزم بگیر تا نمک های زندگی خونین D: و گرفتگی چندروزه ی گردن و ...
بدیش هم اینه که اغلب نمی تونم نرم و متاسفانه فرکانس برپایی این جمع هم بالاست.
اولاش اصلن اعتقادی نداشتم ولی الان دیگه بعد از مطرح شدن تئوریش و مشاهده ی نتایج و اثبات تجربیش به یه نظریه تبدیل شده!
البته خوب تقصیر اونا هم نیست بالاخره خوش تیپا زیاد چشم میخورن :))
من متعجبم تا وقتی ما از این دست هموطنان داریم دیگه انرژی هسته ای میخوایم چیکار.
خلاصه اینکه آخرین باری که تو جمع بودم بعدش چنان سرمایی خوردم که نگو!
همینجوری فستیوال رنگ های سفید و سبز و زرد و قهوه ای است از دماغم میزنه بیرون.
اونقدر عطسه کردم که چشمام قد نقطه شده.
سینوس هام هم به شدت درد میکنه و شبا از شدت دردش نمی تونم بخوابم.

همش دستمال می چپونم تو دماغم و قرص میخورم و زیر پتو توی تخت می لولم.
تنها کاری که الان دوست دارم بکنم اینه که برم تک تک محیطی ها رو فرنچ کیس کنم D:
اییییی حال میده ها

خر در چمن

چند وقت پیش همون موقعا که اون برادر دلسوز از وطن گریخته برداشت شماره کارتا و رمزش رو گذاشت رو بلاگش اومدم یه مطلبی بنویسم که وسطش وی.پی.ان ام پکید و دیگه نشد.
خدا بهش عوض خیر بده ما بلاگش رو باز کرده بودیم جلومون و شماره کارتامون رو یکی یکی پیدا میکردیم و اونقدر می خندیدیم از رو صندلی پرت می شدیم پائین.
کار باحالی بود!
ما که حسابامون مثه ماتحت بچه سفید سفید بود و ترسی نداشتیم چیزی بپره. حتی اگه داشتیم هم باز تابلو بود طرف قصدش چی بوده و کبریت بی خطره.
این وسط ولی دلم سوخت واسه مردم بیچاره ای که هر کس و ناکسی بهشون استرس وارد میکنه و نمی تونن با خیال راحت یه شب سرشونو راحت بذارن زمین.

02 April 2012

سال نو مبارک!

حرف و نوشته زیاد دارم.
ولی اونقدر ذهنم به هم ریخته و شلوغه که نمی تونم اینجا بنویسمشون.
یه سریشون رو تیکه های کاغذ اینور و اونور افتادن.
یه سری شون رو همون موقی که اومد تو ذهنم با ویس ریکردر مبایل ضبط کردم.
یه سری شون رو تو نت مبایلم ذخیره کردم.
یه سری شون رو هم فراموش کردم!
این روزها به دعایتان احتیاج دارم.