مادرم بهم گفته همیشه سعی کن در شان خودت با بقیه رفتار کنی. نگاه نکن که یکی چیپه و باهات چیپ برخورد کرده. تو خودت باش و با بقیه همونطور برخورد کن. تو اونجوری که شان تو هستش به بقیه کادو بده. جوری که در شان خودت هست به بقیه محبت کن و تحویلشون بگیر. متناسب با شان خودت از اشتباهات طرف مقابلت بگذر و ...
مادرم خودش دقیقا همین کارها را در زندگی انجام داده است. وقتی بنشینی وای درد و دلش میبینی که چقدر از این آدمهایی که الان باهاشون رفت و آمد داری و باهاشون احساس صمیمیت میکنی در حقش چه بدیها که نکردن! اما مادرم از کنارشون گذشته و سعی کرده بهشون باز هم محبت کنه.
پدرم هم همینطور. اونقدرها بهش بدی کردن و بهش حسودی کردن و زیرآبش رو زدن. ولی با هیچ کدوم مثل خودشون برخورد نکرده.
اما من برای سخته اینطوری باشم. اینجور آدمی بودن خیلی روح بزرگی میخواد.
من تا ته جیگرم و جاهای دیگم میسوزه وقتی برای کسی هدیه میبرم و اون در عوض برای من هیچکار نمیکنه! یا هدیه ای میبرم براش در شان خودم باشه و اون چیزی بهم میده که شان من رو خورد میکنه! وقتی برای کسی احترام قایل میشم و اون برای من احترام قایل نمیشه و خودش رو هم توجیه میکنه که من اینجوریم!
مادرم میگه بعضی ها بیمارن. از اذیت کردن بقیه و تحقیر شخصیتشون لذت میبرن. شاید هم وقتی میبینن یکی بهتر از اونهاست به هر قیمتی میخوان بدش کنن تا مثل خودشون بشه. اولش خیلی رو من تاثیر داشت این حرف. سعی کردم اگر کسی اذیت یا ناراحتم میکنه به روی خودم نیارم و این رو ضعف شخصیتیش بدونم. اما کم کم دیدم انگار خیلی ها تو جامعه بیمارن. خودم داشتم بیمار میشدم از این همه بیماری. پس گذاشتمش کنار.
الان دلم به همون حرف اول مامی خوشه. که خدا به دل آدم میده. راستش بهش اعتقاد هم دارم.
میخوام خوب باشم و بذارم بقیه اگه دوست دارن بد باشن.
اینقدر بدی کنن، اینقدر کم بذارن، اینقدر بی توجهی کنن که همه اینها جمع بشه به خودشون برگرده.
من به عمود آتشین اعتقاد دارم!
شک ندارم بابت هر کاری که تو این دنیا انجام میدیم، بابت هر دلی که میرنجونیم، بابت هر بی توجهی که میکنیم، بابت هر حقی که ضایع میکنیم، بابت هر کاری که باعث خرد شدن کسی میشه انجام میدیم، خدا اون دنیا واسمون داره.