15 January 2010

گودرز و شقایق-۲

آن سوی دنیا نشسته اند و از آمیزش گودرز و شقایق چه دستاوردهای بشری و فوق بشری که نتیجه نمیگیرند، ما هم منتظریم تقی به توقی بخورد و گودرز شقایق را مورد تجاوز قرار دهد و شرت این حرامزاده را پیراهن عثمان کنیم و دانشگاه را تعطیل کنیم و اسمش را بگذاریم انقلاب فرهنگی دیگر و یه چند سالی خوشحال بگردیم و وقتی برگشتیم ببینیم تنها یکسری پلهای پشت سر خراب شده است و دیگر هیچ.

جهان سومی یعنی ما که پس از هر چند سال خواستار کن فیکون نوع حکومت هستیم و تجمع و تظاهراتمان برای ریشه کن کردن است! و نه برای بهبود.

مثل آدم میرفتیم واسه حقوقمون اعتراض میکردیم. معلومه وقتی تبر برداریم که ریشه کن کنیم تبر بر میدارن که ریشه کنمون کنن!
مثلا دانشجو میرفت علیه استاد بی سوادش تحصن میکرد که یا درست بشه یا اخراجش کنن.
مثلا دانشجو تحصیلات تکمیلی میرفت اعتراض میکرد مثل همه جای دنیا بهش یه حقوق بدن تا با خیال راحت وقتش رو بذاره رو ریسرچش.
مثلا دانشجو میرفت میگفت من رو تزهای احمقانه کار نمیکنم تا مجبور بشن مساله هایی که تو صنعت تعریف میشه رو بیارن تو دانشگاه.
از ریشه درست کردن یعنی این! نه ریشه زنی!

13 January 2010

سروده ها-۳

ای کس که تو را یادم فراموش
لختی ست سپرده ام تو را گوش

گو دوری من بلای جان است
برگیر مرا میان در آغوش

11 January 2010

تفاوت-۱

خانم ها و آقایون خیلی با هم تفاوت دارن.
این رو از اولین برخوردها که حتی شاید خیلی نزدیک نباشه هم میشه درک کرد.
خیلی وقتا هم از این و اون شنیده میشه.
اما وقتی که خودت با گوشت و پوست حسش میکنی،
اولش برات عجیبه،
بعدش برات دردناک میشه،
کم کم سعی میکنی درکش کنی،
و بعدها برات عادی میشه.
یعنی هنوز مطمین نیستم عادی میشه یا نه!
اما میمیری تا وقتی از اون مرحله ی دردناکش عبور کنی.
---------------------------------------
تمایل نوشت: دوست دارم حتما نظراتتون رو بدونم.

10 January 2010

مال من

از اونجایی که من همیشه به صلح بیشتر از جنگ علاقه داشتم، لذا اکثر اسباب بازی های دوران کودکیم بدون اینکه مثله شده باشن یا سوخته باشن یا پاره شده باشن تا الان باقی موندن و توی یه دکور خیلی قشنگ چیده شدن.
بعد هر بچه ای که میاد اینا رو میبینه دلش آب میشه! به عنوان مثال دختر یکی از دوستای مامانم هست هروقت میان خونه ما اجازه میگیره بیاد بشینه رو تخت فقط اینا رو نیگا کنه و اشک تو چشماش جمع بشه! به خاطر همین من معمولا اجازه نمیدم کسی وارد اتاقم بشه و بوی جیگر کباب شده اتاقم رو پر کنه.

ولی امان از این کوچولوهای دایی هام.
هر دفعه میرن یه سیخونکی به وسایل اتاق من میزنن.
ایندفعه دیدم دختره دویده اومده میگه بدو بیا پسره همه اسباب بازی هاتو به هم ریخت(خوب دخترا حسودن دیگه!). به سرعت برق و باد اومدم دیدم پسره در رو باز کرده و یکی از اسباب بازی ها رو برداشته.
- واسه چی بی اجازه برداشتی؟ بدش به من ببینم.
+ مال خودمه!
- نه خیر مال تو خونتونه(به این خیال که حتما یکی از اینا رو داره فکر کرده مال خودشه)
+ نه من که از اینا اصلا ندارم

جمعیت پخش شدن کف زمین

09 January 2010

ناخن

در راستای مد بر آن شدیم که مدل ناخن هامون رو از گرد! به چهارگوش! تبدیل کنیم.
بسیار اشتباه بزرگی بود و به این نتیجه رسیدیم هرکی میگه هرچی مده قشنگه خره!

06 January 2010

سرنوشت

فرشتگانی که مسول نوشتن سرنوشت آدمها هستند، بعضی وقتها جوهرشان تمام میشود.
آنوقت برای نوشتن روزهایی که جوهر ندارند، سرنوشت آن آدمها را با اشکهایشان مینویسند.
اینگونه است که بعضی روزها هرچقدر هم تلاش کنی شاد باشی، تقدیرت اشک آلود است.
----------------------------------------------------

پی نوشت: و چه خوب است اگر آن روزها بارانی باشد، آنوقت حس میکنی که خدا به آسمان گفته است برای همراهی با تو بگرید، و چقدر خدا نزدیک است...

05 January 2010

توییت-4

آدم اینقده حس جالب و خوش آیند و شعف-انگیز-ناکی بهش دست میده وقتی سوپروایزرش قراره نهار ببرتشون بیرون، بعد قبلش که تو اتاق پیششی می پرسه بچه ها اومدن و میگی بعضیا، میگه معلومه گشنه ها اومدن!!

04 January 2010

روشنفکری-2

آنقدر فکرمان روشن میشود که خورشید میشود.
نمیتوان به آن با چشم غیر مسلح نگاه کرد و به آن نزدیک شد.

31 December 2009

توییت-۳

دارم میرسم به ته تهای چاه افسردگیم!

29 December 2009

دوست داشتم...

- دوست داشتم لیوانت بودم و هر روز ازم لب میگرفتی
- دوست داشتم جیگرت بودم و هر روز بهم غذا میدادی
- دوست داشتم کیبردت بودم و هر روز و هر ساعت همه ی وجودم رو با دستات لمس میکردی
- دوست داشتم تزت بودم و همیشه بهم فکر میکردی
- دوست داشتم مانیتورت بودم و هر روز ساعت ها بهم زل میزدی
- دوست داشتم لباست بودم و همیشه بدنت رو در آغوش میکشیدم
- دوست داشتم شونه ات بودم و هر روز بین موهات گم میشدم
- دوست داشتم دستکشت بودم و همه ی وجودم دست میشد تا دستات رو بگیره
- دوست داشتم بالشتت بودم و هرشب رو کنار تو به صبح میرسوندم

توییت-۲

هفته ی دیگه در همین ساعات آخرین مراحل جر خوردن را سپری کرده و با تنی پاره پاره خود را بیان امتحانات پایان ترم آماده میکنیم.

25 December 2009

خدا

خدایا،
تو را ستایش میکنم چون خالق زمین و آسمان و مخلوقاتی چون من هستی.
محرمات تو را دوری میگزینم و واجباتت را انجام میدهم چون میترسم از قیامت و روز جزا و دوزخت.
ولی تو را دوست ندارم.
دوستت ندارم خدای زمین و آسمان ها.

20 December 2009

افسوس

و به تویی که گفتی عشق توی قصه هاست، زندگی انسانها هم قصه است. برخی قصه هایشان را قصه نمیدانند و به خاطر همین زندگی شان مسیری را میپیماید که هیچ وقت کسی آن را نمیخواند. ولی آنها که مانند قصه ها زندگی میکنند، جاودانه میمانند و داستانشان زبانزد همه
خوش به حال آنهایی که مانند قصه ها زندگی میکنند. خوش به حال آنهایی که عاشقند و خوش به حال آنهایی که عاشقانی خستگی ناپذیر دارند

19 December 2009

عشق

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که قلب من و قلب تو به اشتراک رسیدند...
--------------------------------------------------
مرجع نوشت: برگرفته از شعر قیصر، با کمی دخل و تصرف که میگوید:
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود

18 December 2009

توییت-۱

به یکباره دلم برای آرزوهایم تنگ شد.

17 December 2009

روشنفکری-۱

یادمان باشد وقتی روشن فکر میشویم در مقابله با بقیه آدم ها نور بالایمان را خاموش کنیم که دیدشان را از دست ندهند.

15 December 2009

قفس

پرنده همه ی وجودش پرواز است.
همه ی وجودش پر گرفتن است.
همواره به نقطه ای در دوردست نگاه میکند و آروزیش رسیدن به آنجاست.
وقتی که در قفس باشد، یا آنقدر سقف قفس را نگاه میکند تا کور شود،
یا از غصه دق میکند و دیگر نه آواز میخواند و نه غذا میخورد تا بمیرد.
شاید اینگونه پر بگشاید و به اوج برسد.

13 December 2009

اینجا شریف است-۱

اینجا شریف است.
اداره ی دانش آموختگان.
جایی که اگر شریفی بوده باشی، باید برای کارهای مربوط به فارغ التحصیلی و هر آنچا از زیر و رو به آن مربوط است مراجعه کنی. و خدا رحم کناد بر بندگانی که کارشان به اینجا می افتد.
جهت ذکر عمق فاجعه تنها به اکسپریمنت خودم اشاره میکنم در شرح آن همین بس که:
این جانب نزدیک به یک سال و اندی است که مقطع لیسانس خود را به پایان رسانیده و فرم ها رو پر کرده و تحویل داده ام. گویا یک مدرکی از پیش دانشگاهی باید به دانشگاه داده میشده که از طرف پیش دانشگاهی ما داده نشده بود. بعد از حدود یک سال یک روز زنگ زدند که چه نشسته ای که تو که فارغ التحصیل نشدی! برو این کارت رو بکن(نمیدوانم که چرا اینها این موضوعات را آن موقع که آدم دنبال کارهایش است نمیدانند!) بعد چون تابستان بود ما هم کمی تنبلی کردیم و با یک ماه تاخیر رفتیم فرم را گرفتیم و تحویل پست دادیم و از روی حماقت رسید اون رو به اداره ی پذیرش و نظام وظیفه تحویل ندادیم که دیگه وقتی پست کردی حتما کار انجام میشه دیگه!
چندی پیش، یعنی حدود ۳-۴ ماه بعد که رفتیم کارنامه لیسانسمان را بگیریم دیدیم هنوز وضعیتمان به فارغ التحصیلی تغییر نکرده است! علت را جویا شدیم گفتند شما کارهایتان را نکرده اید! رفتیم پذیرش و گفتند فلان مدرک(همونی که گفتم رفتم پست و ...) رو نداری تو مدارکت. برآشفتم که من ۴ ماه پیش آن را ارسال کردم و گفتند وا؟! خوب بگذار که استعلامی بکنیم. استعلام را کردند و معلوم شد که ما آن کار را کرده ایم. به همین خاطر پس از یک سال و اندی تازه پرونده ی ما به جریان افتاد!
یک هفته بعد رفتیم اداره دانش آموختگان که به گفته ی خودشان از ۸-۱۱ هر روز باز است ولی در واقع از ۹ می آیند و از ۱۰:۴۵ درها بسته میشود. ساعت ۹:۱۵ آنجا رسیدیم و نزدیک به نیم ساعت پشت پنجره ای که مربوط به ما بود ایستادیم و خانمی که باید می آمد و آن پشت به کارها رسیدگی میکرد نیامد! ما هم خسته شدیم و گفتیم فردا می آییم!
فردا آمدیم و باز هم خانوم نبودند و یک ربعی ایستادیم تا آمدند. کارمان را گفتیم و گفتند این که به من مربوط نیست! برو پنجره ی سوم. دست از پا درازتر و فحش به خود دهان راه افتادیم به سمت پنجره سوم. خانومی که باید آنجا میبود هم نبود. یک ربع دیگر ایستادیم تا یک خانومی آمد و یک پارچ چایی رو گذاشت رو میزش و دوباره رفت! ما هم از تعجب فکمان تا زمین. بعد از ۱۰ دقیقه برگشت و جایی اش را که داشت سرد میشد برداشت و میخواست دوباره برود که یک گوشه ای آن را بخورد! که ما شاکی شدیم که ببخشید میشه این کار ما رو انجام بدید؟ کار را پرسید و گفتم فلان گفت این که کار من نیست برو پنجره اول(همون جایی که اول رفته بودم). گفتم الان اونجا بودم و من را فرستادند اینجا که برگشت به آن پنجره اولی گفت این که کار تویه چرا فرستادیش اینجا؟!
خانوم پنجره اولی به ناگاه متوجه شد که کار من مربوط به ایشان است. رفتم آنجا و شماره دانشجویی من را پرسید و بعد رفت در لابلای پرونده ها ببیند وضعیت به چه گونه است. یک دور با چشم به یک تلنبار از پرونده ها نگاه کرد و گفت نیست! اینبار من که کلافه شده بودم کمی صدا را بالا برده و گفتم یعنی چی که نیست؟ همین یک هفته پیش از پذیرش دادن بالا! صدام که بالا رفت یه کم کار رو جدی گرفت و رفت اینبار گشت واقعا! بعد پرونده پیدا شد! و گفت این که تازه اومده ۵ هفته ی کاری دیگه بیا!
من که شاکی شده بودم این بار با صدایی بلندتر گفتم که شما مرا به سخره گرفته اید که اینگونه اینور و آنور میشوم؟! یک سال و نیم است تمام شده کارهایم و فرم ها را تحویل داده ام هنوز اینجایم؟! اینها را که گفتم یک خانومی پرید بیرون که عزیزم عصبانی چرا هستی و تو که فوق هم اینجایی حالا بیا و سر بزن و .... گفتم هفته ی دیگه میام باید آماده شده باشه! گفت محاله هفته دیگه آماده شده باشه. حالا ده روز دیگه بیا. من هم گفتم وقتی بعد از ۴ ماه باید برم بگم پرونده ام رو بدید بالا تا بیاد کارهاش راه بیفته معلومه یک هفته ای انجام نمیشه! بعدشم خانومه خندید و گفت اینجا ایرانه!!!
بله. اینجا ایرانه. من اگه صدام رو بالا نبرده بودم و مثل سیب زمینی بودم اونا هم هی این دست و اون دست میکردن. ولی نشان به آن نشان که از دو روز بعد مدام تلفن میزدن و کارهام رو پی گیری میکردن و کارم یک هفته ای انجام شد!

05 December 2009

در-هم

- یه جا نوشته "از این نترس که زندگی تو روزی به پایان میرسد، از این بترس که دوباره شروع نخواهد شد". مسلما اونی که این جمله ی گهربار رو از خودش ساطع کرده به تناسخ اعتقادی نداشته. این رو هم میدونسته که هر آدمی فقط و فقط یک بار زندگی خواهد کرد. پس اینکه زندگی به پایان برسه معادل همینه که دوباره شروع نمیشه. در نتیجه خیلی جمله ی بی سر و ته و بی معنی ای هستش که از این نترس و از اون برتس. در نهایت هم یا من زیادی میفهمم یا اون زیادی میفهمه. از این دو حالت که خارج نیست! البته اولی احتمالش نزدیک به صده D:

- یه جا خوندم تحمل درد و سختی وقتی همسرت دستت رو تو دستش بگیره خیلی ساده تره. جان شما رد خور نداره! چه خانم رابطه باشی چه آقای رابطه.

- بعضی ها کلا راجع به هر چیزی که بهشون اپسیلون هم مربوط نیست اظهار فضل میکنن، ولی در واقع خودشون رو چیز میکنن.

- چرا بعضیا نیش میزنن؟! اینا به عمود آتشین اعتقادی ندارن؟ نمیگن وقتی دل کسی رو میسوزونی تو هم بعدا یه جات باید بسوزه؟ به امید اون روزی که یا تو این دنیا دلشون بسوزه یا تو اون دنیا اونشون.

- عیدتون مبارک، اگه بهش اعتقاد دارید.

01 December 2009

کودکان کار

اگر دستان من و تو لطیف است و فکرش را هم نمیکنیم که اصلا بتوانیم چند گونی گچ و سیمان، یا یک فرقون پر از آجر را حمل کنیم، دستان پینه بسته ی آن کودک نیز لطیف بوده است، چه بسا از برگ گل نازک تر.