18 June 2009

تفالی بر حافظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی​روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

15 June 2009

حدیث پریشانی

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو، غزلم! شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیاه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون بال به معراج میرویم

...

با دست لیلا قصه ی مجنون نوشتند

--------------------
این روزها، برای من دعا کنید.
له شده ام :(

14 June 2009

امروز

امروز که محتاج تو ام جای تو خالی است
فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست
دیگر نفسی نیست
در خانه کسی نیست...

---------------------------------
برگرفته از بلاگ راوی

11 June 2009

چه فرقی میکنه

هرچی آرزوی خوبه مال من و تو

09 June 2009

آدم ها-۲

آن هایی که با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت در خط سرعت حرکت میکنند میکنند و همزمان با کنار دستی شان فرنچ کیس میروند.

07 June 2009

بستنی

دخترک هرکاری که میکند نمیتواند آن صحنه را از ذهنش بیرون کند.
حتی وقتهائی که سعی میکند از پسرک متنفر باشد.
آن روزی را که کنار هم روی تاب نشسته بودند، بستنی میخوردند و می خندیدند.
پسرک ناگهان اخم کرد و رو به پسرک دیگری که روی نیمکت به دخترک زل زده بود گفت: چیه؟ چرا اینجوری نیگاش میکنی؟ مال منه. مال خود خودمه.
اگر پسرک راست گفته بود پس چرا دخترک امروز تنها دارد تاب میخورد؟
چیزی به ذهنش نمیرسد که خیالش را آزاد کند.
جز اینکه شاید منظور پسرک بستنی اش بوده...

06 June 2009

حاسبوا قبل ان تحاسبوا

آدم اگه بخواد بدون هیچ موضع گیری و منصفانه بره جلو و تحقیق کنه برای اینکه ببینه چه کسی رو آخر از همه باید انتخاب کنه میفته تو یه "باتلاق متعفن" که یا باید بی حرکت بمونه و بوی تعفنش رو تحمل کنه و یا توانایی خارج شدن ازش رو داشته باشه و یا برای همیشه غرق بشه...
دیگه داره حالم به هم میخوره از این همه توهین هایی که آدما به همدیگه میکنن به خاطر چهار نفر که یکی از اون یکی مزخرف تره. هرچی از دهنشون در میاد در حمایت از یه نفر دیگه به همدیگه میگن و به این فکر نمیکنن که "پس فردا قراره با اینی که دوستشه چشماشون تو چشم هم بیفته."

یکی میاد میگه همه تحصیل کرده ها و اونایی که فهیم اند! به فلانی رای میدن و پوپولی! ها به اون یکی.
"همه دارن شعور انتخابی همدیگه رو زیر سوال میبرند" وقتی با هم مخالفن.

اون میگه سرایدار شرکتشون میخواد به یکی رای بده و بقیه میان مسخره میکنن اون سرایدار و شعور انتخابی اش رو، جوری که اون اصلا آدم نیست و مضمونش اینه "که بابا ول کن اونو بذار تو دنیای وهم خودش باشه، شما روشنفکری هاتو بکن." اون یکی میاد میگه یکی فقط به خاطر سید بودن اون یکی میخواد بهش رای بده و به نظرش معیار پیش پا افتاده ای میاد.

هرکسی براش یه مواردی مهمه که بر اساس اون رای میده. درک و تحمل این خیلی کار مشکلی نباید باشه!

یه تحصیل کرده که میاد مطرح میکنه مردم عامه، سطحی نگر! هستند و یا سلیقه شون به ابتذال کشیده شده تنها چیزی که حرفش ثابت میکنه اینه که "افزایش سطح مدرک تحصیلی برای آدم شعور نمیاره."

یکی میاد آمار رو اونجوری که به نفع خودشه نشون میده و برای بیان حقانیت خودش هرچیزی رو زیر سوال میبره.
یکی میاد به هر چیزی متوسل میشه برای رای آوردن. حمله به شعور کسانی که به درست یا غلط دولت فعلی رو انتخاب کردن گرفته تا محکوم کردنش به اینکه چون مردم براش شعار صل علی محمد... میدهند اون داره از شهدا سو استفاده میکنه. در عین حالی که حامیان خودش از حمایت خانواده ی فلان شهید برای تبلیغ استفاده میکنند.

"حالم داره به هم میخوره از زیر پا گذاشته شدن ارزشها در جهت نیل به یه میل کثیف. هرکسی میخواد باشه این کسی که سو استفاده میکنه."

آقای پناهیان چند روز پیش یه سخنرانی تی-وی ازش نشون میداد. من چیزی که اندازه درکم فهمیدم این مضمون بود که میگفت خدا وقتی میخواد امتحان کنه، "خودش میاد زیر پاتو صابون میزنه و پوست موز میندازه زیر پات. همه چیزو فراهم میکنه تا ببینه چند مرده حلاجی و پات سر نمیخوره." مثلا شاگردت دستش کج بوده و همه این رو بهت گفته بودند و آخر روزی هم دخل مغازه تو میزنه. تو میای بیرونش میکنی. حقش این بوده بابت دزدی که انجام داده از کارش بندازیش بیرون. ولی موقع بیرون انداختنش یه لگد هم بهش میزنی یه تف هم میندازی. هیشکی هم بهت نمیگه کار بدی کردی و همه هم برات دست میزنن و حق رو به تو میدن. "ولی با این لگد و تف آخر وا دادی رفته حاجی!"
امتحانی که نفهمی امتحانه خیلی سخت میشه!
مطمین ام این متن خونده میشه و میره و هیشکی هم به این فکر نمیکنه که تو روزای گذشته چه کارایی کرده و کدوماش اشتباه بوده و اگه خدا وکیلی جایی رو زیاده روی کرده و به کسی توهین کرده اگه نمی تونه از دل خودش در بیاره از خدا طلب بخشش کنه. "ولی فردا روزی عمود آتشین رو که کردن اون تو دیگه بیرون اومدنش با خداست..."
اگر هم به عمود آتشین اعتقادی ندارید، انسان باشید! "معادل همون اگر دین ندارید آزاده باشید که با اون هم داره این روزا استفاده ی ابزاری میشه."

04 June 2009

iGoogle showcase

برام دیدن این صفحه و کیس هایی که توش بود جالب بود.
آدمهایی با اینترست های مختلف...

02 June 2009

آدم ها-۱

آنهایی که دقیقا از زیر پل عابر پیاده عرض اتوبان را می دوند...

31 May 2009

بدعادتی

یکی از بدی های چهره-کتاب این است که آدم را عادت میدهد روی هر عکسی که رفتی آدماش تگ شده باشد

29 May 2009

سهم؟

امیدوارم زهرا رهنورد تنها یک جاذبه ی تبلیغاتی در این انتخابات نبوده باشد!
نمیتوانم نظر قطعی بدهم، ولی بعید است به اندازه ای که در پیروزی سهم داشته باشد از آن سهم ببرد.
بگذار بعدا بحثش را باز کنیم.
این فقط یک نیمچه پیش بینی است.

27 May 2009

قدرت زنانه، موجودیتی ناموجود

بزرگترین نقطه ضعف یک زن این است که نمیتواند تصمیم بگیرد.
اگر میتوانست که زن نمیشد!
----------
برای پنهان کردن این نقطه ضعف، زنان راه حل جنگیدن را انتخاب کرده اند.
زنان انتخاب میکنند و برای آن میجنگند.
اما باز هم نمیتوانند تصمیم بگیرند.
اگر میتوانستند که مرد میشدند.
----------
مردان قابلیتهای بسیار بیشتری نسبت به زنان دارند.
اینکه زنان بسیار توانا هستند تنها یک توطیه برای استثمار بیشتر زن است.
---------
زنان باید بدانند که اندازه ی مردان توانایی ندارند، تنها برای اینکه جایگاه واقعی خود را بشناسند.
اما این بدان معنا نیست که مردان نسبت آنها برتری دارند.
واقعیت این است که خداوند مردان را با قابلیت بیشتری آفریده است تا در خدمت و قدرت مردان باشند.

نتیجه گیری؟
ندارد.
اپن اند است تا هرکس نتیجه گیری خودش را بکند.

21 May 2009

کوری-تنهایی

هیچ کس صدای ضجه های روحم را، صدای شکستن و خورد شدن وجودم را نمی شنود.
هیچ کس تلاطم وحشیانه ی ذهنم را نمی بیند.
همه کور شده اند.
جان خودم کور شده اند.
چه چیز چشمانشان را بسته است که واضحات را نمی بینند بیشتر روحم را خراش می دهد.
منتظر چه هستند نمی دانم.
منتظرند آب ها از آسیاب بیفتد،
بگویند خودت کردی.
آدم گاهی اوقات واقعا تنهاست.
حتی با اینکه خدای بالاسر نظاره گر اوست.
انگار تنهایی هم نوعی امتحان الهی است که خدا نظاره گر آن است.

19 May 2009

روزمرگی

بعضی روزها هست که آدم چایی و قهوه میخورد، پروژه و تمرین و تز و هر کوفت و زهرمار دیگری را جلو میبرد، دستشویی می رود.
بعضی روزهای دیگر هم هست که آدم چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
تمرین و پروژه و تز و الی آخر هم هیچ پروگرسی ندارد.

14 May 2009

سناریوها- سری اول

سناریوی اول:
خانومی پس از چند سال زندگی مشترک واسه تنوع بخشیدن به زندگی به همسرش پیشنهاد بچه دار شدن میکنه. همسرش با اینکه از نظر مالی آمادگی اش رو داره زیر بار نمیره که فعلا حوصله بچه رو ندارم.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن
۲- بچه دار میشن، ولی آقای خونه هیچ مسیولیتی رو در قبال بچه قبول نمیکنه و میگه من آمادگی اش رو نداشتم و بهت گفتم!
۳- آقای خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه بچه دار بشن و زندگی به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکنه.
سناریو دوم:
آقایی پس از چند سال زندگی مشترک به همسرش میگه که دیگه وقت بچه آوردنه. خانوم بیرون از خونه مشغول به کار یا تحصیله و الان اصلا آمادگیش رو نداره و زیر بار نمیره.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن و زندگی روال عادی رو پیدا میکنه.
۲- فعلا بچه دار نمیشن و آقای خونه بعد از چند مدت با یه خانوم دیگه دیده میشه.
۳- خانوم خونه ۳۰-۴۰ روز بعد در کمال ناباوری متوجه میشه تست بارداری اش مثبته.
۴- خانوم خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه از موقعیت های فعلی اش صرف نظر کنه و بچه دار بشن با این امید که دوباره میتونه تلاش کنه این موقعیت رو به دست بیاره.

لطفا نظر بدید. اگر انتهای دیگه ای هم به نظرتون میرسه بگید تا اضافه کنم.

پوچی

انسان تا هنگامی دلش به یک چیزی خوش و ذهنش درگیر آن باشد دچار پوچی نشده است.
این چیز میتواند یک بلاگ باشد که هر دقیقه کامنتهایش و ویزوتورهایش را چک کند و مدام دنبال ایده برای نوشتن باشد تا این تعداد را ارتقا بخشد.
یا می تواند بر روی پروژه تور کردن پولدار ترین همکلاسی اش کار کند.
یا اینکه دلش بچه بخواهد! همینجوری، بدون اینکه حتی از ازدواج کردن خوشش بیاید.
شاید حتی ست کردن لباسها و اینکه فلان شلوار را با کدام لباس بپوشد،
و یا خیلی چیزهای دیگر.
نمیدانم چه میشود که یهو! توی زندگی ات به پوچی میرسی.
یعنی دیگه هیچی نیست که بخوای بهش فکر کنی و توش عمیق بشی، حتی اگه خیلی سبک و پیش پا افتاده باشه.
روزمره دردناک ترین لحظاتی است که انسان به آن مبتلا میشود.
----------------
امروز رفتیم یه مهمونی خانوادگی. دیدم هی یه پسری به شکل غریبی نگاه میکنه. با خانوم کنار دستی ام که صحبت میکردم برای آشنایی، پرسید چیکار میکنم و چی میخونم و ...
گفتم شریف شبکه میخونم. گفت پس باید پسر منو که اونجا نشسته بشناسی که. ورودی ۸۵ اه.
برگشتم نیگا کردم دیدم همون پسره است. بعد اومد کنار من نشست، گفتم من تا حالا ندیدمت چرا؟ گفت ولی من شما رو خوب میشناسم. تی-ای ام بودید ترم پیش. گفتم ااااااااا، اسمت چی بود؟ گفت فلانی. گفتم یادم نمیاد خیلی. ۸۶ تا برگه صحیح کردم. گفت جدی یادتون نمیاد؟ پروژه مون رو هم خودتون تحویل حضوری گرفتیدا.
من تازه یادم اومد کی بوده. ولی انصافا قیافه اش اصلاح کرده و بدون اصلاح زمین تا آسمون فرق میکرد.
همین. گفتم یه خاطره ای هم گفته باشم.

13 May 2009

انتخابات نوشت

بنده با تکیه بر اصل شکم سیری و اینکه این شکم سیری هم به اینکه آقای "میرحسن کروبی رضایی نژاد" یا هر کس دیگری که سر کار باشد اپسیلون بستگی ندارد، اصلا به اینکه چه کسی قرار است ریاست جمهوری بعدی را بر عهده بگیرد کاری ندارم. به هیچ جام هم نیست.
حالا اینکه من یک سیب زمینی گلابی صفت هستم یا نیستم با این طرز فکرم به خودم - با تاکید شدید بر روی خودم و نه هیچ کس دیگر - بستگی دارد.
به شخصه هم تا حد امکان سعی میکنم هیچ کس را قبول نداشته باشم، چون اینجوری آدم خیلی بهتر میتونه غر بزنه و احیانا در بعضی مواقع فحش بده، مگر اینکه صرفا بخوام لج کنم. با پالیسی انتخاب بد، از بین بد و بدتر هم از بیخ مشکل فلسفی دارم.
از طرفی هم دیدم خیلی ناجوره از هیجانات انتخاباتی دور باشم و بعدها یه کم ممکنه دلم بسوزه و تازه سیاسی بودن یه جور کلاس هم داره(داره؟!)
به خاطر همین به تازگی یک سرگرمی جدید مرتبط با انتخابات کشف کردم.
این روزا تو هرجای دانشگاه که پا بذاری روزنامه(در مقابل شب نامه؟) هایی وجود داره که جون میده واسه موشک درست کردن.
هرکسی هم که موشکهای تبلیغات انتخاباتی اش دیرتر سقوط کنه نامزد برتر خواهد بود!!

09 May 2009

نظریه نسبیت حالی

آدم "باحال" آدمی است که بسیار حال می گیرد و کم حال می دهد. لذا با گذشت زمان باحال می شود.

آدم "باحال" آدمی است که بسیار حال می دهد و به ندرت حال می گیرد. نمیدانم گذشت زمان با این تیپ آدم چه کار می کند.

03 May 2009

اینترنت

خفه کردن ما رو از بس زنگ زدن خونمون گفتن شماره ی شما از طرف فلان شرکت اینترنتی برنده ی یک ساعت مچی نفیس و فلانقدر ساعت اینترنت نامحدود و ... شده.
من هر دفعه بر میدارم وسطش که خانومه خیلی با آب و تاب داری توضیح میده قطع میکنم ضایع بشه!
برادرم هر دفعه بر میداره وسطش که خانومه خیلی با آب و تاب داره توضیح میده میگه: دلت بسوزه، ما ADSL داریم!!