19 May 2009

روزمرگی

بعضی روزها هست که آدم چایی و قهوه میخورد، پروژه و تمرین و تز و هر کوفت و زهرمار دیگری را جلو میبرد، دستشویی می رود.
بعضی روزهای دیگر هم هست که آدم چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
چایی و قهوه میخورد، دستشویی می رود.
تمرین و پروژه و تز و الی آخر هم هیچ پروگرسی ندارد.

14 May 2009

سناریوها- سری اول

سناریوی اول:
خانومی پس از چند سال زندگی مشترک واسه تنوع بخشیدن به زندگی به همسرش پیشنهاد بچه دار شدن میکنه. همسرش با اینکه از نظر مالی آمادگی اش رو داره زیر بار نمیره که فعلا حوصله بچه رو ندارم.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن
۲- بچه دار میشن، ولی آقای خونه هیچ مسیولیتی رو در قبال بچه قبول نمیکنه و میگه من آمادگی اش رو نداشتم و بهت گفتم!
۳- آقای خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه بچه دار بشن و زندگی به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکنه.
سناریو دوم:
آقایی پس از چند سال زندگی مشترک به همسرش میگه که دیگه وقت بچه آوردنه. خانوم بیرون از خونه مشغول به کار یا تحصیله و الان اصلا آمادگیش رو نداره و زیر بار نمیره.
انتهای این سناریو چیست؟
۱- فعلا بچه دار نمیشن و زندگی روال عادی رو پیدا میکنه.
۲- فعلا بچه دار نمیشن و آقای خونه بعد از چند مدت با یه خانوم دیگه دیده میشه.
۳- خانوم خونه ۳۰-۴۰ روز بعد در کمال ناباوری متوجه میشه تست بارداری اش مثبته.
۴- خانوم خونه پس از یه مدت بحث و گفتگو حاضر میشه از موقعیت های فعلی اش صرف نظر کنه و بچه دار بشن با این امید که دوباره میتونه تلاش کنه این موقعیت رو به دست بیاره.

لطفا نظر بدید. اگر انتهای دیگه ای هم به نظرتون میرسه بگید تا اضافه کنم.

پوچی

انسان تا هنگامی دلش به یک چیزی خوش و ذهنش درگیر آن باشد دچار پوچی نشده است.
این چیز میتواند یک بلاگ باشد که هر دقیقه کامنتهایش و ویزوتورهایش را چک کند و مدام دنبال ایده برای نوشتن باشد تا این تعداد را ارتقا بخشد.
یا می تواند بر روی پروژه تور کردن پولدار ترین همکلاسی اش کار کند.
یا اینکه دلش بچه بخواهد! همینجوری، بدون اینکه حتی از ازدواج کردن خوشش بیاید.
شاید حتی ست کردن لباسها و اینکه فلان شلوار را با کدام لباس بپوشد،
و یا خیلی چیزهای دیگر.
نمیدانم چه میشود که یهو! توی زندگی ات به پوچی میرسی.
یعنی دیگه هیچی نیست که بخوای بهش فکر کنی و توش عمیق بشی، حتی اگه خیلی سبک و پیش پا افتاده باشه.
روزمره دردناک ترین لحظاتی است که انسان به آن مبتلا میشود.
----------------
امروز رفتیم یه مهمونی خانوادگی. دیدم هی یه پسری به شکل غریبی نگاه میکنه. با خانوم کنار دستی ام که صحبت میکردم برای آشنایی، پرسید چیکار میکنم و چی میخونم و ...
گفتم شریف شبکه میخونم. گفت پس باید پسر منو که اونجا نشسته بشناسی که. ورودی ۸۵ اه.
برگشتم نیگا کردم دیدم همون پسره است. بعد اومد کنار من نشست، گفتم من تا حالا ندیدمت چرا؟ گفت ولی من شما رو خوب میشناسم. تی-ای ام بودید ترم پیش. گفتم ااااااااا، اسمت چی بود؟ گفت فلانی. گفتم یادم نمیاد خیلی. ۸۶ تا برگه صحیح کردم. گفت جدی یادتون نمیاد؟ پروژه مون رو هم خودتون تحویل حضوری گرفتیدا.
من تازه یادم اومد کی بوده. ولی انصافا قیافه اش اصلاح کرده و بدون اصلاح زمین تا آسمون فرق میکرد.
همین. گفتم یه خاطره ای هم گفته باشم.

13 May 2009

انتخابات نوشت

بنده با تکیه بر اصل شکم سیری و اینکه این شکم سیری هم به اینکه آقای "میرحسن کروبی رضایی نژاد" یا هر کس دیگری که سر کار باشد اپسیلون بستگی ندارد، اصلا به اینکه چه کسی قرار است ریاست جمهوری بعدی را بر عهده بگیرد کاری ندارم. به هیچ جام هم نیست.
حالا اینکه من یک سیب زمینی گلابی صفت هستم یا نیستم با این طرز فکرم به خودم - با تاکید شدید بر روی خودم و نه هیچ کس دیگر - بستگی دارد.
به شخصه هم تا حد امکان سعی میکنم هیچ کس را قبول نداشته باشم، چون اینجوری آدم خیلی بهتر میتونه غر بزنه و احیانا در بعضی مواقع فحش بده، مگر اینکه صرفا بخوام لج کنم. با پالیسی انتخاب بد، از بین بد و بدتر هم از بیخ مشکل فلسفی دارم.
از طرفی هم دیدم خیلی ناجوره از هیجانات انتخاباتی دور باشم و بعدها یه کم ممکنه دلم بسوزه و تازه سیاسی بودن یه جور کلاس هم داره(داره؟!)
به خاطر همین به تازگی یک سرگرمی جدید مرتبط با انتخابات کشف کردم.
این روزا تو هرجای دانشگاه که پا بذاری روزنامه(در مقابل شب نامه؟) هایی وجود داره که جون میده واسه موشک درست کردن.
هرکسی هم که موشکهای تبلیغات انتخاباتی اش دیرتر سقوط کنه نامزد برتر خواهد بود!!

09 May 2009

نظریه نسبیت حالی

آدم "باحال" آدمی است که بسیار حال می گیرد و کم حال می دهد. لذا با گذشت زمان باحال می شود.

آدم "باحال" آدمی است که بسیار حال می دهد و به ندرت حال می گیرد. نمیدانم گذشت زمان با این تیپ آدم چه کار می کند.

03 May 2009

اینترنت

خفه کردن ما رو از بس زنگ زدن خونمون گفتن شماره ی شما از طرف فلان شرکت اینترنتی برنده ی یک ساعت مچی نفیس و فلانقدر ساعت اینترنت نامحدود و ... شده.
من هر دفعه بر میدارم وسطش که خانومه خیلی با آب و تاب داری توضیح میده قطع میکنم ضایع بشه!
برادرم هر دفعه بر میداره وسطش که خانومه خیلی با آب و تاب داره توضیح میده میگه: دلت بسوزه، ما ADSL داریم!!

30 April 2009

باران

متنفرم.
از باران متنفرم.
از صدای برخورد قطره های باران به پنجره متنفرم.
از صدای روح خراش صاعقه متنفرم.
از ابر بدم می آید.
من فقط خورشید را دوست دارم.

20 April 2009

چه میکند این دنیا

ما پشتمان را میکنیم به دنیا، دنیا ما را .... بله!
دنیا پشتش را میکند به ما، باز هم دنیا ما را .... بله!

16 April 2009

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

نمیدانم.
نمیدانم که چرا بد بودن ساده تر از خوب بودن است.
مگه نه اینکه فطرت انسان خواهان همه ی خوبی هاست و خوب بودن با فطرت آدمی سازگارتر است؟
واقعا بدی چه خوبی ای دارد که خوبی ندارد تا انسان بیشتر خواهان و متمایل به آن باشد؟
شاید هم فطرت انسان خواهان آن احساس خوشایندی است که پس از انجام خوبی به آدم دست می دهد، که حتما لذت بدی در برابر آن هیچ به حساب می آید.

اشتباهی

گاهی اوقات فکر میکنم که من واقعا اشتباهی شده ام.
اشتباهی اینجا هستم.
شاید راهم را درست انتخاب نکرده ام.
به جای اینکه الان مجبور باشم زندگی ام رو صرف درس خوندن، که بعد از اتو کشیدن چندش آورترین کاری است که در دنیا میتوانم نام ببرم بکنم، می توانستم خیلی کارهای دیگری انجام دهم.
یشتر از همه دلم میخواهد جواهر ساز باشم.
عشق من است!
صبح ها ساعت ۱۰-۱۱ از خواب پاشی، یه کم ول بگردی، از اطراف ایده بگیری و بعد بری دیزاین کنی!
یه عده هم هستند که پول از پاروشون بالا میره و میان دیزاینت رو میبینن و میپسندن.
یه کار بدون استرس، بدون دغدغه ی فکری، با یه در آمد خوب.
مثل آدم زندگی میکنی.
پولدار میشی.
بعد یه مقداریش رو صرف امور خیریه میکنی.
هم این دنیا زندگی تو کردی، هم یه جورایی واسه اون دنیات یه کارایی کردی.
چیه آخه بشینی ایکس-کویری و معماری نرم افزار بخونی؟
باز اگه وایرلس و آپتیمیزیشن بود یه چیزی. آدم افسوس نمیخورد.
باید به فکر تغییر بود!

14 April 2009

تعویض

گاهی وقتها تعجب میکنم.
از آدمهایی که عوض میشوند.
در این شکی نیست که با گذر زمان، رفتارها و منشهای آدم اندکی تغییر می کنند، و یا حتی دیدگاه های آنها. اما اینکه کسی اعتقادی پیدا کند که با اعتقاد قبلی اش در تناقض است...
البته همیشه عوض شدن بد نیست.
گاهی در جهت اصلاح است.
اما بعضی ها هستند که عوضی میشوند.
خداوند عاقبت ما را ختم به خیر کند.

13 April 2009

سلیقه

بعضیا پسرای خوش تیپ رو دوست دارن،
بعضیا پسرای پولدار رو دوست دارن،
بعضیا پسرهای ولخرج رو دوست دارن،
بعضیا پسرهای معروف رو دوست دارن،
بعضیا پسرایی که همچین بغل موهاشون جو گندمی شده باشه رو دوست دارن،
بعضیا هیکل ورزشکاری دوست دارن،
بعضیا جنازه دوست دارن،
بعضیا مو قشنگ دوست دارن،
بعضیا سیاسی دوست دارن،
بعضیا اجتماعی دوست دارن، بعضیا اقتصادی دوست دارن،
بعضیا کامپیوتری و برقی و مکانیکی دوست دارن.
من پسرهای باهوش رو دوست دارم.
اگه کچل باشه خیلی بهتره، نبود باز اولی به دومی ترجیح داره.

05 April 2009

نقطه ضعف

مردها موجوداتی کامل و توانا هستند.
فقط قدرت و زن می تواند به آنها ضربه بزند.

02 April 2009

روح درد

گاهی وقتها میشود که روح آدم درد میگیرد.
آنوقت میشود درد بی درمان!
یا دردی که درمانش در زیر سنگ خواب دیو شش سر قله ی کوه قاف است.
آنوقت مسکن دردهای زمینی خود عذابی است وافر.
مسکنهایی که فیل را از پا در می آورد.
اما وقتی ذهنت آشفته است و روحت درد میکند,
هر نیم ساعت یک بار روح افسار گسیخته ات, جسم آرامش یافته را از راه به در میکند.
چه میشود کرد.
صبر باید کرد.

01 April 2009

صبر

یه روزی...
یه جایی...
یه جوری...
یه کسی...
یه چیزی...
...
...
...
صبر داشته باش...

31 March 2009

رحمت

هر آنچه که از آسمان می بارد رحمت نیست.
برفی که شکوفه ها را نابود می کند...
بارانی که سیل می شود...

29 March 2009

خواب

ای خواب
ببر مرا.
تا هر آن کجا که بیداری مرا در رسیدن به آن یاری نمیکند.
ببر مرا به دنیایی که پر از آسودگی است
پر از عشق است
خالی از زمان است
ببر مرا از این دنیا که لحظه لحظه اش زمان است.
لحظه لحظه اش شمرده میشود
با هر نفسی که میرود و باز می آید.
ببر مرا که خسته شده ام
خسته از این دنیایی که لذتش بدون درد نیست.
چه می ارزد این دنیا؟ دنیایی که در نهایت همان خواب نهایتش خواهد بود.
زودتر ببر مرا.

آبله مرغون

سر صبحی مامی اومده بالا سرم که بزن بالا!
یه مشت خزعبلات بین خواب و بیداری تحویل میدهم.
میگه پاشو دختر دایی ات آبله مرغون گرفتی. تو شمال همه اش از تو آویزون بود.
من عین زامبی ها پا میشم و همه جا رو نیگا میکنم.
خوشبختانه فعلا اثری از جوش نیست.
ولی فی الحال از وقتی که از خواب پا شدم همه ی اقصی نقاط بدنم - تا توی گوش و دماغم! - داره میخواره.
دعا کنید که چیزیم نشده باشه. وگرنه در اولین فرصتی که هر کسی رو ببینم بوسش میکنم!

28 March 2009

سر بی تربیت

سرم دارد میترکد.
و من هرچه میگویم که نترکد باز هم میخواهد که بترکد.
حتی الان هم که لج کرده ام و میگوید که بترکد لج نمیکند و باز هم دارد میترکد.
بترکد.
سری که خودش نمیخواهد سر باشد همان بهتر که بترکد.

27 March 2009

Walk the line

من واقعا هیچ درکی از دوستت دارم گفتن مردها ندارم!
چطور ممکنه یه مرد کسی رو دوست داشته باشه و باهاش ازدواج کنه و بعد با دیدن و یا پیدا کردن یه زنی که خوب شاید نسبت به همسر اولش با اون اشتراکات بیشتری داشته باشه زندگی اش رو خراب کنه. شاید اون پیش خودش فکر کنه که زندگی بهتری رو با فرد جدید خواهد داشت, ولی من نمیتونم درک کنم چطور ممکنه آدم زندگی یه کس دیگه ای که یه زمانی میگفته دوستش داشته رو به خاطر خودش خراب کنه.
به نظر من, یک وقت هست که یکی میگه که دوست داره.
یه وقت هست که یکی میگه که تو رو میخواد.
ولی یه موقع هست که یکی میگه بجز تو دیگه هیچ کس دیگه رو نمیخواد.
برای اون دو تای اول همیشه یه راه برگشتی وجود داره. ولی این آخری وقتی این حرف رو میزنه حتما قبول کرده که تا آخرش باید بره.
بازم این هیچ ربطی به خود فیلم نداشتD:
به هر حال از نقش بازیگر مرد حالم به هم خورد!