26 March 2009

The other Boleyn girl

من نقد فیلم بلد نیستم.
ولی از نظر من فیلم قشنگی بود.
کلا از نظر من فیلمهائی قشنگند که بتونم با نقش هاش ارتباط برقرار کنم.
Mary زیبا بود و مهربان و عاشق. به هر طرف کشیده میشد که عشق اون رو با خودش میبرد. از نظر من این یه نقطه ضعف بود. ولی آخرش به خاطر همین نقطه ضعف، به ظاهر اون بود که عاقبت به خیر شد.
Anne جذاب بود و مغرور و بلندپرواز و عاشق. بار اول به دنبال بلندپروازی اش رفت و شکست خورد. بار دوم به دنبال عشق رفت و شکست خورد. بار سوم آمده بود که شکست نخورد. نقشه ای زنانه و زیرکانه که نقطه ضعف اون تکیه بر آینده ای نامعلوم بود و البته به نظر من اینکه در تحقیر مردش زیاده روی کرد...
من هیچ کدوم از این دو تا شخصیت رو نپسندیدم.
از نظر من یه زن تیپیکال باید یه مجموعه ای از این دو باشه. باید بتونه یک مرد رو تصاحب کنه و کاری بکنه که یه مرد حاضر باشه هرکاری رو به خاطر اون انجام بده، ولی بعد از ازدواج هر جائی بره که مردش میره اونجا.
این آخریش فقط به خاطر این بود که پست یه پیام اخلاقی داشته باشه و هیچ ربطی به فیلم نداشتD:

نوشتن

نوشتن حال و حوصله میخواهد، موضوع جذاب میخواهد، انگیزه میخواهد، و شاید خیلی چیزهای دیگر میخواهد که من الان هیچ کدامشان را ندارم. مشکل از من است یا نوشتن نمیدانم. فقط میدانم که چند وقتی است تهی شده ام. تک بعدی شده ام. از زندگی جدا شده ام. بعضی وقتا میشه که دیگه هیچی از نظر آدم ارزششو نداره. زندگی رو میکنه که فقط کرده باشه.
دیگر نه میتوانم روزمره بنویسم، نه احساساتم را بنویسم، نه داستان بنویسم، نه طنز بنویسم، و نه هیچ چیز دیگر.
انگار آن ته مه های دلم هیچ چیزی نمانده است.
همه اش تکانده شده است و رفته است.
حتی نمیتوانم غر بزنم.
به مخابرات عزیز فحش بدهم و برای تمام آن شونصد میلیون نفری که خودشون رو خفه کردند و برای شونصد میلیون نفر دیگه روز اول عید پیامک فرستادند افسوس بخورم.
دیگر حتی به خودم انگ گشادی نمیزنم که نیمه شب میخوابم تا ظهر و ظهر کمی الافی میکنم تا بعد از ظهر و بعد دوباره میخوابم تا شب و شب دوباره الافی میکنم تا نیمه شی و نیمه شب میخوابم تا ظهر و .....
نه انگار دارد حس نوشتنم می آید!
لعنت به فیس بوک و این مارک شبکه ی اجتماعی ابلهانه اش که آدم را تک بعدی میکند.
حتی به دوستانم زنگ نزدم که عید و سال نو را با صدای خودم تبریک بگویم!
به فیس بوک چه؟ از فراخی خودم است.
شروع میکنیم.
3
2
1

16 March 2009

باحال

به قول یکی از دوستان باید این آهنگو هر شب گوش داد یه کم اعتماد به نفس آدم تقویت بشه!

تازه من دانشگاه هم میرم.
دیگه تو باحالی رقیب ندارم. دو نقطه دی
جدا چقدر خوب میشه آدم با همین کارای ساده ای که میکنه فکر کنه که دیگه هیچ غمی نداره!
سال نو همه هم پیشاپیش مبارک باشه.

خط مقدم

امسال هم قسمت شد که با بچه ها بتونیم بریم مشهد.
خاطره خیلی زیاده. به خصوص از یکی از بچه ها که خودش منبع خاطره بود!حالا شاید اگه حوصله داشتم بعدا تعریف کردم. فعلا یکی از پست های قدیمی که خیلی خاطره اش تازه شده بود رو میذارم.

سال پیش دانشگاهی همین موقع ها بود که ما رو بردن مشهد. بیشتر واسه اینکه مخ تیلیت شده مون یه کم حال بیاد و 3،4 ماه باقی مونده کم نیاریم! اون مشهد خیلی خاطره داشت.
من مشهد زیاد رفته بودم. ولی هیچ وقت نرفته بودم به ضریح دست بزنم. یه دفعه که کلی مامانمو راضی کرده بودم که جون من بیا بریم اون جلو ببینیم چه خبره که همه جیغ میکشن! سه تا زنه رو گرفته بودن که با سلاح های سرد چنگال و سوزن لحاف دوزی سعی داشتن خودشون رو برسونن به خط مقدم. دیگه کلا قضیه از سوی مامی وتو شد.
ایندفعه که با بچه ها رفته بودیم مخ یکی دو نفر رو زدم که بیان با هم بریم جلو.
دفعه اول با یکی از بچه ها که اسمش نفیسه بود قرار شد بریم جلو. دستهامون رو به هم قفل کردیم و راهی شدیم. تازه اولین دیوار انسانی(حدودا 8- 9 تا دیوار انسانی رو باید رد کنی برسی به جلو، هر چی جلوتر هم میری این دیوارهای انسانی صعب العبورتر میشن) رو رد کرده بودیم که یه دفعه دیدم نفیسه داره جیغ میزنه که مُردم، وای مُردم. به دادم برسید. برگشتم دیدم گلوی نفیسه بین آرنج دو تا خانوم گیر کرده و نمیوته جم بخوره و نزدیکه خفه بشه! خلاصه منم با یه دنده عقب یکی از اون زنا رو ناک اوت کردم و نفیسه رو نجات دادم! حالا مگه میشد آرومش کرد... . هی جیغ میزد و نفرین میکرد! منم واسه حفظ آبرو ورش داشتم بردمش بیرون و اونروز بیخیال خط مقدم شدیم.
دفعه ی دوم قرار شد با سودا بریم. سودا قابل اعتماد تر بود! خلاصه اولش یک ربعی رو صرف شناسائی لجیستیک منطقه کردیم. کاشف به عمل اومد که اونائی که از وسط شروع می کنند به خاطر حرکات موجی جمعیت با احتمال کمتری میتونن به هدف برسن. به خاطر همین ما قرار شد از کنار دیوار شیشه ای که زنونه و مردونه رو جدا میکرد بریم. کم کم شروع کردیم . سودا از پشت آروم آروم هل میداد و منم هی میگفتم خانوم هل نده! با این استراتژی 3،4 تا دیوار گوشتی رو فتح کردیم. ولی هرچی سودا از پشت فشار میداد دیگه نمیتونستیم بریم جلو. حالا نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. یه کم دور و اطراف رو نگاه کردم. دیدم یه خانومه ماشالله عین بلدوزر داره جمعیت رو میشکافه و میره جلو. به سودا گفتم که یارو رو نیگا، ما فقط با اون میتونیم بریم جلو. خوشبختانه خانومه نزدیک سودا بود و سودا با کلی التماس بهش گفت ما دفعه اولمونه میخوایم بریم جلو، ما رو هم ببر. خانومه هم از اون لوطی های روزگار بود. وقتی که ackرو داد من و سودا چسبیدیم به کمرش که ما رو هم ببره جلو.
دیوارهای گوشتی یکی پس از دیگری فتح میشد. فقط دو تا دیوار مونده بود تا ضریح. همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت که یه دفعه ورق برگشت! نمیدونم چی شد که یه دفعه من و سودا افتادیم جلوی همون خانومه. اونم به رگ غیرتش برخورد که دو تا جوجه یه دیوار ازش جلو افتادن و در یک حرکت غیر اخلاقی ما رو هل داد. این حرکتش باعث شد جمعیت به هم بخوره. من و سودا که اون وسط تنها مونده بودیم دیگه آخرین توانمون رو جمع کردیم و از فرصت به دست اومده استفاده کردیم و خودمون رو رسوندیم جلو. دیگه نفهمیدم چی شد!
فقط صدای جیغ بود. فشار خیلی زیادی رو تحمل میکردم. صورتم به یه جسم سرد چسبیده بود که مطمئنا دیوار گوشتی نبود. بله! این دقیقا ضریح بود که روبروم بود. نمیتونستم صورتمو حرکت بدم. به قدری که فشار زیاد بود. تنها چیزی که تونستم از منطقه شناسائی کنم این بود سمت چپم دیوار شیشه ای بود. روبروم ضریح. سمت راستم یه خانومه که با تمام وجودش هلم میداد به دیوار! پشتم هم سودا که داشت جیغ میزد و کمک میخواست!
تنها کاری که انجام دادم این بود که یه کم به عقب فشار آوردم و صورتم رو جدا کردم! فکر کنم طرح های گل و بلبل روی ضریح رو صورتم جا انداخته بود. به سودا گفتم اون چفیه تو که میخواستی بمالی بده. اونو مالیدیم به ضریح و سودا هم یه کم فشارم داد که دستشو بماله به ضریح!
نمیدونم چقدر طول کشید. ولی حسم دقیقا این بود که من محاله از اونجا زنده بیام بیرون. هیچ راه فراری نبود. اون لحظه مدام این جمله رو تکرار میکردم که امام رضا، من گه خوردم. من میخوام زنده از اینجا برم بیرون. به سودا گفتم که ما همینجا میمیریم! و دوتائی به حال خودمون گریه کردیم!
جدی جدی داشتیم میمردیم. یا این فشار بود که هر لحظه بیشتر میشد، یا توان ما بود که داشت کم میشد. من که دیگه نمیتونستم رو پاهام وایسم. هر کاری که من تونستم انجام دادم. به یکی دو نفر گفتم بیان جای ما و ما رو هل بدن عقب؛ اما اونا فقط اومدن جلو و بیشتر جامون تنگ شد. فشارهای معمولی هم فایده نداشت. فقط و فقط یه راه مونده بود که اون هم ریسکش خیلی زیاد بود.
به سودا گفتم از پشت زیر بغل هام رو بگیره و یه خورده بده بالا و به هیچ وجه منو ول نکنه. همزمان با سودا من هم یکی یکی زانوهام رو بالا آوردم . جمع کردم تو شیکمم. سودا یه کم از عقب فشارو کم کرده بود، البته این داشت به قیمت جونش تموم میشد! من که یه اپسیلون جام باز شده بود سعی کردم که کف پام مماس کنم به ضریح. بالاخره موفق شدم. کم کم فشار رو زیاد کردم. زاویه بدنم را زمین که از 45 درجه گذشت دیگه حس کردم وقتشه!
به سودا گفتم حلالم کنه! و منم حلالش میکنم. حالا باید یه لحظه سودا خودشو شل میکرد. شل شدن سودا همان و فشار ناگهانی که به یکباره واره شد همان. بر طبق قانون سوم نیوتن این بزرگترین شانس بود! همه ی جونم رو جمع کردم و با همه ی قدرتم پامو فشار دادم به ضریح و خودمو پرت کردم به عقب!
یه 5،6 نفری اون ته ولو شدن رو زمین! البته چون فشار زیاد بود ما چیزیمون نشد. ولی به سلامتی تا حد بسیار خوبی به عقب پرتاب شدیم وجون سالم به در بردیم. خلاصه ما فهمیدیم که چرا ملت اون جلو که میرن جیغ میزنن. با اون جلو رفتن هم هیچ دعای خاصی برآورده نمیشه جز اینکه دعا کنید زنده برگردید!

08 March 2009

لوس بازی

دیگه هیشکی اینجا رو دوست نداره
:(

05 March 2009

دروغ

آدما رو دست کم میگیریم.
بهشون دروغ میگیم.
فکر میکنیم نمیفهمن. یا حداقل فکر میکنیم که اون لحظه نمیفهمن.
ولی بعضی وقتا اونا میدونن دروغ میگیم.
ولی به روی خودشون نمیارن.
این قسمتش خیلی دردناکه!

04 March 2009

تصمیم

این روزها همه می گویند:
خاک بر سرت، NoC؟
شبکه رو ول کردی رفتی سر این؟
برگشتن دیگه سخته ها!
شما چطور؟

02 March 2009

نیمه شب نوشت

حالش بده.
میدونه تنها نیست ولی الان احساس تنهائی میکنه.
بعضی چیزا رو باید پذیرفت.
گاهی وقتها درگیر چراهائی میشه که میدونه هیچوقت هیچ جوابی براشون نیست.
تو این مواقع نه گریه کردن کمکی میکنه، نه خوابیدن*، نه راه رفتن**، نه هیچ چیز دیگه.

*:همونجور که الان خیلی ها با خیال راحت خوابیدن و نمیدونن بعضی ها تو بیداریشون چی میگذره.
**: به توصیه ی سردبیر!

ذائقه ی برتر

پیتزا با دوغ و سبزی

26 February 2009

پختگی

مامی میگه:
تو مهندسی!
تو باهوشی!
تو فکر میکنی و به نتیجه میرسی!
و فکر میکنی که چیزی که با فکر و منطق بهش میرسی هم درسته.
حتی اگه درست هم باشه باید بدونی که زندگی همیشه دو دو تا چهار تا نیست. یعضی وقتا دو دو تا پنج تاست. بعضی وقتا دو دو تا ۳ تاست. بعضی وقتا باید کم بذاری. بعضی وقتا باید زیاد بذاری. بعضی وقتا سفت بگیری. بعضی وقتا شل نخوری.
یا این پدر و مادرها رو زندگی پخته شون کرده و یا من خیلی سطحی ام که تا اینا یه چیزی رو گوشزد نکنن نمیفهمم.

14 February 2009

شب شکست

امشب بیدارم.
بی آنکه دیگر گزارش پروژه ای را بنویسم.
کد پروژه ای را بزنم.
نگران تمرینی باشم.
یا مقاله ی سمینار را آماده کنم.
فیلم میبینم.
گریه میکنم.
پنجمین لیوان قهوه را میخورم.
اسید معده ام بالا زده است و میخوام همه ی وجودم را بالا بیاورم.
امشب شب شکست است.
شبی که در طول روزش همه ی کائنات خوانده* اند به تمام وجودت.
وجود یک قدرت فراتر از قدرت خودت را به وضوح حس میکنی.
قدرتی که علیه توست.
در جبهه ی مقابل ایستاده است و میجنگد.
حریف می طلبد؟
نمیدانم.
هم خودش میداند که من با پخ کردنش پشگل میشوم و هم من میدانم همان فکتی که در جمله ی پیش بهش اشاره شد!
حتما خوشش می آید بوی گند پشگل ها عالم را بردارد.
چه میدانم. همین که خودش میداند حتما کافی است دیگر!
-------------------------------------------------------------
*احتمالا جاگذاری معادل انگلیسی آن مشکل فهم جمله را برطرف میکند.

13 February 2009

خواب خرگوشی

سالهای ساله! که من منتظرم ولنتاین که میشه یه پسر خوب یه دسته گلی بفرسته دم خونمون و یه نامه هم بهش ضمیمه کنه که ای خوگشل خانوم،ای خولشید خانوم، من میمیلم بلات!
امسال فهمیدم که در همه ی این سالها به دلایل متعددی در خواب خرگوشی عمیقی بسر میبردم!

اول اینکه اون پسر خوب که آدرس خونه ما رو نمیدونه! اصلا از کجا باید بدونه؟
دوم اینکه من احتمال زیاد خوشگل خانوم نیستم.
سوم اینکه با یه احتمال قوی تر خورشید خانوم هم نیستم.
چهارم اینکه پسر خوب وجود نداره.
پنجم اینکه پسر خوب وقت این کارا رو نداره.
ششم اینکه چه معنی داره یه پسر گل بفرسته دم خونه ما.
هفتم اینکه ولنتاین یک عدد تهاجم فرهنگی است و باید زد توی دهنش.
بیشتر از این هم احتمالی وجود ندارد.

12 February 2009

نردبان

به مادرم که نگاه میکنم اگرچه تحصیلات عالیه دارد، استاد دانشگاه است که از نظر من یکی از بهترین جایگاه هاست و از نظر اجتماعی زنی موفق محسوب می شود در مجموع، ولی حقش خیلی بیشتر از اینها بوده است.

او همیشه خودش را فدا کرده است. درس خواندنش را به تعویق انداخته که چون همسرش همزمان درس میخوانده است، کار کنه که چرخ زندگی بچرخه. هر گونه سمت ریاستی را پس زده که در یک خانه دو رییس نمی گنجند!

تازه این فقط مربوط میشه به فدا شدن برای همسر. بیشتر از اون در نقش مادری خودشون رو فدای بچه هاشون می کنند.

برای من مادرم فقط یک مثاله از همه ی زنهایی که خودشون رو فدا می کنند. فدا می کنند تا همسرشون از خودشون بالاتر باشه. میشن نردبون ترقی همسراشون و بچه هاشون. حالا این وسط یا خودشون به طور کامل در حاشیه قرار میگیرند، یا با فشار خیلی زیادی که تحمل می کنند لنگان خرک خویش به مقصد می رسونند. طرف دیگری هم برای قضیه وجود داره. اون هم اینه که یک زن فرزندانش یا همسرش رو فدا کنه تا به اونجایی که میخواد برسه.

خودم هم نمیدونم که درستش چیه. گاهی وقتا حس میکنم که انگار یک زن آفریده شده برای فدا شدن. یه راه حلش اینه که اصلا طرف ازدواج و یا بچه دار شدن نره! که خیلی زود این راه حل رو خط میزنم. چون این خیلی بدتر از حالت قبلیه. بهره مندی از عشق و عشق ورزی، حالا چه به همسر و چه به فرزند به نظرم یکی از ارزشمند ترین چیزایی هستش که یه زن میتونه داشته باشه.

راه حل بهترش اینه که راهش رو جوری انتخاب کنه که خودش فدا نشه. راه خودش رو همونجوری ادامه بده که اگه تنها بود ادامه میداد. نه اون نردبون شریک زندگیش باشه و نه البته شریک زندگی اش نردبون اون. کنار هم سعی کنند پیش برن بدون اینکه رشد یکی لازمه اش توقف رشد اون یکی، حتی برای مدت کوتاهی باشه.

ولی اینم توی فرضیات فقط میتونه برقرار باشه. بخوای و نخوای مردا یه حس برتری نسبت به زنا تو وجودشون دارن که همین باعث میشه اگه یه زن خیلی وقتا کوتاه نیاد زندگی به چالش کشیده بشه.

راه حل دیگه ای وجود داره؟ آیا زن موفقی وجود داره که همسرش یا بچه هاش رو فدا نکرده باشه و خودش هم فدا نشده باشه؟

11 February 2009

دختر خوب

دختر خوب از دیدگاه مامانی:

- دختر خوب دختری یه که موهاشو عین موهای پسرها کوتاه نکنه. اگه میکنه هم خودش کوتاه نکنه. اگه خودش هم کوتاه میکنه از سر لجبازی با مامانش نباشه چون آبرومون جلو خواستگارا میره!

- دختر خوب دختری یه که آب هم میخوره کالری اش رو حساب کنه تا چاق نشه.

- دختر خوب دختری یه که صبح که از خواب پا میشه و شب که میخوابه کرم های دست و پا و صورت و جاهای دیگه اش رو یادش نره. کیش میره کرم ضد آفتابشو با خودش ببره که وقتی بر میگرده صورتش مثل ته دیگ عدس پلو نشده باشه!

- دختر خوب دختری یه که اگه کتونی هم میپوشه، کتونی دخترونه بپوشه.

- دختر خوب دختری یه که اگه وقتی کاکائو میخوره جوش میزنه، نخوره خوب!!

- دختر خوب دختری یه که 24 ساعت پشت کامپیوترش نشینه و یه کم هم به مامانش تو کار خونه کمک کنه. سفره چیدن و غذا پختن و ظرفها رو تو ماشین چیدن که کار نیست. باید کف دستشوئی رو لیس بزنه برق بیفته!!
- دختر خوب نباید حاضر جوابی کنه. هیچ وقت! به هیچ وجه! مخصوصا جلو مامانی!!

- اون دختری که وقتی کارنامه اش میاد معدلش 19.5،20 باشه اما انضباطش 17 باشه دختر خوبی نیست.

- اون دختری که وقتی ناظمش بعد از 4 سال میبینتش اسمش بلافاصله یادش بیاد و بگه هنوزم شیطونی می کنی دختر خوبی نیست.

- دختری که ناخوناش اندازه ی بیل باشه دختر خوبی نیست.

- دختری که با دو برابر سرعت مجاز تو خیابون ها ویراژ میده دختر خوبی نیست. تازه اگه لایی هم بکشه که دیگه اصلا دختر خوبی نیست. اگه با پسرها کورس هم بذاره که دیگه باید اسمشو از شناسنامه پاک کرد. البته میشه شوهرشم داد!

- دختر خوب دختری یه که رنگهای مورد علاقه اش صورتی و قرمز باشن.

- دختر خوب دختری یه که وقتی 3 روز خونه تنهاش میذاری برنگردی ببینی خونه رو کرده طویله.

- دختر خوب دختری یه که واسه هر مهمونی رفتن مامانشو سر لباس پوشیدن دق نده.

- دختر خوب دختری یه که اتاقش مثل دسته گل باشه. کتابهای از دوره ی لیسانسش لبه ی تختش فسیل نشده باشه که هر شب پاش بخوره صدای انفجار همه رو از خواب بیدار کنه.

- دختر خوب دختری یه که اگه کامپیوتر هم میخونه، هر دفعه کارش داری نگه فردا تحویل پروژه دارم. سمینار ایضا. امتحان بحثش جداست. دور چندمی؟!!!!!!!!!

- دختر خوب دختری یه که اول شوهر کنه بعد apply کنه. ممکنه بره خارج اونجا جومباخش کنند.

- دختر خوب دختری یه که عقاید سیاسی اش با عقاید سیاسی تو خونه یکی باشه و زر زیادی نزنه.
-------------------------------------------------------------
پی نوشت ۱: دختر خوب وجود نداره!
پی نوشت ۲: پسرا همشون خوبن!

10 February 2009

آرمان

نمیدانم چرا.
چرا پدرها و مادرهایمان فکر میکنند ما سیلی خوردگان تهاجم فرهنگی هستیم.
چرا نمی توانند درک کنند اعتقادات لزوما نباید بروز داده شوند که معلوم شود وجود دارند.
شاید هم حق دارند.
چون توی دوران جوانی یه خودشون تمام اعتقاداتشون رو با هم شیر کردن. همه ی چیزی که داشتن و نداشتن رو توی کوچه ها شعار دادند. فریاد کشیدند.
فکر می کنند اگه نمیریم تو راهپیمایی ها شرکت کنیم یعنی اصل اونها رو قبول نداریم.
اصلا انقلابی که کردند انگار خداست.
نمیشه در موردش هیچ حرفی زد.
حتی نمیشه در موردش سوال کرد.
اگه تو سالرزوش نری و مشت محکمی حواله ی دشمنانش نکنی خودت دشمنشی.
اصلا تو که دشمنی! میخوای بری نوکر آمریکا بشی.

08 February 2009

زندگی-۱

انسان های خوشبخت کسانی هستند که زندگی را می کنند.
انسانهای عادی کسانی هستند که زندگی آنها را می کند.
انسان های بدبخت کسانی هستند که زندگیشان را دیگران جلوی چشمشان می کنند.
-------------------------------------------------------------
انسانهایی که زندگی دیگران را جلوی چشمشان می کنند به ظاهر خوشبختند! در واقع بدبختانی بیش نیستند.

07 February 2009

بامزه

اونقدر حرفاشو مزه مزه کرد که همه شو خورد. تموم شد.
به من هیچی نداد.
و من تشنه و گشنه ی همه ی اون حرفاشم...

فرازی از قرآن

وَذَكِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَلَا شَفِيعٌ وَإِن تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لَّا يُؤْخَذْ مِنْهَا أُولَٰئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمَا كَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ*

الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ**

-------------------------------------------------------------
* آیه ی 70 سوره ی انعام
** آیه ی 82 سوره انعام
پی نوشت: برگرفته از اینجا

01 February 2009

طویله

بعضی ها فکر می کنن آدمن. ولی عین گاو نفهمن. عین خر جفتک می اندازن. عین گوسفند ... .
بیچاره ها خودشون یه طویله اند و خودشون بی خبرند.

شترمرغ

شترمرغ واژه ای است که مادرم هر وقت از رفتارهای دوگانه ام به ستوه می یاد به من نسبت میده. حالا اینکه من مرغم یا شتر نمیدونم. بدترین قسمتش اینه که تجربه ثابت کرده آدما در نهایت به نقطه ای که مردم در موردشون فکر می کنند همگرا میشن؛ آی جماعت، اینو تو مغزتون فرو کنین که نقطه ی همگرائی من یه جائی اون بالا بالاهای کرو زندگی یه.